yavar55
1395/12/1
زندگی چه می گوید‍:
امروزکه ازخواب بیدار شدم
ازخودم پرسیدم ،زندگی چه میگوید؟
جواب را در اتاقم پیداکردم

سقف گفت: اهداف بلند داشته باش
پنجره گفت: دنیا را بنگر
ساعت گفت: هرثانیه با ارزش است
آیینه گفت :
قبل از هرکاری به بازتاب آن بیندیش!
تقویم گفت: به روز باش
در گفت : در راه هدفهایت ،
سختیها را هل بده وکنار بزن!
زمین گفت: با فروتنی نیایش کن

یه لحظه صبر کن ...
قبل از اینکه روزت رو به امید خدا،
شروع کنی، ببین امروز چه افکار و
احساساتی رو در سر و قلبت تجربه
می کنی؟ حالا با امید و انرژی مثبت،
روزت رو شروع کن و برای رسیدن به
زندگی ای که سزاوارش هستی
محکم قدم بردار ...
yavar55
1395/12/1
خدايا به من زيستني عطا کن،
که در لحظه ي مرگ
بر بي ثمري لحظه اي که
براي زيستن گذشته است حسرت نخورم،
و مردني عطا کن
که بربيهودگيش سوگوار نباشم.
براي اينکه هر کس آنچنان مي ميرد
که زندگي مي کند.
خدايا تو چگونه زيستن را به من بياموز،
چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
خدايا رحمتي کن تا ايمان،
نان ونام برايم نياورد،
قدرتم بخش تا نانم را و حتي نامم را
در خطر ايمانم افکنم،
تا از آنهايي باشم که پول دنيا را مي گيرند
و براي دين کار مي کنند،
نه از آنهايي که پول دين مي گيرند
و براي دنيا کار مي کنند.
yavar55
1395/12/1
درمکه که رفتم خیال میکردم
دیگر تمام گناهانم پاک شده است
غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده
و تمام درستهایم به نظرم خطا انگاشته
و نوشته شده بود.
درمکه دیدم خدا چند سالیست
که از شهر مکه رفته و انسانها به دور
خویش میگردند...
در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر
دوره گرد نیست.
دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان
خویش را بزداید.
غافل از اینکه آن دوره گرد خود خدا بود.

درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید
دوباره راه طولانی را طی کنم تا به
خانه خویش برگردم.
و درهمان نماز ساده خویش تصور خدا
را در کمک به مردم جستجو کنم .

آری شاد کردن دل مردم همانا
برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی
در آن نیست.
yavar55
1395/12/1
بهشتی و دوزخی ،
از قول شبلی چه کسانی هستند؟
حکایتی زیبا

جعفر بن یونس ، مشهور به شبلی از عارفان نامی و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجری.

در شهری که شبلی می زیست ، موافقان و مخالفان زیادی داشت . بعضی او را سخت دوست می داشتند و کسانی نیز بودند که قصد اخراج او را از شهر داشتند. در میان خیل دوستداران شبلی، نانوایی بود که شبلی را هرگز ندیده و فقط نامی و حکایت هایی از شبلی شنیده بود. روزی شبلی از کنار دکان نانوا می گذشت . گرسنگی ، چنان ، شبلی را ناتوان کرده بود که چاره ای جز تقاضای نان ندید. از مرد نانوا خواست که به او، گرده ای نان ، وام دهد . نانوا برآشفت و شبلی را ناسزا گفت . شبلی رفت .

در دکان نانوایی ، مردی دیگر نشسته بود که شبلی را می شناخت . رو به نانوا کرد و گفت : اگر شبلی را ببینی ، چه خواهی کرد؟ نانوا گفت : شبلی را بسیار اکرام خواهم کرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد. دوست نانوا به او گفت : آن مرد که الآن از خود راندی و لقمه ای نان را از او دریغ کردی ، شبلی بود . نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد و چنان حسرت خورد که گویی آتشی در جانش برافروخته اند . پریشان و شتابان ، در پی شبلی افتاد و عاقبت شبلی را در بیابان یافت . بی درنگ ، خود را به دست و پای شبلی انداخت و از او خواست که بازگردد تا وی طعامی برای او فراهم آورد . شبلی ، پاسخی نگفت . نانوا، اصرار کرد و افزود: منت بر من بگذار و شبی را در سرای من بگذران تا به شکرانه این توفیق و افتخار که نصیب من می گردانی ، مردم بسیاری را اطعام کنم . شبلی پذیرفت .

