monerihyazdizadeh
1395/10/12
از میان دو واژہ "انسان"و"انسانیت"

اولے در میان «ڪوچه‌ها»

و دومے در لابلاے «ڪتاب‌ها» "سر‌گردان" است
monerihyazdizadeh
1395/10/12
به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟
چرا ارّه؟

فقط به گل سرخ بگویید: تو، هی تو!
خودش می‌افتد و می‌میرد!
monerihyazdizadeh
1395/10/12
زندگـی
میتواند فوق العاده باشد
اگر دیگران ما را
به حال خودمان
بگذارند....
monerihyazdizadeh
1395/9/25
ڪسـے بـا گـذشـت ڪـردن ڪوچـیـڪ نـمـےشــہ....
monerihyazdizadeh
1395/9/23
......
monerihyazdizadeh
1395/9/23
ℳ...
monerihyazdizadeh
1395/9/22
یلدا یعنی آرامشِ یڪ شب
رو به سوی سرمـای زمستـان
و از بین رفتن سڪوتِ تنهایی ها


شمارش معڪوس تا شبِ یلـدا
تا یلـدا ٨ شـبِ دیگـر
monerihyazdizadeh
1395/9/19
این محشره حتما بخونید....
(یکی از زیباترین پست های دنیا)

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺍﺳﺘﯿﻮجابز،ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺣﻀﻮﺭﯼ ﺷﻐﻠﯽ، ﺑﻪ ﺷﺮﮐﺘﯽ ﺭﻓﺖ. ﻣﺪﯾﺮ ﺷﺮﮐﺖ، ﯾﮏ ﻭﺭﻗﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﺳﺘﯿﻮ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ.
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ، ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺳﻮﺍﻝ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﺪﻫﺪ.
ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ:
ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺮﺩ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻧﻰ ، ﺩﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺍﻯ ﺧﻠﻮﺕ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﻰ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ ﮐﻪ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ، ﺑﻪ
ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ، ﺍﯾﻦ ﭘﺎ ﻭ ﺁﻥ ﭘﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﮐﻤﮏ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺎ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﻯ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﮐﻤﮑﻰ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺸﻮﺩ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻏﺰﻝ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻰ ﺭﺍ
ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ.
ﺩﻭﻣﯿﻦ ﻧﻔﺮ، ﺻﻤﯿﻤﻰ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻤﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺘﻰ ﯾﮏ ﺑﺎﺭﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖﻭﻧﻔﺮ ﺳﻮﻡ، ﻋﺸﻖ ﺷﻤﺎﺳﺖ!
ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺭﻭﯼ ﺷﻤﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺍﺭﺩ.
ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﻰ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﭘﯿﺮﺯﻥ؟
دوستتون؟
عشقتون؟
ﺟﻮﺍﺑﻰ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﯿﻮ ﻧﻮﺷﺖ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺻﺪﻫﺎ ﻣﺘﻘﺎﺿﻰ، ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﺷﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﺁﯾﺪ.
ﭘﺎﺳﺦ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ:
ﻣﻦ ﺳﻮﺋﯿﭻ ﻣﺎﺷﯿﻨﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺍﻡ ﺗﺎ ﭘﯿﺮ ﺯﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺸﻘﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﺴﺘﮕاه منتظرمیمانم شایداتوبوس آمد!
monerihyazdizadeh
1395/9/19
کفش هایم کجاست ؟

می خواهم، سر شب راهی سفر بشوم

مدتی بی بهار طی بکنم

دو سه پاییز دربدر بشوم
•°•°•°•°ℳonerih°•°•°•°•
monerihyazdizadeh
1395/9/17
*°_^

حاضـــــــرم..°

*هــــــــرکــــاری..°

*کــــنم تــــا..°

*بـــــــرگردم به..°

*دورانی که°

*هـیــــچی از مجـــــــــازی °

*نمــــیدونستم..!°

*°_^*
monerihyazdizadeh
1395/9/16
قایقی خواهم ساخت،خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریب
monerihyazdizadeh
1395/9/16

