mosi62
4 روز قبل
خط بہ خطِّ مـهربانـے را دقیقاً اَزبَری
هرچہ بنْویسم توخوبے،بازخیلی بهتری

عشق یعنےکہ وجودت مایه آرامش ست
زندگے یعنے همین کہ بچہء شهریوری

mosi62
4 روز قبل
در گیر تو بودم که نمازم به قضا رفت
درمن غزلی درد کشید و سرِ زا رفت

سجاده گشودم که بخوانم غزلم را
سمتی که تویی عقربه ی قبله نما رفت

در بین غزل نام تو را داد زدم داد
آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت

بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت؟

من بودم وزاهد به دوراهی که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت

با شانه شبی راهیِ زلفت شدم اما
من گم شدم وشانه پیِ کشف طلا رفت

در محفل شعر آمدم و رفتم و گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت؟

می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت

mosi62
4 روز قبل
تو اشتباه منی غرق اشتباه خودم
چگونه دست کشم دست از گناه خودم؟

که در کشاکش طاعون شب گرفتارم
درون درد و سیاهی و اشک و آه خودم

ببین به موی پریشان من به سایه‌ی خود
ببین چه ریخته در قسمت سیاه خودم

شبیه عقربه‌ی ساعتم و می‌چرخم ...
ادامه‌ی که در آن نیست پرتگاه خودم

و ذهن پوچ اتاقم همیشه مشکوک است
در انتهای اتاقم در ایستگاه خودم

بدون آن که به پایان راه فکر کنم
به مثل چاه کَن افتاده ام به چاه خودم

mosi62
5 روز قبل
به رسم صبر ، باید مَرد آهش را نگه دارد
اگر مرد است، بغض گاهگاهش را نگه دارد

پریشان است گیسویی در این باد و پریشان‌تر
مسلمانی که می‌خواهد نگاهش را نگه دارد

عصای دست من عشق است، عقل سنـگدل بـگذار
که این دیوانه تنها تکیه‌گاهش را نگه دارد

به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم
خدا دلبستگان روسیاهش را نگه دارد

دلم را چشم‌هایش تیرباران کرد ، تسلیمم
بگویید آن کمان‌ابرو سپاهش را نگه دارد....!

👤سجاد سامانی
mosi62
5 روز قبل
بيچاره تر از آهَم وگمگشته تر از یاد
هَنوزم به سرم
هَست و نیفتاد...

mosi62
5 روز قبل
نیست گاهی، هیچ راهی، جز به شاهی رو زدن
با غمی سنگین رسیدن پیش او زانو زدن

ظهرِ گرما، صحن سقاخانه می چسبد چقدر
ضامن آهو شنیدن، بعد از آن "یا هو" زدن

در شلوغیها دو تا آرنج خوردن بیهوا
مست چون جامی، به دیگر جامها پهلو زدن

آری آداب خودش را دارد اینجا عاشقی
جز بزرگان کس ندارد منصب جارو زدن

امتحانی کن؛ ببین اینجا چه حظّی می دهد
یا علی گفتن به وقتِ دست بر زانو زدن

شمعها! نجوای با خورشید می دانید چیست؟
اشکهای بیصدا باریدن و سوسو زدن

هفت دوری نیست حجّ ما فقیران، این طواف
دور هشتم دارد و چرخی به دور او زدن

بد کشیدم طرح خود را چیز دیگر شد، ببخش
دست و دل لرزیده وقت طرح این آهو زدن

قاسم صرافان
mosi62
1398/5/25
من درسم را خوب خوانده بودم!!!
آماده برای کنکوری موفق!
همه چیز داشت خوب پیش میرفت!
از روی برنامه قبلی با تست ادبیات شروع کردم ...
که ای کاش این کار را نمیکردم!
سوال اول آرایه ادبی بود
شعری از هوشنگ ابتهاج....
"بسترم ...صدف خالی یک تنهاییست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری...."
و نتیجه این شعر ....کنکوری با رتبه افتضاح بود...!
و من
سر جلسه کنکور
تمام داستان های خفته در این شعر را به چشم دیدم!
دیدم که اینگونه پریشان شدم!
همه سرگرم تست زدن
و پسرکی سرگردان در خیابان ....!
نمیدانم هوشنگ ابتهاج را نبخشم یا مشاور را که گفت با ادبیات شروع کن ...حتما 100 میزنی!
هیچ کدام فکر این جا را نکرده بودیم که قرار است طراح سوال....
با یک شعر نیم خطی
گذشته را گره بزند به آینده!
mosi62
1398/5/25
احمقانه ترين اشتباهى كه امكان دارد هر آدمى در زندگى اش بكند،
اين است كه پيش خودش فكر كند،
كسي كه يك بار به او صدمه زده،
دوباره اين كار را نخواهد كرد!


mosi62
1398/5/25
عرشیان را فصلِ شور و شادے است
آمد آنکه رونق آبادے است

تا بر افتد پرده از سیماے یار
شیعه مدیون ِ امامِ هـادے است

mosi62
1398/5/25
گاهی به صلاح خود نظر داشته باش
از کوچه‌ی ما گاه گذر داشته باش

ای خوب! تو ناسلامتی معشوقی
از غصه‌ی عاشقت خبر داشته باش...

