mohammadmohammadi50
1395/7/14
شهادت امام حسین برهمه تسلیت باد😓😓
mohammadmohammadi50
1395/6/9
(مهدی‌جان/ع/مرادریاب) من از خدا خواستم که، ختم خزان باشد امسال
سال بهار و طلوعِ، رنگین کمان باشد امسال
این آسمان گرفته، ای کاش روشن شود؛ کاش -
آبی ترین سال عمرِِ، این آسمان باشد امسال
شب های آرام امسال، مظنون و نامطمئن اند
شاید که دوران قبل از، طوفانمان باشد امسال
من از خدا خواستم عشق، معنای خوبی بگیرد
لبخند مردم بدونِ، دردی نهان باشد امسال
باشد که دیگر نبینیم، چندین قدم آن طرف تر
همسایه ی خانه ی ما، محتاج نان باشد امسال
یا این که دیگر نبینیم، در کوچه های فلسطین
یک کودک پابرهنه، بی خانمان باشد امسال
من از خدا خواستم که، در سفره های سومالی
یک استکان آب شیرین، یک لقمه نان باشد امسال
بمب اتم ها نباشند، باروت ها محو گردند
این جنگ های پیاپی، پایان شان باشد امسال
دریای آرام و خاموش، با ماهیانی فراموش
شاید که در انتظارِ، یک ناگهان باشد امسال
هر کوچه پس کوچه ای را، با آب و جارو بشویید
شاید زمین میزبانِ، یک میهمان باشد امسال
عمری ست در ظلمت شب، چشم انتظار طلوعیم
ای کاش سال طلوعِِ، صاحب زمان باشد امسال...


شاعر : سعید محمدی
mohammadmohammadi50
1395/6/9
توبه نصوح
null
نصوح مردی بدون ریش ؛ همانند زنان بود . دو پستان داشت و در یکی از حمامهای زنانه زمان خود کارگری می کرد . او کیسه کشی و شستشوی این زن و آن زن را بر عهده داشت . به اندازه ای چابک و تردست بود که همه زنها مایل بودند کار کیسه کشی آنان را ، او عهده دار شود .
کم کم آوازه نصوح به گوش دختر پادشاه وقت رسید و او میل کرد که وی را از نزدیک ببیند . فرستاد حاضرش کردند ، همین که دختر پادشاه وضع او را دید پسندید و شب او را نزد خود نگهداشت . روز بعد دستور داد حمام را خلوت کنند و از ورود افراد متفرّقه جلوگیری نمایند ، آنگاه نصوح را به همراه خود به حمام برد و تنظیف خودش را به او واگذار کرد . وقتی کار نظافت تمام شد ، دست قضا در همان وقت ، گوهر گرانبهایی از دختر پادشاه گم شد و او چون آن را خیلی دوست می داشت در غضب شد و به دو تن از خدمتکاران مخصوصش فرمان داد همه کارگران را بگردند ، تا بلکه آن گوهر پیدا شود .
طبق این دستور ، ماءموران کارگران را یکی بعد از دیگری مورد بازدید خود قرار دادند ، همین که نوبت به نصوح رسید ، با این که آن بیچاره هیچگونه خبری از گوهر نداشت ولی از این جهت که می دانست تفتیش آنان سرانجام کارش را به رسوایی می کشاند ، حاضر نمی شد او را بگردند . لذا به هر طرفی که ماءمورین می رفتند تا دستگیرش کنند او به طرف دیگر فرار می کرد و این عمل او آن طور نشان می داد که گوهر را او ربوده است . و از این نظر ماءمورین برای دستگیری او اهمیّت بیشتری قائل بودند . نصوح هم چون تنها راه نجات را این دید که خود را میان خزانه حمام پنهان کند ، ناچار خودش را به داخل خزانه رسانید و همین که دید ماءموران برای گرفتنش به خزانه وارد شدند ، و فهمید که دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود ، به خدای متعال متوجّه شد و از روی اخلاص توبه کرد و دست حاجت به درگاه الهی دراز نمود ، و از او خواست که از این غم و رسوایی نجاتش دهد .
