shayida
1395/6/10
عشق یعنی:

به سادگی

دست کسی رامیگیری

وبه سختی

هرگز رهایش نمیکنی!
shayida
1395/6/8
اَخم‌هایت می‌بَرد دل را، نمی‌دانم چرا!
خنده‌هایت هم که...واویلا، نمی‌دانم چرا!

هر چه از زیبائی‌ات سرمی‌دهم بس نیست خُب
یک بشر این‌قدرها زیبا نمی‌دانم چرا!

این غزل مقدار ناچیزیست از وصف تو که_
واژه می‌بخشی به این رؤیا، نمی‌دانم چرا!

دلبرِ بی‌نقصِ من، فرهادِ مجنونِ توام
بهتر از شیرینی و لیلا، نمی‌دانم چرا!

خوب در رؤیای من مستانه جاخوش کرده‌ای
نه، نمی‌آیی به این دنیا، نمی‌دانم چرا!

هیچ می‌دانی خودت زیباترین شعر منی؟!
قالبی بی‌نام و پُر معنا، نمی‌دانم چرا!

با وجود این همه بی‌خابی و رنج و غزل
شاعرم، دیوانه‌ام، اما نمی‌دانم چرا!
shayida
1395/6/7
مینویسےدوستت دارم
ارسال نمیڪنے...
ترس ازاین مضحڪ تر!؟
آدم بایدمردباشد
حرف حساب بزند؛
حتےاڪَربےجواب باشد...
shayida
1395/6/7

ای کاش! کسی بود که غمخوار دلم بود
مانند غزل های خودم، یارِ دلم بود

عاشق شده بودم دلم از درد، نمیرد
آری سخن عشق، پرستارِ دلم بود

هرجا نفسم تنگ شد آمد غزلی نو
غم بود ولی قافیه، غمخوار دلم بود

بازار وفا بود و حراجی محبت
یک رهگذرِ مست، خریدار دلم بود

یک بوسه فقط، مطلع دل میشد و آنجا
سمفونیِ هر شعر، دگر کار دلم بود

خال و خط و ابرو و لبش رنگ خدا داشت
من بنده ی او بودم و دادار دلم بود

رفته است از این کوچه ی بن بست همانکه
همسایه ی دیوار به دیوار دلم بود

حالا بگذارید که شاعر بنویسد:
او-ماه-ترین-ماهِ-شبِ-تار-دلم-بود
@delneveshta
shayida
1395/6/7
از زندگی از این همه تکرار خسته ام 
از های و هوی کوچه و بازار خسته‌ام 

دل‌گیرم از ستاره و آزرده‌ام ز ماه 
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته‌ام 

دل‌خسته، سوی خانه تن خسته می‌کشم 
آوخ... کزین حصار دل‌آزار خسته‌ام 

بیزارم از خمشی تقویم روی میز 
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته‌ام 

از او که گفت: یار تو هستم؛ ولی نبود 
از خود که بی‌شکیبم و بی‌یـار خسته‌ام 

تنها و دل‌گرفته، بی‌زار و بی‌امید 
از حال من مپرس که بسیار خسته‌ام 
shayida
1395/6/6
گفتی بیا،گفتم کجا؟
گفتی میان جان ما
گفتی مرو.گفتم چرا؟
گفتی که میخواهم تورا
گفتی که وصلت میدهم.جام الستت میدهم
گفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی میدهم
گفتی پیاله نوش کن. غم در دلت خاموش کن
گفتم مرامستی دهی،با باده ای هستی دهی
گفتی که مستت میکنم،پر زانچه هستت میکنم
گفتم چگونه از کجا؟ گفتی که تا گفتی خودآ
گفتی که درمانت دهم. بر هجر پایانت دهم
گفتم کجا،کی خواهد این؟گفتی صبوری باید این
گفتی تویی دُردانه ام. تنها میان خانه ام
مارا ببین،خود را مبین درعاشقی یکدانه ام
گفتی بیا. گفتم کجا. گفتی در آغوش بقا
گفتی ببین.گفتم چه را؟
گفتی خـدا را در خود
shayida
1395/6/6

یک عمر دلم محرم اسرار خودش بود
یعنی که وفادارترین یار خودش بود

از سادگی اش بود اگر سخت زمین خورد
او هر چه بدهکار, بدهکار خودش بود

انگشت نمای همه شهر شد اما
غم خوار خودش بود خریدار خودش بود

شد عاقبت این دل بیچاره شبیه
آن شاه که قربانی دربار خودش بود

می خواست که نفرین بکند بخت بدش را
نفرین شدن انگار سزاوار خودش بود


این دفعه برای دل خود شعر نوشته است
یکبار هم این شاعر بیچاره خودش بود
@delneveshta
shayida
1395/6/6
ڪَرچھ ڪَلچیڹ

نڪَذاردڪھ ڪَلے باز شود

تــو بخواڹ مرغ چمڹ بلڪھ دلے باز شود...
♛↷ Ξ♡ム ↶♛
@delneveshta
shayida
1395/6/6
کنار پنجره یک جفت چشم بارانی
نشسته اند به یک انتظار طولانی

نشسته اند و برای تو شعر می خوانند:
تو هیچ چیز از احساس من نمی دانی

بگیر از من عاشق هوای عشقت را
کلید را نگذارند دست زندانی !