الاسلامی
mosi62
1398/5/25
سرنوشت من و سرباز به هم نزدیک است

او لب خط و من از خط لــبت میمیرم...!
mosi62
1398/5/25
حکم این بازی شده دل را به شاهی باختن

یا که سربازی شدن با عشق بی بی ساختن

دل بریدن سخت لازم میشودگاهی چه تلخ

وای از آن دستی که مجبوری به تک انداختن
mosi62
1398/5/25
به اخمت خستگی در می رود ،لبخند لازم نیست
کنار سینی چای تو اصلا قند لازم نیست

همیشه دوستت دارم ـ به جان مادرم اما
تو از بس ساده ای ، خوش باوری ، سوگند لازم نیست

به لطف طعم لبهای تو شیرین می شود شعرم
غزل را با عسل می آورم ،هرچند لازم نیست

مرا دیوانه کردی و هنوز از من طلبکاری
بپوشان بافه های گیسویت را ،بند لازم نیست

"به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را "
عزیزم ، بس کن ، از این بیشتر ترفند لازم نیست

فدای آن کمانهای به هم پیوسته ات ، هر یک ـ
جدا دخل مرا می آورد پیوند لازم نیست

بهمن صباغ زاده
mosi62
1398/5/24
عاشقی ڪن
بیخیال وصل و هجران ای عزیز

گاه گاهی جاده ها ؛
از شهر مقصد بهترند ..!!

mosi62
1398/5/24
بسکه بی مهرست و بیروح است دربرخوردها

بعد هر برخورد سردش ، غسل میت میکنم
mosi62
1398/5/24
بی خیالت سر نکردم، بی خیالم سر مکن
خواب را در چشم های خسته ام باور مکن

اختیارت را به دست باد جادوگر مده
پیش مردم زلف هایت را پریشان تر مکن

امر کن تا بر لب سرخ تو عاشق تر شوم
نامسلمانا! لبم را نهی از منکر مکن

عمر بودن با تو کوتاه است، مثل عمر گل
نازک انداما! گل عمر مرا پرپر مکن

دیدی و چیدی و بوییدی و دور انداختی
آنچه کردی با دل من با دل دیگر مکن

شب گذشت و خواب چشمان تو را از من گرفت
گفتمت عادت به داروهای خواب آور مکن...
mosi62
1398/5/24
اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم را
و سهم چشم هایم را،سکوتم را ،صدایم را

اگر می شد برای دیدنت دل دل نمی کردم
اگر میشد که افسار دلم را ول نمی کردم

دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده
کنار اتفاقی که شبی ناخوانده افتاده

همیشه بت پرستم , بت پرستی سخت وابسته
خدایش رارهاکرده به چشمان تودل بسته

تو هم حرفی بزن ،چیزی بگو،هر چند تکراری
بگو آیا هنوزم , مثل سابق دوستم داری؟
mosi62
1398/5/24
فصل پرواز رسید از تن من کوچ کنی
کاج در خاک گرفتار شبیه است به من

بعد من یادم اگر بودی و دلتنگ شدی
عشق را زنده نگهدار، شبیه است به من

mosi62
1398/5/21
در آتش این فاصله باید که بسوزم
یا یک کفن از خاطره های تو بدوزم

جادوگر پیری شده ام بی تو که حتی
لو رفته میان همگی رمز و رموزم

تقصیر تو است این که به هم ریخته حالم
حتی غزل و قافیه و وزن و عروضم

حرفی نزدم از غم دوری تو اما
ای کاش بدانی که چه آورده به روزم

هرکس که مرا بعد تو دید از نفس افتاد
یک مرثیه هستم که پر از غصه و سوزم
mosi62
1398/5/21
همه از دستِ کسۍ خسته،من ازدستِ خودم
ختمِ این قائله اینجاست؛به بن بستِ خودم

خسته ام، مثلِ خودم، مثلِ خودت، مثلِ همه
خسته از نغمه ۍ هر روزِ کجا هستِ؟خودم