به مجرّد این که نصوح حال توبه پیدا کرد ، ناگهان از بیرون حمّام آوازی بلند شد که دست از آن بیچاره بردارید که دانه گوهر پیدا شد . پس ، از او دست کشیدند و نصوح خسته و نالان شکر الهی را بجای آورده ، از خدمت دختر پادشاه مرخّص شد و به خانه خود رفت ، هر اندازه مالی را که از راه گناه کسب کرده بود ، بین فقرا تقسیم کرد . و چون اهالی شهر از او دست بردار نبودند (به اصرار از او می خواستند که آنها را بشوید) ، دیگر نمی توانست در آن شهر بماند . از طرفی هم نمی توانست راز خودش را برای کسی اظهار کند ، ناچار از شهر خارج شد و در کوهی که در چند فرسخی آن شهر بود سکونت نمود و به عبادت خدا مشغول گردید .
اتّفاقا شبی در خواب دید کسی به او می گوید : ای نصوح ! چگونه توبه کرده ای و حال آن که گوشت و پوستت از مال حرام روییده است ، تو باید کاری کنی که گوشتهای بدنت بریزد . نصوح وقتی از خواب بیدار شد با خود قرار گذاشت که سنگهای گران وزن را حمل کند و بدین وسیله خودش را از گوشتهای حرام بکاهاند و خلاص نماید .
نصوح این برنامه را مرتّب عمل می کرد ، تا در یکی از روزها که مشغول کار بود چشمش به گوسفندی افتاد که در آن کوه مشغول چرا بود ، به فکر فرو رفت که این گوسفند از کجا آمده و مال کیست ؟ تا آن که عاقبت با خود اندیشید که این گوسفند قطعا از چوپانی فرار کرده است و به اینجا آمده است و آن گوسفند را گرفت و در جایی پنهانش کرد ، و از همان علوفه و گیاهان که خود می خورد به آن نیز خورانید و از آن مواظبت می کرد تا آنکه گوسفند به فرمان الهی به تکلم آمد و گفت : ای نصوح ! خدا را شکر کن که مرا برای تو آفریده است . از آن وقت به بعد نصوح از شیر میش می خورد و عبادت می کرد .
تا این که روزی عبور کاروانی - که راه گم کرده بود و کاروانیانش از تشنگی نزدیک به هلاکت بودند - به آنجا افتاد . وقتی چشمشان به نصوح افتاد از او آب خواستند ، نصوح گفت : ظرفهایتان را بیاورید تا به جای آب شیرتان دهم . آنان ظرفهای خود را می آوردند و نصوح از شیر پر می کرد و به قدرت الهی هیچ از شیر آن کم نمی شد ، و بدین وسیله نصوح کاروانیان را از تشنگی نجات داد ، و راه شهر را به آنان نشان داد . آنان راهی شهر شدند و هر یک از مسافرین در موقع حرکت ، در برابر خدمتی که به آنها شده بود ، احسانی به نصوح نمودند . و چون راهی که نصوح به آنها نشان داده بود نزدیکترین راه به شهر بود ، آنان برای همیشه محل رفت و آمد خود را آنجا قرار دادند .
به تدریج سایر کاروانها هم بر این راه مطلع شدند . آنها نیز ترک راه قدیمی نموده ، همین راه را اختیار نمودند ، قهرا این رفت و آمدها ، درآمد سرشاری برای نصوح داشت و او از محل این درآمدها بناهایی ساخت ، و چاهی احداث کرد و آبی جاری نمود و کشت و زراعتی به وجود آورد و جمعی را هم در آن منطقه سکونت داد ، و بین آنها بساط عدالت را مقرر نمود و برایشان حکومت می کرد و جمعیتی که در آن محل سکونت داشتند ، همگی به چشم بزرگی بر نصوح می نگریستند .
