mahbobeh8
1395/8/28
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﻣﺮﻭﺯ
ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ
ﻧﯿﺴﺘم

ﻣﺮﮒ ﮔﻔﺖ:ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ
ﺍﺳﺖ ..
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ
ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ .
ﻣﺮﮒ ﮔﻔﺖ :" ﺣﺘﻤﺎ ."
ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ
ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ ..
ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ ..
ﻣﺮﺩ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ
ﻟﯿﺴﺖ ﺣﺬﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ .

ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﺎﺭﻡ
ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ .
ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺩﺭ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ
ﺍﻧﺪ ،ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻼﺵ
ﮐﻨﯽ ،ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮐﺮﺩ ...
ﮐﻼﻍ ﻭﻃﻮﻃﯽ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺯﺷﺖ ﺁﻓﺮﯾﺪﻩ ﺷﺪﻧﺪ . ﻃﻮﻃﯽ
ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﺮﺩ ﻭﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﮐﻼﻍ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ
ﺭﺿﺎﯼ ﺧﺪﺍ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻃﻮﻃﯽ ﺩﺭ ﻗﻔﺲ ﺍﺳﺖ ﻭﮐﻼﻍ
ﺁﺯﺍﺩ ...
ﭘﺸﺖ ﻫﺮ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺍﯼ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﺮﮔﺰ
ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺸﻮﯼ!
ﭘﺲ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﺖ ﻧﮕﻮ ﭼﺮﺍﺍﺍﺍﺍ؟
mahbobeh8
1395/8/28
اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلٰی مُحَمَّدْ وَ آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ ......در این روز جمعه بهترینها و خیرترینها را از یکتای بی‌همتا برای شما عزیزان خواستارم . روز تعطیل خوبی داشته باشید دوستان
mahbobeh8
1395/8/25
‍ یه یهویی هایی هست
که خیلی قشنگن
یهویی خندیدن
یهویی عاشق شدن
یهویی شادشدن
یهویی خبرخوب شنیدن
یهویی خوشبخت بودن
اماکاش یادمون میموند
یهویی میگفتیم
خدایا شکرت

🍁
mahbobeh8
1395/8/22
در رستوراني در استراليا، گروهي ماهيگير دور هم جمع شده و در حال خوردن قهوه و گپ زدن بودند. درست در لحظه‌ای كه يكي از ماهيگيران با دستش در حال نشان دادن ماهی بزرگی بود كه از تورشان در رفته بود، پيشخدمتی از كنار او گذشت و ضربه دست او باعث شد كه قهوه داخل ليوان به ديوار سفيد رستوران پاشيده شود و لكه سياه آن شروع به پايين آمدن از روی ديوار كند.
پيشخدمت با ديدن منظره بی درنگ دستمالی از پيشبند خود بيرون كشيد و به تميز كردن آن پرداخت، اما لكه سياه قهوه از روی ديوار زدوده نشد.

در آن لحظه، مردی از پشت يكی از ميزهای رستوران بلند شد و به سمت لكه سياه رفت.
او يك مداد شمعی از جيب خود درآورد و در حالی كه همه به او خيره شده بودند، شروع به كشيدن طرحی روی لكه سياه كرد.
چند دقيقه‌ای نگذشته بود كه تصوير زيبايی از يك گوزن با شاخ‌های بلند روی آن ديوار نقش بست.
اين هنرمند فرزانه كسی جز « ادوين لندسر » نبود.
لندسر در زمان خود از پيشگامان نقاشی حيوانات در انگليس بود.

مرتكب اشتباه شدن در زندگی همه ما وجود دارد، اما در زندگی هستند كسانی كه اشتباه را با آغوش باز می پذيرند، آن را تغيير مي‌دهند و به چيزی دلپذير تبديل میکنند
mahbobeh8
1395/8/9
بد شده ایم !..
از وقتی شروع کردیم به قربانت بروم های تایپی
به دوستت دارم های اس ام اسی ،،
به عاشقتم های فیس بوکی ، وایبری ، ویچتی ،لاینی ..،

بد شده ایم !..
از وقتی هر کدام از کانتکت لیستمان چیزی فرستاد و " قلبهای سرخ " را روانه ی تکست کردیم و عشقم و عزیزم و گلم صدایش کردیم ..،
فرقی هم نمیکرد ، که باشد ..،
دیگر کلمات، دم دستی ترین ترفندمان شد .،
کلماتی که مقدسند ، که معجزه میکنند ! افتادند زیر دست و پا..،
فرقی برایمان نکرد که چه کسی باشد ، از چه جنسی باشد ..،
فقط اینکه باشد و دمی بگذرد برایمان کفایت کرد ..،

بد شده ایم ..،
از وقتی لبخند زدیم و بوسیدیم و نوازش کردیم .،
و آنسوی ماجرا پیچیدیم و پیچاندیم ،،
و به زرنگی خودمان آفرین گفتیم ..،

