monirh
1395/8/27
انسانیت در من میمیرد..
وقتی مادری کنار امام زاده جوراب میفروشد...

انسانیت نابود میشود...
وقتی خواهری پشت خط عابر پیاده اسفند دود میکند.....

انسانیت معنایی ندارد ....
وقتی پدری روی برگشت ب خانه را ندارد...

انسانیت گم میشود ...
وقتی برادری از فقر کلیه اش را میفروشد...

و ما فقط انسان هایی هستیم که به وسعت دیدمان را جار ميزنيم!
monirh
1395/8/27
به پشت درب باورت، مسافری نشسته است
مسافری که از خودش، برای تو کشیده دست
بدون آب پشت سر، به سوی قلبت آمده
مسافری که بغض او، غرور لحظه را شکست
ذغال سرخ انتظار، و بوی قلب سوخته
دری به غصه کرده باز، کسی که درب خنده بست
بدون کوله و غذا، شبی که زوزه می کشد
سکوت ضجه می زند، دقیقه ها ،همان که هست
دری که بسته تا ابد، غمی عمیق می شود
سکوت و بغض می جود، به روی سفره ی شکست
مسافر از تو پر کشید به سوی روزمرّگی
سیاه زندگی به تن ، به مرگ آرزو نشست
monirh
1395/8/27
عکس ها
هزاران حرف ناگفته در خود دارند
بغض های فرو خورده
رازهای مگو…
اهل درد که باشی
عکس ها برایت شعر میشوند..
monirh
1395/8/27
دوست واقعی اونیه که
باهاش راحت باشی
عین خــــودت بــا خــودت
monirh
1395/8/27


🍃💕زلیخایی هستم که ,

از تنهائی , بی حد , خویش. ..

هر روز....,

دلم , یاد یوسف میکند . . . .💕🍃
monirh
1395/8/27
📸دوست واقعی اونیه که
باهاش راحت باشی
عین خودت با خودت
monirh
1395/8/27
دریاست دو چشــم تو...

چه مشــکے و چه آبے...

زیباســت لبـان تو...

چو یاقـوت مــذابے...

باغیست تنت سبـزتر...

از سبـزے جنــگل...

هر میوه اش آغشتـه...

به دریاے شـرابے.
monirh
1395/8/27
دَرد که بزرگ شد،
در لباس فرياد نمي گُنجد
فقط بايد سکوت کرد...

بُغض وقتے بزرگ شد،نمے شکند
فقط نفست را مے بُرد...

فاصله وقتے که زياد شد،
دلت ديگر تَنگ نمے شود
فقط مے شکند...

monirh
1395/8/27
جهان مامملو ازچیزهایےاست
که میتوانند

باعث شادے وآرامش
مابشوندتا جاییکه میتوانیدمهربان باشیدو
دیگران راببخشید
لبخند تنهاداروے
روان انسان است

🍇عصرتون با نشاط 🍓

‌ ‌
monirh
1395/8/27

پنج شنبه که میشود جنس دلتنگیم تلخ تر میشود بی تابیش جان به لبم می کند

یاد عزیزانی می اُفتم که دیگر ندیدنشان اَبدی شده است

اما دلم گویا رفتنشان را هیچ وقت باورنکرده ،
وحسرت نبودنشان را بی صدا فریاد میزند....

حضور بر سر مزارشان میتواند تسکین اندکی برای دل بی قرار مان باشد...

برویم کنار قبور شان تا خاطرات روزهای بودنشان را همیشه زنده نگه داریم...
monirh
1395/8/27
خیلی قشنگه تا آخرش بخونید...
shabnam135562
1395/8/15