رفته رفته آوازه حسن تدبیر نصوح ، به گوش پادشاه وقت که پدر آن دختر بود رسید ، پادشاه از شنیدن این خبر ، شوق دیدار بر دلش افتاد . لذا دستور داد تا وی را از طرف او به دربار دعوت کنند . وقتی دعوت پادشاه به نصوح رسید ، اجابت نکرد و گفت : مرا با دنیا و اهل آن چکار ؟ و سپس از رفتن به دربار عذر خواست . چون که ماموران این سخن را برای پادشاه نقل کردند ، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او برای آمدن حاضر نیست پس خوب است که ما نزد او برویم ، تا هم او و هم قلعه نوبنیادش را از نزدیک ببینیم . از این رو با نزدیکان و خواصش به سوی اقامتگاه نصوح حرکت کردند . آنگاه که به آن محل رسیدند به قابض الارواح امر شد که جان پادشاه را بگیرد و به زندگانی وی خاتمه دهد .
پادشاه بدرود حیات گفت و چون این خبر به نصوح رسید و دانست که وی برای ملاقات او از شهر خارج شده ، تشییع جنازه اش شرکت کرد و آنجا ماند تا به خاکش سپردند ، و از این نظر که پادشاه پسری نداشت ارکان دولت ، مصلحت را در آن دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند . پس چنان کردند و نصوح چون به پادشاهی رسید ، بساط عدالت را در تمام قلمرو و مملکتش گسترانید و بعدا با همان دختر پادشاه که ذکرش در پیش رفت ، ازدواج کرد ، چون شب زفاف فرا رسید و در بارگاهش نشسته بود ، ناگهان شخصی بر او وارد شد و گفت : چند سال قبل ، به کار شبانی مشغول بودم و گوسفندی را گم کردم و اکنون آن را نزد تو یافته ام ، آن را به من رد کن . نصوح گفت : بله چنین است ، الان دستور می دهم گوسفند را به تو تسلیم کنند . آن شخص گفت : چون از گوسفند من نگهداری کرده ای هر آنچه از شیرش خورده ای بر تو حلال باد ولی آن مقدار از منافعی که به تو رسیده ، نیمی از آن تو باشد و باید نیم دیگرش را به من تسلیم داری .
نصوح امر کرد تا آنچه از اموال منقول و غیر منقول که در اختیار دارد ، نصفش را به وی بدهند منشیان را دستور داد تا کشور را نیز بین آن دو تقسیم کنند . آنگاه از چوپان معذرت خواهی کرد تا بلکه زودتر برود . در آن موقع چوپان گفت : ای نصوح ! فقط یک چیز دیگر باقی مانده که هنوز قسمت نشده است . نصوح پرسید آن چیست ؟ شبان گفت : همین دختری که به عقد خود درآورده ای ؛ چرا که او نیز از منفعت این میش بوده است . نصوح گفت : چون قسمت کردن او مساوی با خاتمه دادن حیات وی است ، بیا و از این امر در گذر . شبان قبول نکرد . نصوح گفت : نصف دارائی خودم را به تو می دهم تا از این امر درگذری ، این مرتبه هم قبول نکرد . نصوح اظهار داشت : تمامی دارائی خود را می دهم تا از این امر صرف نظر کنی ، باز نپذیرفت . نصوح ناچار جلاد را طلبید و گفت : دختر را به دو نیم کن . جلاد شمشیر را کشید تا بر فرق دختر بزند ، دختر از ترس لرزید و جزع کرد و از هوش رفت .
