moeinazadi
1395/5/19
روزی حضرت سلیمان علیه السلام بر ساحل دریا نشسته بود، مورچه ای را دید که دانه گندمی را کنار دریا می برد، ناگهان قورباغه ای سرش را از آب بیرون می آورد و دهانش را باز کرد، آن مورچه وارد دهانش شد و در دریا فرو رفت.

سلیمان علیه السلام شگفت زده به این کار می اندیشید که قورباغه از آب بیرون آمد و دهانش را باز کرد و آن مورچه از دهانش خارج شد؛ اما آن دانة گندم با او نبود.

سلیمان علیه السلام او را صدا زد و از کارش پرسید:

گفت: ای پیامبر خدا! در این دریا که می بینی صخره ای وجود دارد که داخل آن، کرم کوری زندگی می کند و چون خودش نمی تواند روزی خود را فراهم کند، خداوند مرا موکل و مأمور روزی او قرار داده است و من هم روزی او را برایش می برم.

سلیمان علیه السلام پرسید: آیا از او تسبیح و ستایشی شنیده ای؟

گفت: می گوید: ای کسی که روزی مرا در دل این صخره زیر این دریا فراموش نمی کنی! به لطف و رحمتت بندگان مؤمنت را فراموش نکن.