غلامی کنار پادشاهی نشسته بود. پادشاه خوابش می آمد،

اما هر گاه چشمان خود را می بست تا بخوابد، مگسی بر گونه او می نشست

و پادشاه محکم به صورت خود می زد تا مگس را دور کند. مدتی گذشت،



پادشاه از غلامش پرسید:«اگر گفتی چرا خداوند مگس را آفریده است؟»



غلام گفت: «مگس را آفریده تا قدرتمندان بدانند بعضی وقت ها

زورشان حتی به یک مگس هم نمی رسد.»



monerihyazdizadeh
1395/9/16

جواني نزد شيخ حسنعلي نخودكي آمد و گفت :

سه قفل در زندگي ام وجود دارد و سه كليد از شما ميخواهم؛

قفل اول اين است كه دوست دارم ازدواج سالم داشته باشم؛

قفل دوم؛دوست دارم كارم پر بركت باشد؛

قفل سوم هم دوست دارم عاقبت به خير بشوم.

شيخ نخودكي فرمود : براي قفل اول نماز را اول وقت بخوان.

براي قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان.

و براي قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.

جوان عرض كرد سه قفل با يك كليد!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟

شيخ نخودكي فرمود : نماز اول وقت شاه كليد است...
monerihyazdizadeh
1395/9/16
جوانمردی را دیدیم که در دستی آب داشت و در دستی آتش..

میگفت میروم که آب بر دوزخریزم و آتش به میان بهشت کشم...

تا کسی خدا را نه از بیم آتش پرستد و نه از ذوق بهشت..

خدا را برای خدا باید خواست !
monerihyazdizadeh
1395/9/16
نگاه هایمان =” اهریمنی”
آغوشهایمان =” هـــوس ”
قول هایمان =”بی اعتبار ”
حرفــــــهایمان =” ناخالص ”
عشــــقهایمان =”پوشالی”
محبتــهایمان = ” قلابی”
خوبیهایمان = ” تظاهـــــر ”
دیدارهایمان = ”تفاخـــــــر”
صورتهایمان = “پررنگــــــــ “
سیرتهایمان = “بیرنگــــــــ”
شعارهایمان = ” بی عمـل”
قضاوتــهامان= ” بی عدل”

در کدام نقطه ازآئین انسانیت ایستاده ایم!!!
monerihyazdizadeh
1395/9/16
شانه هایت را نزدیکتر بیاور

جز تو ،

شانه ی هر کسی زیر آوار گریه هایم

فرو خواهد ریخت..

سخت دلگیر است

دلم

آغوشی گرم میخواهد

کمی مرا در آغوش بگیر....
monerihyazdizadeh
1395/9/16
روزگار غریبی است...

نمڪدان را ڪه پر میڪنی توجهی به ریختن نمڪها نداری ...

اما زعفران را ڪه میسابی به دانه دانه اش توجه میڪنی!!!

حال آنڪه بدون نمڪ هیچ غذایی خوشمزه نیست...
ولی بدون زعفران ماهها و سالها میتوان آشپزی ڪرد و غذا خورد...

مراقب نمڪهای زندگیتان باشید
ساده و بی ریا و همیشه دم دست
ڪه اگر نباشند وای بر سفره زندگی!!!

monerihyazdizadeh
1395/9/16
من هیچوقت این فرصت رو به خودم ندادم
که عاشق بشم ،
مثل این میمونه که به دستات دستبند بزنی وبعدش...
کلیدشو قورت بدی!
درسته یه نوع اسارته
اما خیالت راحته
که کلیدش پیش خودته نه کسِ دیگه...
monerihyazdizadeh
1395/9/15
آذر یادش رفته که پاییز است!
نــمــے بـارد...
فـقـط یـخ مـیـزنـد!
به گمانم کسی به طرز فجیعی
تــنــهـایـش گذاشته...
وگرنه اینگونه ماتش نمی برد . . .
monerihyazdizadeh
1395/9/15
واقعا.ـ.