ساسانی۱ درستی
1397/5/5
وقتی خدا می خواست تو را بسازد،
چه حال خوشی داشت،
چه حوصــله ای !
این مـوهــا، این چشم هــا ….
خودت می فهمــی؟
من همه اینها را دوست دارم
ساسانی۱ درستی
1397/5/5
نسیم
عطر تن تو را به غارت برد
و دنیا را پر کرد از بوی تنت ؛
اینجا بود که
“پرنس چارمینگ”
لنگه کفش سیندرلا را
به شاخه ای آویزان کرد
و به دنبال صاحب این عطر می گشت



کاش می شد..
صدای تو را بوسید.
ساسانی۱ درستی
1397/5/5
مغرور من ;
گرم می بوسمت
سرد می خندی
سرد می بوسی ام و
من گرم می خندم
می بینی چگونه
با خیال آغوش و بوسه هایمان ،
در اوج جوانی ام
“سرد و گرم” روزگار را
می چشم؟؟؟؟
ساسانی۱ درستی
1397/5/5
به یادمادرعزیزم