شب فرا رسید . میهمانی عظیمی برپا شد . صدها نفر از مردم بر سر سفره شبلی نشستند . مرد نانوا صد دینار در آن ضیافت هزینه کرد و همگان را از حضور شبلی در خانه خود خبر داد .

بر سر سفره ، اهل دلی روی به شبلی کرد و گفت : یا شیخ !نشان دوزخی و بهشتی چیست؟ شبلی گفت : دوزخی آن است که یک گرده نان را در راه خدا نمی دهد؛ اما برای شبلی که بنده ناتوان و بیچاره او است صد دینار خرج می کند!
بهشتی ، این گونه نباشد.
yavar55
1395/12/1
شخصی برای اولین بار یک کلم دید.
اولین برگش را جدا کرد،
زیرش به برگ دیگری رسید
و زیر آن برگ یه برگ دیگر و...
با خودش گفت: حتما یک چیز مهمیه
که اینجوری کادوپیچش کردن.
اما وقتی به تهش رسید و برگها تمام شد
متوجه شد که چیزی توی اون برگها
پنهان نشده، بلکه کلم مجموعه‌ای
از این برگهاست.

داستان زندگی هم مثل همین کلم است.
ما روزهای زندگی رو تند تند ورق می زنیم
و فکر می کنیم چیزی اونور روزها پنهان
شده، درحالیکه همین روزها آن چیزیست
که باید دریابیم و درکش کنیم و چقدر دیر
می فهمیم که بیشتر غصه‌هایی که خوردیم،
نه خوردنی بود نه پوشیدنی،
فقط دور ریختنی بود. زندگی، همین
روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم.

زندگانی را زندگي كن
yavar55
1395/12/1
گفتگو با خدا

خواب دیدم در خواب گفتگویی با خدا داشتم.

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

گفتم : اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد و گفت : وقت من ابدی ست.
چه سئوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟
گفتم : چه چیز بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

خدا پاسخ داد :
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول
می شوند. عجله دارند بزرگ شوند و بعد
حسرت دوران کودکی را می خورند. این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول
می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند. این که با نگرانی به زمان آینده زمان حال فراموش می شود. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دستهایم در دست گرفت و مدتی
هردو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم :
به عنوان خالق انسان ها می خواهید
آنها چه درسی از زندگی بگیرند ؟

خدا با لبخند پاسخ داد : یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد. اما می توان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد. بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد. یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخم عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم.و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.با بخشیدن بخشش یاد بگیرند . یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست بدارند امابلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.یاد بگیرند که میشود دو نفربه یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند. یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان
هم باید خود را ببخشند.
yavar55
1395/11/30
يكى، در پيش شیخی از فقر خود
شكايت میکرد و سخت میناليد .

شیخ گفت:
خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه .
دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمی‏كنم.

شیخ گفت:
عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مى‏كنى؟
گفت: نه .
گفت: گوش ودست و پاى خود را چطور؟
گفت: هرگز .

گفت: پس هم اكنون خداوند،
صدها هزار درهم در دامان
تو گذاشته است باز شكايت دارى
و گله میكنى؟!
بلكه تو حاضر نخواهى بود
كه حال خويش را با حال بسيارى
از مردمان عوض كنى و خود را خوش‏تر و خوش بخت‏ تر از بسيارى از انسان‏هاى اطراف خود مى‏بينى .
پس آنچه تو را داده‏ اند، بسى بيش‏تر از
آن است كه ديگران را داده ‏اند و تو هنوز
شكر اين همه را به جاى نياورده،
خواهان نعمت بيش‏ترى هستى!