... صاحب اين عکس را ميشناسيد ؟ اين آخرين تيتري بود که من واسه اون روزنامه نوشتم و فکر ميکنم تحت تاثير حرف مدير روزنامه بودم که يه روز بهمون گفت : بي عرضه ها ، احمق ها ، ديگه هيچ فروشي نداريم ، ورشکست شديم ... اين شد که همه روي ايده هاي تازه فکر کردن و من هم تصميم گرفتم يه داستان واقعي بنويسم ، داستان روزي رو نوشتم که زنگ خونه ام به صدا در اومد و پستچي نامه اي رو اشتباهي به من سپرد ، وقتي پاکت نامه رو باز کردم با چند تا عکس قديمي از يه دختر و نامه اي بد خط روبرو شدم که توش نوشته بود : ريحانه جان ، سلام . حالت خوب است ؟ سي سال گذشته که از روستا رفتي و شايد ديگر من را به ياد نمي آوري و اگر هم به ياد آوردي حتما برايت سوال شده که من بي سواد چگونه برايت نامه نوشته ام ، راستش چند وقتيست که به کلاس سوادآموزي رفته ام ، تو کجايي ؟ آخرين بار که برايم نامه نوشتي با اين آدرس بود و خواستي که فراموشت کنم . ريحانه جان گفتي پايتخت رفتي تا درس بخواني اما بي بي گفت که شوهرت دادند ، براي من هم زن گرفتند ، خدا بيامرز اجاقش کور بود ، يا من اجاقم کور بود ، الله اعلم ، اما با هم ساختيم ، او هم از عشق من و تو خبر داشت . چند سال پيش جانش را داد به شما . ريحانه هيچکس جايت را پر نکرد ، ديروز که پيش طبيب رفتم گفت در سرم غده دارم ، نميدانم که چقدر زنده هستم اما تنها آرزوم اين است که فقط يک بار ديگر ببينمت . سي سال است که منتظرم ، قربان تو ، ناصر ... اين نامه به همراه عکس هاش تو روزنامه چاپ شد و خبرش مثل توپ صدا کرد ، همه زنگ زدن ، حتي دکترهاي مغز و اعصاب ، هر کسي خواست يه جور کمک کنه ... بعد از اينکه کلي فروش کرديم مدير روزنامه من رو کشيد کنار و گفت ترکوندي پسر ، حالا اين ناصر رو کجا ميشه پيدا کرد ؟ گفتم ناصري وجود نداره ، اون نامه رو خودم نوشتم و عکس ها هم الکي بودن ، مگه نميخواستي فروش کني ؟ بفرما ، مردم عاشق داستانهاي واقعي هستن ... مدير روزنامه تعجب کرد و گفت : ولي ريحانه پيدا شده ... باورم نميشد . اون زن رو آوردن نشريه ، خانم مسن مهرباني بود و شباهت زيادي هم به اون عکس داشت . گفتم شما واقعا ريحانه هستيد ؟ چيزي نگفت و شناسنامه اش رو نشونم داد ، راست ميگفت ، ريحانه بود . گفتم ببين مادر جان ، اين يه داستان خياليه ، هيچ نامه اي در کار نيست ، من عذر ميخوام از شما ، اما انگار اشتباه شده . کيفش رو برداشت و آروم از جاش بلند شد و وقتي داشت از در بيرون ميرفت گفت : ميشه اگه باز کسي گمشده اي به نام ريحانه داشت خبرم کنيد ؟ سي ساله که منتظرم .... ( قهوه سرد آقاي نويسنده _ روزبه معين )
monirh
1395/8/26
الهی به حق امروز که عید خداست...

اونقدر بخندید که صدای خنده هاتون بشه زیباترین موسیقی کائنات🌹

الهی از شادی اونقدر پر بشید که سرریزش همه ی مردم دنیا رو سیراب کنه.🌹

الهی روزیتون اونقدر زیاد بشه که امیدی باشید برای رسوندن روزی خیلیا.🌹

الهی همیشه بهترین افکار به سراغتون بیان و درست ترین تصمیمات رو بگیرید🌹

الهی اونقدر غرق خوشبختی بشید که تا عمق بی انتهای رضایت برسید🌹

الهی همیشه تنتون سالم باشه و عاقبت به خیر بشید🌹

الهی که همیشه بهترین حال ممکن رو داشته باشید🌹

و الهی که خدا همیشه هواتونو داشته باشه🌹

الهی آمین
این دعا تقدیم به همه
اونایی که دوستشون داریم...
monirh
1395/8/26
" ﺑﺨﻮﺍﺏ ﻋﺰﯾﺰﻡ "
ﻫﯿﭻ ﺑﺎﻟﺸﯽ ﻧﺮﻡ ﻧﯿﺴﺖ !

ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ
ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺭﯼ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ...

ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺍﺳﺖ :
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ
و ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻓﻘﻂ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ ...

✨شبتون همراه با آرامش✨

monirh
1395/8/25
مثل او که در کنار ساحل دریا نشسته
به امواج دریا دل بسته
من هم نشسته ام در کنار ساحل قلب تو
و دل بستم به تو
دل بستم به امواج خروشان عشق تو
monirh
1395/8/25
عکس ها
هزاران حرف ناگفته در خود دارند
بغض های فرو خورده
رازهای مگو…
اهل درد که باشی
عکس ها برایت شعر می
monirh
1395/8/25
شعرهایم
مثل دوست داشتنت

هر روز تکرار مےشود
و تکرارش

عاشق‌ترم مےکند
تو تمام آرزوهاے منے»

کہ بےنهایت
دوست دارم عشق نابم"
┄┅┅┄┄┅✶ℳ✶┄┅┄┅┄ ┄
🍃🌸ℳonerih🌸🍃
monirh
1395/8/25
چه عاشقانه نوشت شریعتی :
من تو را دوست دارم ...
و تو دیگری را ...
و دیگری دیگری را ...
و در این میان همه تنهاییم ..
monirh
1395/8/25
گاهی بیشتر از یک شال پشمی
یا یک پالتوی چرم،
صدای نفس های کسی
از پشت تلفن گرمت می کند
که می گوید:
منتظرم
زودتر برگرد...
♡⇨ ℳonerih⇦♡
monirh
1395/8/25

جورے ندارمت ڪہ انگار تمام عاشقانہ هاے دنیارا براے تو نوشتہ اند...
♣ℳonerih♣

monirh
1395/8/25
💕گاهی"دوست داشتن"

💕پنهان بماندقشنگتراست

💕دوست داشتن را؛

💕بایدکشـف کرد..

💕بایددرکـ کرد..

💕بایــد. "فهـمید"