در این هنگام شبان دست جلاد را گرفت و خطاب به نصوح کرد و گفت : بدان که نه من شبانم و نه آن گوسفند است ، بلکه ما هر دو ملک هستیم که برای امتحان تو فرستاده شده ایم و در آن موقع گوسفند و شبان هر دو از نظر غایب شدند . نصوح شکر الهی را بجا آورد و پس از عروسی تا مدتی که زنده بود سلطنت می کرد . بعضی گفته اند آیه شریفه توبوا الی الله توبة نصوحا (18) اشاره به توبه همین شخص دارد . (19)
mohammadmohammadi50
1395/6/5
درون قلب جهان، انقلاب گشته بیا
نفس، بدون تو همچون عذاب گشته بیا
نظاره کن به فرا سوی مدینه و ببین
حرم به دست حرامی خراب گشته بیا
mohammadmohammadi50
1395/6/5
این جمعه ها بی تو تماشایی ندارد
تا تو نیایی صبح زیبایی ندارد
دارم یقین روزی تو می آیی وگرنه
هجران بدون وصل معنایی ندارد
گردل به امید ظهورت خوش نباشد
امروز ما امید فردایی ندارد
درغیبت طولانی ات دریاب مارا
شیعه بجز تو هیچ مولایی ندارد
ای آخرین احیاگر دین محمد
اسلام غیر ازتو مسیحایی ندارد
دنیا به تنگ آمد ازاین تاریکی محض
جزدیدن خورشید رویایی ندارد
ای ابر رحمت در عطش زارمحبت
باغ عدالت جزتو سقایی ندارد
تو ذوالفقار انتقام اهلبیتی
زهرا به جزنام تو آوایی ندارد
درسجده های خود «وفایی» ازخداوند
غیر از ظهور تو تمنایی ندارد



شاعر : استاد سید هاشم وفایی
mohammadmohammadi50
1395/6/5
امتیاز نور و سایه و شبح امام زمان (ع)
null
امتیاز نور و سایه و شبح امام زمان (ع) در کتاب «غیبت» از شیخ جلیل فضل بن شاذان به دو سند آمده است که عبداللّه بن عباس گفت:
رسول خدا (ع) فرمودند: «وقتی به معراج رفتم و آسمانها را سیر کردم به سدرة المنتهی رسیدم، از جانب خداوند ندا آمد که: «ای محمّد!»
گفتم: «لبّیک؛ لبّیک ای پروردگار من!»
خداوند عالم فرمود: «ما هیچ پیغمبری را بر اهل دنیا نفرستادیم تا روزهای زندگی و نعمت او پایان یابد مگر آنکه دعوت خود را به انجام برساند و برای هدایت مردم پس از خود وصیّ و جانشینی را قرار دهد تا از دین او نگهبانی کند و ما حضرت علی (ع) را جانشین تو و امام امّت تو قرار داده و پس از او حسن و حسین و علیّ بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علیّ بن موسی و محمّد بن علی و علیّ بن محمّد و حسن بن علی و حجّة بن الحسن(ع) قرار دادیم؛ حال ای محمّد! سرت را بالا کن.»
چون سرم را بالا کردم، نورهای علی و حسن و حسین و نُه تن از فرزندان حسین را دیدم و حجّت (حضرت مهدی(ع)) را در میان آنها دیدم که همچون ستاره ای می درخشید.
خدای تعالی فرمود: «این ها، جانشین و حجّتهای من در روی زمین و نیز جانشین و اوصیایت بعد از تو هستند. خوشا به حال کسی که با آنها دوستی کند و وای بر کسی که با آنها دشمنی نماید.»
شیخ جلیل، ابوالحسین بن محمّد بن احمد بن شاذان در کتاب «ایضاح دفاین النّواصب» و احمد بن محمّد بن عیاش در کتاب «مقتضب الاثر» از ابی سلیمان که چوپان پیامبراکرم (ع) بود روایت کردند که رسول خدا (ع) فرمود: «شبی که مرا بسوی آسمان بردند، خداوند جلّ جلاله فرمود: «من، تو و علی و فاطمه و حسن و حسین و اولاد او را از اصل نوری از نور خودم آفریدم. ای محمّد! آیا دوست داری که ایشان را ببینی؟»
گفتم: «بلی! ای پروردگار من»
خداوند فرمود: «به سمت راست عرش، نگاه کن.»
چون نگاه کردم، علی و فاطمه و بقیّه تا حسن بن علی را دیدم که در میان مکانی از نور ایستاده بودند و نماز می خواندند و در میان آنها حضرت مهدی (ع) مانند کوکب درخشنده ای در حال درخشیدن بود.»