حال خیلی هامان خوب نیست ،،.
این روزها عادت کردیم مرگ خیلی چیزها را جشن بگیریم ..،
دردناک است حال و روزمان .،

اما ،،

دردمان درمان دارد ..،
کمی صداقت ،
کمی شهامت ،
فقط همین ..،
mahbobeh8
1395/8/3
وقتی آدما به هیچ صراطی مستقیم نیستن
تو هم یه جوری باش
که نه محبت زیادیت بزنه زیر دلشون
نه نامهربونیت بشینه تو ذهنشون
یه جوری باش، اونجوری که دلت می خواد
عاشق شو
اما عاشق چیزای قشنگ
دلتو یه جا اسیر نکن
عشق، که فقط عشق زن و مرد نیست
دور و برتو خوب نگاه کنی
می بینی خیلی چیزا هست واسه دوست داشتن
فقط یادت باشه
همیشه مغزتو با دلت تنظیم کن
خودتو با خودت نه با هیچ کس
که اگه غیر از این باشه بازم یه جای کار می لنگه
خوشبختیو هیچ کس به هیچ کس نمی ده جز خودت
اگه حواست به خودت باشه
قدر خودتو بدونی
همیشه خوشحالی و خوشبخت
mahbobeh8
1395/7/22
هميشه بايد كمی هم غيرقابل پيش بينی باشي
mahbobeh8
1395/7/16
نترسید
از چمدانهای زیر تخت و داخل کمد نترسید
از او بترسید
که مخفی کرده است
چمدانش را
در سرش
mahbobeh8
1395/6/19
دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ ایست.
هول هولکی و دم دستی.
برای رفع تکلیف .
اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند.
دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود.
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.
پر از رنگ و بو.
این دوستی‌ها جان می دهند برای خاطره‌های دمِ دستی..
این چای خارجی را می‌ریزی در فنجان،
می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی.
فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر... سیاه ...
دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است.
باید نرم دم بکشد.
باید انتظارش را بکشی.
باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی.
باید صبر کنی.
آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی.
باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.
خوب نگاهش کنی.
عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی...
زندگی تان پر از دوستان ناب . . .
mahbobeh8
1395/6/18
خداوندا...
آرامم کن همان گونه که دریا راپس ازهرطوفانی آرام می کنی...
راهنمایم باش که دراین چرخ وفلک روزگار بدجورسرگیجه گرفتم...
ایمانم راقوی کن که تورادرتنهای ام گم نکنم...
خداوندا...
من فراموش کارم اگرگاهی یالحظه ای فراموشت کردم توهیچ وقت فراموشم نکن...
خداوندارهایم مکن حتی اگرهمه رهایم کردن...!!!
mahbobeh8
1395/6/17
تنهایی که عار نیست...
می‌دانی،
دنیا پُر است از آدمهایی که گم شده‌اند اما
در یک اشتباه تاریخی،
گمان می‌کنند که گم کرده‌اند، معشوقی را
که همیشه چهارچشمی می پائیدند، مبادا
یک مو از سر عاشقانه‌های خیال آینده‌شان کم شود...
تنهایی عار نیست،
پشت صحنه‌ای است از
عاشقانه‌های نابلوغی که، در حد حرف باقی مانده‌اند،
مبادا کسب و کار شاعر از سکه بیافتد
مبادا دنیا رُوی پاشنه شعرهایی بچرخد که
به تیراژِ چند هزار هزار معاشـقه، منتشر می‌شوند.
تنهایی عار نیست، اتمامِ حجت است با
آعوش‌های بی در و پیکری که جز به وقت بی کسی
به رُویت گشوده نمی‌شوند!
mahbobeh8
1395/6/12
تنهایی تان را با کسی قسمت کنید که سال ها بعدشما را
" همان گونه " که هستید دوست بدارد
با موی سپیدتان ؛
شیار زیر چشمتان ،
و لرزش دستانتان...
mahbobeh8
1395/6/12
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ
ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ،
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ!

ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ ...
ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﯼ، ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ!
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ می دﻫﯽ،
ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ
ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ...!

ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ که
ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ!
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ...
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩم ها ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ!

