ssilent11
1396/4/29

یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود
چون نیستم صبور ،چرا امتحان دهم؟
ssilent11
1396/4/29

بنشین غروبِ شعر از اینجاست ... از کفش های پشتِ در مانده
از مادری هایِ تو با طفلی ... کَز قبلِ بودن بی پدر مانده
ssilent11
1396/4/29

خودکشی مرگ قشنگی که به ان دل بستم
دست کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم
گاه و بی گاه پر از پنجرهای خطرم
به سرم میزند این مرتبه حتما بپرم
گاه و بی گاه شقیقست و تفنگی که منم
قرص ماهی که تو باشی و پلنگ ی که منم
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیز تین حالت غمگین شدن است
ssilent11
1396/4/29

«ﺍُﻃﻠِﺐُ ﺍﻟﻌﺸﻖ ﻣِﻦَ ﺍﻟﻤﻬﺪِ ﺍﻟﯽ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﺑﺪ»
ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺷﻮﺩ...
ssilent11
1396/4/29

یه جوری برو بعد برگشتنت
بازم ابر و بارون به باغت بیاد
یه کاری بکن لای دیوارها
دوتا پنجره هم سراغت بیاد
تو روزای تاریک و ابری من
بازم جای خورشید و خالی بزار
از این مرد بی حوصله رد نشو
تحمل کن این زخم و طاقت بیار
ssilent11
1396/4/5
:
پرسیدمت از آب، جواب آمد از آتش:
درد تو و پروانه مداوا شدنی نیست
ssilent11
1396/4/5

یک قدم از تو همه ی جاده من
خون بطلب ، سینه ی آماده ؛ من
شعر تو را داغ به جانت زدند
مهر خیانت به دهانت زدند
هر که قلم داشت هنرمند نیست
ناسره را با سره پیوند نیست
ssilent11
1396/4/5
:
در قنوتم ز خدا
عقل طلب می کردم...
عشق اما خبر
از گوشه ی محراب گرفت...
ssilent11
1396/4/5

ما هیچ به جز قلم نداریم،مائیم و دو جمله درد واره
مائیم و حیاط چند در چند،با باغچه‌های استعاره
مائیم و هزار درد تازه،مائیم و قنوت دست خالی
مائیم و همین اطاق کهنه،با زلزله‌های احتمالی