اگر که حال مرا خواستی؟ تصور کن
صدای نی لبکی در هوای طوفانی

اگرچه در قدمت سر به گور خواهم برد
مباد آنکه به تردید ، سر بچرخانی

تو پا کشیدی و رفتی خدا به همراهت
خدا به همراهت ای دلیل ویرانی
shayida
1395/6/6

تو دلت سنگ و دلم چشم به در دوخته است
نزن آتش به درختی که خودش سوخته است

به خدا رسم وفا نیست ، دلی را ببری
که وفا را ، خودش از محضرت آموخته است

چه بگویم به خدایت ، که جهان باخبر است
که در این دل چه حریقی که برافروخته است

گل من سرکش و زیباست ، دل آراست ، ولی
حیف ! در سینه جفا و ستم اندوخته است

قصد او چیست؟ ، که عمری به اسارت ببرد؟
یوسفی را که به صد قافله نفروخته است؟
shayida
1395/6/5
من شکستم تکه تکه؛ اینقدر حقم نبود!
کوزه ای بودم که سنگی بی خبر حقم نبود!


باغبان ، هیزم شکن را محرم خود کرده است
سبز بودم ، سردی دست تبر حقم نبود !


چوب دیوار خودم را میخورم ، تکلیف چیست ؟
غرق در محدوده ای بودم که درحقم نبود !


مثل ماهی ها به آب خوش خیالی میزدم
خام بودم؛ صید ماه غوطه ور حقم نبود !


هرکسی سهم خودش را میبرد از باغ عشق
سرو رعنا بودم و ترک ثمر حقم نبود
shayida
1395/6/5
عشق، هرجا روکند آنجا خوش است
گربه دریا افکند دریا خوش است

گربسوزاند در آتش،دلکش است
ای خوشا آن دل، که دراین آتش است

تا ببینی عشق را آیینه‌وار
آتشی از جان خاموشت برآر!

هرچه می‌خواهی، به دنیا درنگر
دشمنی ازخود نداری سخت‌تر!

عشق پیروزت کندبر خویشتن
عشق آتش می‌زند در ماومن

عشق رادریاب وخود را واگذار
تا بیابی جان نو،خورشیدوار

عشق هستی‌زا و روح‌افزا بود
هرچه فرمان می‌دهد زیبابود
♛↷ Ξ♡ム ↶♛
shayida
1395/6/5
در زندگى هيچ چيز
مهم تر از اين نيست
كه با قلب خود
در آرامش باشى...
shayida
1395/6/5
🔅انگار نہ ﺍنگار ڪہ من خواﺏ ندارم
🔆افسرده دل ﻭ
خستہ ام و تاﺏ ندارم…

🔅انگار نہ ﺍنگار ڪہ شب شد همہ عمرم
🔆تاریڪ ﻭ پراز غم
شده مهتاﺏ ندارم…

🔅انگار نہ ﺍنگار ڪہ ﺍﻭ مست نگار است
🔆من بے همہﺍم
تشنہﺍم و آﺏ ندارم…

🔅انگار نہ ﺍنگار ڪہ باحسرت ﻭ اندوه
🔆آنڪس ڪہ بہ من
عشق دهد ناب ندارم…

🔅انگار نہ انگار ڪہ من جـراُت و ناےِ
🔆خارج شدن از
پهنہٌ مرداب ندارم…

🔅انگارنہﺍنگار ڪہ اوماندﻩ بہ عیشﻭ
🔆من خستہ و
دلسوختہﺍم،خواﺏندارم…
♛↷ Ξ♡ム ↶♛
shayida
1395/6/5
خواستن ،

همیشه توانستن نیست

گاهی فقط،

داغ بزرگی است

که تا ابد بر دلت می ماند
shayida
1395/6/5
باران که می زنـد،

هـمه چیز تازه می شود


حتّی داغِ نبودن ِتـــــــــو . . .
shayida
1395/6/5
اینطور نمیشود

باید یک غریق نجات همیشه همراهم باشد

غــرق در فـکرت شدن اصلا دست خودمــ نیست.....
shayida
1395/6/5
مصرعی از قلب من

با مصرعی از قلب تو

شاه بیتی می شود در دفتر و دیوان عشق
♛↷ Ξ♡ム ↶♛
shayida
1395/6/4
سوار خواب دل آشوب قایق ات شده ام
همان مسافر دلتنگ سابق ات شده ام

تویی که خسته و تنها نشسته ای آری..
منم که محو تماشای هق هق ات شده ام

اگرچه حرف دلت را به من نمی گویی
دوباره سنگ صبور دقایق ات شده ام

بیا و دست مرا روی دست خود بگذار
اگر غلط نکنم باز عاشق ات شده ام