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ...
ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ....
mahbobeh8
1395/6/10
چون میروی بی من مرو
ای جان من بی تن مرو
وز چشم من بیرون مشو
ای مشعله تابان من
مولانا
mahbobeh8
1395/6/8
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﻛﻪ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ ...
ﻛﻪ ﻗﻮﯼ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﺸﻐﻠﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻗﻮﯼ ﻛﻪ ﭼﻴﺰﯼ ﺟﺰ ﺟﺴﻤﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﺩ !
ﻣﺮﺩﯼ ﻛﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻨﺪ
ﺑﺨﻨﺪﺩ
ﻣﺮﺩﯼ ﻛﻪ ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺷﺪ !
ﻣﺮﺩ ﺑﻤﺎﻧﺪ .
ﻛﺴﯽ ﻛﻪ ﺭﻭﺣﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ
ﻭ ﺑﺎ ﺍﻣﻨﻴﺖ ﺗﻤﺎﻡ " ﺁﻗﺎ " ﺻﺪﺍﻳﺶ ﺑﺰﻧﻢ
ﻛﻪ ﻋﺸﻖ ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺗﻜﺮﺍﺭﯼ ﺷﻮﺩ ،
ﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ .
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﺮﺩﯼ ﺷﻮﻡ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ .
ﺧﻄﻮﻁ ﺭﻭﺣﻢ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ،
ﺧﻂ ﻗﺮﻣﺰ ﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺭﺩ ﻧﻜﻨﺪ
ﻭ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺘﻢ
ﻭ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺎﺷﻢ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ .
ﻛﺴﯽ ﻛﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ
ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻳﯽ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﺵ ﺑﺒﺨﺸﻢ .
ﻣﺮﺩﯼ ﻛﻪ ﻭﻓﺎ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﺎﺷﺪ
ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ ﻗﻠﺒﯽ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯽ ﻛﻨﺪ ،
ﺣﺮﻓﯽ ﺭﺍ ﻛﻪ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ
ﺑﺮ ﻋﻬﺪﻩ ﺑﮕﻴﺮﺩ !
ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻴﻦ ،
ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ
ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎﻳﯽ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﻣﯽ ﻛﻨﻢ ...
ﺗﻨﻬﺎﻳﯽ ﻗﺪﻡ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ
ﭼﻮﻥ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ،
ﻋﺎﺷﻖ ﻳﻚ ﻣﺮﺩ ﺑﺸﻮﻡ ...
mahbobeh8
1395/6/8
یک عکّاس مشهور نوشته بود:
یک عکس فوق‌العاده
نتیجه‌ی فاصله‌ مناسب عکاس
ازسوژه مورد علاقه‌اش است!
پس برای داشتن یک رابطه‌ فوق‌العاده
همیشه به دنبال بهترین فاصله باشید!
نه نزدیکترین فاصله!
mahbobeh8
1395/6/8
آزادی درونی زمانی ست که نگاه دیگری برای ما تعیین تکلیف نمی کند.
mahbobeh8
1395/6/7
ای کاش...
مرکز اهدای جوانی هم بود

آنگاه تمام جوانی ام را اهدا میکردم
به آن زنی که تمام جوانی اش
را پای من گذاشت شرمنده ام.
مادر
mahbobeh8
1395/6/7
ﮔﺂﻫﯽ ﺩِﻟــَﺖ ﻧــِﻤﯿﺨﻮﺁﻫــَﺪ . . . ؛

ﺩﯾــﺮﻭﺯ ﺭﺁ ﺑِﻪ ﯾﺂﺩ ﺑــﯿﺂﻭَﺭﯼ . . .؛ . .

ﺍَﻧﮕــﯿﺰﻩ ﺍﯼ ﺑــَﺮﺍﯼِ ﻓــَﺮﺩﺁ ﻫـَﻢ ﻧــَﺪﺁﺭﯼ . . !!!. . . ...

ﻭَ ﺣﺂﻝ ﻫــَﻢ ﮐِﻪ . . .؛ . .

ﮔﺂﻫﯽ ﻓــَﻘــَﻂ ﺩِﻟــَﺖ ﻣﯿﺨﻮﺁﻫــَﺪ . . .؛ . .

ﺯﺁﻧﻮﻫﺎﯾــَﺖ ﺭﺍ ﺗــَﻨﮓ ﺩَﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑــِﮕﯿﺮﯼ . . . ؛ . . .

ﻭَ ﮔﻮﺷــِﻪ ﺍﯼ ﺍَﺯ ﮔﻮﺷــِﻪ ﺗــَﺮﯾﻦ ﮔﻮﺷـِﻪ ﺍﯼ ﮐِﻪ ﻣﯽ ﺷــِﻨﺂﺳﯽ . . .
ﺑــِﻨـِﺸﯿﻨﯽ ﻭَ ﻓــَﻘــَﻂ ﻧــِﮕﺂﻩ ﮐــُﻨﯽ . . !!!. . .

ﮔﺂﻫﯽ ﺩِﻟﮕــﯿﺮﯼ . . . ؛ ﺷﺂﯾــَﺪ ﺍَﺯ ﺧﻮﺩَﺕ . . . ؛ ﺷﺂﯾــَﺪ . . !!
mahbobeh8
1395/6/5
هرکس چیزی را عاشقانه بخواهد،
به آن خواهد رسید ...
صبور باش دوستِ من!
صبور باش و گوش کن:
ما همه تو و من زندانی ای بیش نیستیم.
زندانِ بعضی از ما پنجره دارد زندانِ بعضی ها نه!
رفاقت به معنی حضور در کنار فردی دیگر نیست
بلکه به معنی حضور در درون اوست ...!