مهسا مقدم
1395/8/12
بسمه تعالي




باران می بارید، زن و مرد هر دو روی مبل نشسته بودند، عصبانی و دلخور از بگو مگوی چند لحظه پیش. مرد موبایلش را از روی میز برداشت و مشغول چک کردن آن شد. زن زیرچشمی نگاهش کرد و متقابلا موبایلش را در دست گرفت. مدتی گذشت، ثانیه ها به کندی می گذشتند و فضای سنگینی حکمفرما شده بود. ناگهان برق رفت و همه جا تاریک شد ...
مرد كه نامش عباس بود با ناراحتي بلند شد و با نور چراغ موبايلش به سمت روشنايي گازي رفت و با فندكي ان را روشن كرد دوباره روشنايي به اتاق برگشت او دوباره روي مبل نشست و با ناراحتي به وقايعي كه گزشت و باعث اين كدورت بين او و ليلا همسرش شده بود فكر مي كرد
مرد كه در شغل ازاد و داراي يك مركز خدمات اينترنتي پست بانك بود ان روز از صبح به علت اينكه در مركز مخابرات قرار بود كابلها را توسعه دهند دو روزي اينترنت منطقه قطع و در كار او يعني يك روز كاري با كابوس تمام همه ي كارهاي مركز با اينترنت مي گشت و قطع شدن ان يعني هيچ و يك جوري خلاء كامل در ان روز و يعني دردسر .
كار ان در چند مقطع كاري از ثبت نام و تشكيل پرونده پسران براي خدمت سربازي و ثبت نام پاسپورت و تمديد و خانوادهاي كه در ارتباط با يارانه كار داشتند رانندگاني كه تمديد گواهينامه مي كردند خلافي خودرو و خرده كارهاي ديگر كه در شهر انها فقط مركز او فقط وجود داشت و با قطعي اينترنت يعني دردسري كه خود بايد به تك تك مراجعين توضيح مي داد شهر انها كوچك و تقريبا سنتي قديمها هنوز با دنياي مدرن اشنايي نداشتند البته حق هم داشتند بزرگاني كه خيلي از انها سواد نداشتند و با گوشي و اين مسائل غريبه بودند قرار بود كه مركز اصلي مخابرات را توسعه كلي دهند تا همه مناطق شهري و روستايي از اينترنت استفاده كنند حال او مي دانست اين گونه مسائل كاري طبيعي است و پيش مي امد و يكي دوساعتي از صبح گزشته بود كه با هر سختي بود مراجعين را دست بسر مي كرد كه صداي پيرمردي كه با فرياد فرياد مي زد و با لهجه محلي به كارمندش مي گفت كه من كار دارم و بايد كارم را انجام دهيد من حاليم نميشه من بايد اين مدارك و عكسها پزشكي را براي پسرم بفرستم گويا پسرش در تهران بود و منتظر رسيدن اين مدارك بود تا در بيمارستان همسرش را پزيرش كرده و عمل نمايند و وضعيت بيماري خيلي خطرناكي بود و اين سابقه پزشكي اهميتي زيادي براي پزشك جراح داشت و حال با اين وضعيت عصبانيت پيرمرد طبيعي بود او با ارام كردنش او را به دفترش برد تا بلكه راهي پيدا كند .
او با گرفتن مدارك از پير مرد به او قول داد كه خود به شهر بعدي برود و كار او را انجام دهد و با هر سختي و ناراحتي با خودرويش حركت كرد.
او در راه برگشت به فكر رفته بود كه چه به همسرش بگويد او دير كرده بود خودرو در بين راه خراب شده بود و باعث دير شدنش شده بود موبايل هم در بين راه كه نمي گرفت كه حداقل خبري دهد او از صبح با مشكلاتي زيادي درگير شده بود و حال به اخرش فكر مي كرد كه در خانه چكار كند .
همسرش با عصبانيت به او داد مي زد مگر نمي دانستي كه بايد به منزل مادرم مي رفتيم مگر يادت نبود مراسم پاگشاي خواهرم بوده و ما هم دعوت داشتيم تو اصلا با داماد جديد حسوديت مي شود و از عمد نيامدي و شوهر هر چه توضيح مي داد كه امروز با قطعي اينترنت چه مشكلاتي داشته او قانع نمي شد و با ناراحتي راهي نداشت جزء اينكه تحمل مي كرد و در اين موقع برق هم قطع شد او در فكر فردا بود كه بايد با قطعي روز دوم اينترنت چكار كند.
====================================================

نويسنده: مهسا شريفيان مقدم
مهسا مقدم
1395/8/8