پوشیده نماند که اختلاف مضمون روایاتی که در مورد معراج است بخاطر اختلاف مضمون خبر نیست بلکه به سبب متعدّد بودن روایت کنندگان است، بعضی از اخبار حفظ و بعضی فراموش شده اند و بعضی دیگر هم از بین رفته اند و این مضامین حمل بر تعداد معراج رفتن پیامبر(ع) نیز هست که در همه آنها به امر ولایت تأکید شده است چنان که در کتاب «خصال» نوشته صدوق روایت شده که پیامبر اکرم (ع) را 120 مرتبه به معراج بردند و در همه مراتب هم خدای تعالی ، پیامبر (ع) را به دوستی و ولایت علیّ بن ابیطالب (ع)سفارش می کرد و حتّی زیادتر از دیگر فرایض سفارش می فرمود.
در کتاب «مقتضب» روایت دیگری از حضرت باقر(ع) در ذکر ائمّه (ع) در شب معراج و دیدن انوار ایشان روایت شده است که رسول خدا(ع) فرمود: «علی و دیگر ائمّه تا حسن بن علی (ع) را دیدم و حضرت حجّة(ع) در میان آنها چون ستاره ای درخشان بود.
گفتم: «ای پروردگار من! اینها کیستند؟»
فرمود: «اینها ائمّه اند و این قائم است که در دنیا حلال مرا حلال می کند و حرام مرا حرام و از دشمنان من انتقام می گیرد. ای محمّد! او را دوست بدار و دوستدار کسی باش که او را دوست دارد.»
mohammadmohammadi50
1395/5/27
کل مکروه جایز !
شیخ گفت : چهل شب صدبار رب ادخلنی مدخل صدق را بخوانید ، امام زمان را می بینید
رفت و آمد گفت : خواندم ، ندیدم .
جواب شیخ مو را به تنش راست کرد : توی مسجدکه نماز می خواندی ، سیدی بهت گفت که انگشتر دست چپ کراهت دارد . گفتی کل مکروه جایز !
آن سید ، امام زمانت بود .
mohammadmohammadi50
1395/5/27
ای پاسخ گرامی امّن یجیب ها
تعجیل کن به خاطر ما ناشکیب ها
چشم جهان به چشمه ی دستان سبز توست
جاری شو از ورای فراز و نشیب ها
تکلیف انتقام شهیدان به دوش کیست؟
خون مسیح مانده به روی صلیب ها!
برخیز و بزم شب زدگان را به هم بزن
ای آشنا به ندبه و اشک غریب ها
تعجیل کن به خاطر صدها هزار چشم
ای پاسخ گرامی امن یجیب ها



شاعر : نغمه مستشار نظامی
mohammadmohammadi50
1395/5/27
ما از احوال شما با خبریم
نامه جدیدی با املای امام و خط یکی از افراد مورد اعتمادشان بوده .
به شیخ مفید گفته اند اصل نامه را به کسی نشان نده ،
اما از روی آن بنویس و به دوستان و شیعیان مخلص بده .
شیخ رو نوشتش را فرستاد تا بخوانیم :
... بدانید که چیزی از احوال و روزگارتان بر ما پوشیده نمی ماند .
نه اینکه ندانیم بعضی ها پایشان لغزیده و عهد شکنی هایی کرده اند
نه ، اینکه خیال کنید ما شما را همین طور به حال خودتان رها کرده ایم و یادمان رفته به شما توجه کنیم . اگر این طور بود که حال و روزتان خیلی سخت تر می شد ، دشمنانتان شما را خرد و لگد مال می کردند . پس تقوا پیشه کنید و پشتیبان ما باشید .
mohammadmohammadi50
1395/5/24
در باغ ولایت گل خوشبوست رضا
سروچمن گلشن مینوست رضا
نومید مشو زدرگه احسانش
زیرا به جهان ضامن اهوست رضا
میلاد هشتمن نور ولایت، تبریک و تهنیت
mohammadmohammadi50
1395/5/24
تقدیم‌به‌قرآن‌دوستان‌عزیز
mohammadmohammadi50
1395/5/22
ولادت باسعادت سلطان، امیر و ولی نعمت تمام ایرانیان، حضرت رضا-ع مبارک.
mohammadmohammadi50
1395/5/22
السلام ای حضرت سلطان عشق
یا علی موسی الرضا ای جان عشق
السلام ای بهر عاشق سرنوشت
السلام ای تربتت باغ بهشت