parsaaaa73
1396/1/8

کجای قصه
نگفته ام دوستت دارم؟!
بگذار فکر کنم
هیچ کجا انگار!
تا یادم می آید،
بهانه هایم هم، 
پُر بود از فریاد
فریاد اینکه،
دیوانه!‌من دیوانه توام!
اما ببخش مرا
انگار همچون کودکی نوزاد بوده ام
که هرچه تقلا می کند
کسی نمی فهمد که شیر می خواهد
که گرمای تن مادر می خواهد ....
اما حالا که می نویسم
بارها بخوان!
بلند بخوان!
دیوانه،
دوستت دارم...
parsaaaa73
1396/1/8
یه ادم
پراز درد
پرازغصه
پرازحرف
بایه دلی پر
بایه قلبی شکسته از تموم دنیا وادماش حتی خداش
بایه زندگی که هرلحظش براش عذابه
نمیدونه خداشو شکر کنه یابگه چرامن؟
توهرثانیه زندگیش با ادماییه که دارن قضاوتش میکنن داره میجنگه
صبوره ..ولی دلش پراز دردو حرفایه نگفتشه
حواسشو پرته زندگیه روزمرش میکنه تا عمق زخمایه دلش کمتر معلوم شه
ولی یجایی یه شبایی زخماش و درداش یقشو میگیرن و گلوش فقط درحاله قورت دادنه بغضاش میشه
زندگیش روبه راه نیست کمرش خمه
توانایی جنگیدن بااون همه دردونداره چون اون سنی نداره
ولی به خودش میگه قوی باش و بجنگ ولی وعده هایه الکی برایه اروم شدنه روحش میده
یجاهایی کم میاره و میشینه و به گذر زمان نگاه میکنه فقط
یجاهایی میخواد اوج بگیره و بره اما بالی نداره که پرواز کنه
انگار توپیله هاش داره یواش یواش میپوسه و نابود میشه
هیچوقت کسی نفهمیدش
هیچوقت کسی به عمقه زخماش توجه نکرد
اون حتی حس میکرد خدام تنهاش گذاشته
پشتشو که نگاه میکرد خالیه خالی بود
ته دلش خالی میشد ومیترسید ازایندش
ولی ازگذشتشم متنفربود
توزمان حال زندگیش گیرافتاده بود
فقط برایه امروز زندگی میکرد
میترسید دیروزشو نگاکنه
میترسید فرداشو نگاکنه
اون تنها بود درحالی که صدهانفر هم شونش بودن
اون خیلی خسته بود خیلی