kabootarharam8
1395/9/2
Mohammad:
يَا مُجِيبَ أَلْمُضْطَرّ

💕عاشقانه ای الهی💕


❤💕❤💕❤💕❤💕❤💕❤💕❤💕❤💕
.
.
با سینی چایی اومدم تو اتاقش...
داشت درس میخوند...
پرسید:"خانوووم…❤
امروز چندم ماهههه...؟"
_بیست و نهم…
"یادم باشه فردا برم شهریه مو بگیرم..."
چند تا از کتاباشو برداشت...
تا کنارش بشینم...
.
یاد شب خواستگاری افتادم...
ازش پرسیده بودم:
"میشه بفرمایید پس اندازتون چقده؟
مکثی کرد و به آرومی گفت:"هیچی…!"
_پس چیکار میکردین تا حالا...؟
مگه شغل ثابت ندارین...؟"
.
"نه والله…!"
.
.
_راستش درس میخونم و شهریه میگیرم...
"از رو کلافگی زیر چشمی نگاش کردم...
با خودم گفتم:
"ملت عجب اعتماد به نفسی دارن که میان خواستگاری...💕
با بی حوصلگی پرسیدم:
"میشه بگید شهریه تون چقده...؟"
_الان چون مجردم…۷۰ تومنه...
متأهل که بشم،میشه ۲۵۰ تومن..."
فک کردم داره دستم میندازه...
تا میخواستم بگم...
خیلی زشته کسی که اسمشو گذاشته طلبه...
تو جلسه خواستگاری...💕
با نامحرم شوخی کنه...
با جدیت گفت:
تا ۲۸۰ تومنم میرسه هااا...
فهمیدم شوخی ای در کار نیست...
با چشای گرد و گشاد شده...
زل زدم به زمین...
ادامه داد:
"البته این واسه اول اولاشه،بیشتر هم میشه..."
کنجکاو پرسیدم:"چقد مثلا...؟"
_حدود ۳۵۰ تومن...
.
اعتماد به نفس بالایی داشت...
بعدها فهمیدم...
چیزی که اون داشت...
اعتماد به نفس نبود، توکل بود...❤
.
با صداش به خودم اومدم...
_خانوم خانوماااا...❤...کجایی...؟
_چایی مونو نمیدی؟
_چایی ای که از دست شما باشه...❤
خوردن داره هاااا...❤
.
به سینی نگاه کردم و گفتم:
"آخخ...نبات یادم رفت..."
تا خواستم پاشم...
گفت: نبات نمیخواد...
_شما که کنارمون باشی...💕
چای تلخ که جای خود داره...
زهر هم شیرینه واسمون...❤
.
.
خندید و خندیدم...💕
قند داشت تو دلم آب میشد...❤

@hamsafar_behesht