javan1381
1396/2/27
javan1381
1395/11/17
javan1381
1395/11/17
javan1381
1395/11/17
javan1381
1395/11/17
javan1381
1395/11/17
javan1381
1395/11/17
javan1381
1395/11/17
javan1381
1395/11/17
javan1381
1395/11/17
javan1381
1395/11/17
javan1381
1395/11/17
javan1381
1395/11/17
چادرے ها زهــــــــرایے نیستند!

اگر پهلویشان درد دین نداشته باشد…

چادرے ها زهــــــــرایے نیستند!

اگر عدو را با سیاهے چادرشان به خاک سیاه نکشانند…

چادرے ها زهــــــــرایے نیستند!

اگر سیاهے چادرشان حرمت خون شهیدان را به عالمیان ننمایاند…

چادرے ها زهـــــــــرایے نیستند!

اگر منتظـــــــــر یوسف گمگشته اے نباشند…

چادرے ها زهــــــــرایے نیستند!
javan1381
1395/11/17
فقط چند قدم از كوچه تا روضه باقی مانده بود...

فقط چند قدم تا نيلی شدن روی هستی باقی مانده بود...

فقط چند قدم تا شكسته شدن پر پرواز كبوتر ها باقی مانده بود...

فقط چند قدم تا روانه شدنش در ميان آتش و دود، باقی مانده بود...

ای كاش نمی رفت مادر... می دانم كه می دانست، قرار است طعمه ی ندانستن ها شود... اما رفت....

انگار هيچ راه ديگری نبود و مسير تاريخ اسلام درست بايد از روی پهلوی شكسته و روی نيلی او می گذشت...

قدم هايش محكم بود و حجابش محكم تر، چادر حجاب او نبود، او حجاب چادر شده بود...

بايد عبور می كرد از كوچه های غربت...

چهل حرامی انتظارش را می كشيدند، نه صبر كن انگار كه بيشترند...

يادم رفته بود در و ديوار و مسمار را بشمارم...

از ميان حراميان می گذشت... كه دست سنگين يك حرامی بلند شد و پايين آمد... اما چه پايين آمدنی...

لعنت خدا بر او كه نمی دانست دست سنگينش را كجا پايين مي آورد...

پايين آمدن دست سنگين حرامی همانا و بالا رفتن فرياد "اين المنتقم مادر"، وسط كوچه همان...

مولا جان! مادرت صدايت می زند، نمی آيی؟!

آخر پاره ی تن پيامبر و دست های سنگين!!!

پاره ی تن پيامبر و پهلوی شكسته!!! پاره ی تن پيامبر و آتش و دود!!!

به خدا كه نيلی، رنگ برازنده ای برای پاره ی تن پيامبر(ص) نيست...

مادر جان! تو از كوچه گذشتی و ما هنوز در كوچه مانده ايم!

قدم های آخر است، ديگر چيزی تا شهادتت نمانده است...

پدرت دلتنگ توست... منتظر توست... بقيه ی قدم ها با علی(ع)... تو برو...

حالا علی می ماند و سخت ترين و تاريك ترين شب عمرش...

داغ تو رمق از شانه های علی گرفته است...

چگونه بايد تو را با دستان خودش غسل دهد؟

با دستان خود كفن كند؟

با دستان خود خاك كند؟

زمين با چه جرأتی می خواهد تو را در دل خود جا دهد...

مادر جان! تو دفن شدی در دل زمين و زنده شدی در دل آسمان...

تنها يك قدم ديگر باقی مانده است و همه ی ما منتظر همان يك قدم باقی مانده هستيم...

منتظر آمدن تنها كسی كه از مزار بی نشانت خبر دارد...

اما تا آن روز، هزاران حرم در دل هايمان برايت برپا می كنيم...

تا همه بدانند كه:

حرم مادر ما سينه ی ماست

تا نگويند كه او بی حرم است

م
javan1381
1395/11/17
عازم یک سفرم، سفری دور به جایی نزدیک

سفری از خود من تا به خودم،

مدتی هست نگاهم به تماشای خداست و

امیدم به خداوندی اوست.
javan1381
1395/11/17
چادر، به منزله پرچم است که نشانه حیات اجتماعی اسلام است و مسئولیت و افتخار برافراشته نگهداشتن این پرچم، همچنان بردوش بانوان مؤمن و مسلمان است.
javan1381
1395/11/17
مادر شهید
javan1381
1395/11/15
از همین جا ،تولدم،این روز فرخنده و باشکوه رو به شما به خودم و تمامی مردم جهان تبریک عرض میکنم. تولدم مبارک
javan1381
1395/11/15
javan1381
1395/11/15