mohammadali95
1395/6/21
📖
💠بهلول (شکستن سر استاد)

روزی بهلول در حالی که داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردانش می گوید 👤:

من امام صادق (ع) را قبول دارم اما در سه مورد✌️☝️ با او کاملا مخالفم!
یک اینکه می گوید :

خداوند دیده نمی شود!
پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد😦🤔

دوم می گوید :

خدا شیطان 👹را در آتش جهنم🔥 می سوزاند!
در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد

سوم هم می گوید :

انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد!

در حالی که چنین نیست و از روی اجبار🤐 انجام می دهد

بهلول تا این سخنان را از استاد شنید فورا کلوخ بزرگی🌰 به دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد💫

اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد و آنرا شکافت💥🤕 !😧
استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند🏃🏃👳

خلیفه 👳گفت🗣 : ماجرا چیست؟

استاد گفت : داشتم به  دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد و آنرا شکست🤕 !

بهلول پرسید : آیا تو درد را می بینی؟

گفت : نه

بهلول گفت : پس دردی وجود ندارد

ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد

ثالثا : مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند ؟

پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم

استاد دلایل بهلول دیوانه را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت !!!

🔻
🔶 @ghariyan_momtaz
🔺
mohammadali95
1395/6/20
.