javadnejad
1395/10/2
تفاوت فرد مثبت و منفی

فرد مثبت همیشه برنامه دارد،
فرد منفی همیشه بهانه دارد

فرد مثبت همیشه خود جزئی از جواب هاست،
فرد منفی همیشه خود بخشی از مشکلات است.

فرد مثبت در کنار هر سنگی سبزه ای می بیند،
فرد منفی در کنار هر سبزه ای سنگی می بیند.

فرد مثبت برای هر مشکلی راهکاری می یابد،
فرد منفی برای هر راهکاری مشکلی می بیند.

فرد مثبت همیشه دوستی ها را زیاد می کند،
فرد منفی دشمنی ها را زیاد می کند.

فرد مثبت می گوید اجازه بده انجام پذیر است،
فرد منفی میگوید نمی توانم انجام پذیر نیست.

فرد مثبت همیشه با صبر مشکلات را حل می کند،
فرد منفی همیشه با خشم مشکلات راحل میکند
javadnejad
1395/10/1

💎دروغگويي مي ميرد و به جهان آخرت مي رود.

در آنجا مقابل دروازه هاي بهشت مي ايستد سپس ديوار بزرگي مي بيند که ساعت هاي مختلفي روي آن قرار گرفته بود.
از يکي از فرشتگان مي پرسد “اين ساعت ها براي چه اينجا قرار گرفته اند؟”
فرشته پاسخ مي دهد :”اين ساعت ها ساعت هاي دروغ سنج هستند و هرفرد * روي زمين يک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد يک دروغ بگو يد عقربه ي ساعت يک درجه جلوتر ميرود”.
مرد گفت :”چه جالب آن ساعت کيه؟!
فرشته پاسخ داد :”مادر ترزا او حتي يک دروغ هم نگفته بنابراين ساعتش اصلاً حرکت نکرده است.
- واي باور کردني نيست . خوب آن ساعت کيه؟
فرشته پاسخ داد : ساعت آبراهام لينکلن(رئيس جمهور سابق آمريکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!
- خيلي جالبه راستي ساعت من کجاست ؟

فرشته پاسخ داد : در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفي استفاده مي کنند.
javadnejad
1395/10/1
حکیمی درجمع مریدانش نشسته بود ....
یکی از شاگردان از وی پرسید: استاد علم بهتراست یا ثروت؟
حکیم بی‌درنگ شمشیری بیرون آورد و مانند جومونگ شاگرد بخت برگشته را
به سه قسمت نامساوی تقسیم نمود و گفت:
سال‌هاست که دیگر هیچ احمقی بین دوراهی علم و ثروت گیر نمی‌کند!!!
مریدان دیگر درحالیکه انگشت حیرت به دندان گرفته و لرزش تمام وجودشان را فرا گرفته بود گفتند:
ای حکیم ما را دلیلی عیان ساز تا جان فدا کنیم!!!
حکیم گفت: در جوانی مرا دوستی بود
که باهم به مکتب می‌رفتیم،
دوستم ترک تحصیل کرد و من معلم مکتب شدم!

حالا او پورشه دارد، من پوشه......!
او اوراق مشارکت دارد و من اوراق امتحانی.....!!
او عینک آفتابی، من عینک ته استکانی.....!!!
او بیمه‌ی زندگانی، من بیمه ی خدمات درمانی.....!!!!
او سکه و ارز، من سکته و قرض......!!!!!

سخنان حکیم چون بدین جا رسید مریدان نعره‌ای جانسوز زدند
و راهی کلاسهای آموزش اختلاس گشتند........!!!!!

باشد که شما را پندی آموخته و به درد حکیم گرفتار نیایید.....!!😂

javadnejad
1395/9/30
ن
javadnejad
1395/9/30
پسر بچه فقيري وارد کافي شاپ شد و پشت ميز نشست.
خدمتکار براي سفارش گرفتن به سراغش رفت. پسر پرسيد:
بستني شکلاتي چند است؟
خدمتکار گفت 50 سنت.پسرک پول خردهايش را شمرد بعد پرسيد بستي معمولي چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پرشده بود و عده نيز بيرون کافي شاپ منتظر بودن با بي حوصلگي گفت :35 سنت
پسر گفت براي من بستني معمولي بياوريد.
خدمتکار بي حوصله يک بستني از ته مانده هاي بستني هاي ديگران آورد و صورت حساب را به پسرک دادو رفت،
پسر بستني را تمام کرد صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق پرداخت کرد و رفت..
هنگامي که خدمتکار براي تميز کردن ميز رفت گريه اش گرفت ،پسر بچه درروي ميز در کنار بشقاب خالي 15سنت انعام گذاشته بود در صورتي که ميتوانست بستني شکلاتي بخرد.
شکسپير زيبا ميگويد:
بعضي بزرگ زاده مي شوند،
برخي بزرگي را بدست مي آورند،و بعضي بزرگي را بدون اينکه بخواهند با خود دارند
javadnejad
1395/9/28
دو خط کتاب
زندگي؛
دشوارترين امتحان است.
بسياري از مردم مردود مي ‌شوند
چون سعي مي کنند
از روي دست هم بنويسند،
غافل از اين که
سوالات موجود در برگه‌ ي هر کسي فرق مي‌کند.

ميلان_کوندرا
javadnejad
1395/9/28
اين ماشينهاي خارجي اصلا خوب نيستند چون وقتي باهش رانندگي مي کني ممکن است خدا را فراموش کنيد
ولي تو ماشينهاي ايراني ادم همش به ياد خدا هست مثلا
خدا کنه آتيش نگيره
خدا کنه لاستيکش نترکه
خداکنه چپ نکنم
خدا کنه ترمزش بگيره
خدا کنه نزنم به يه حيون که ماشين داغون ميشه
javadnejad
1395/9/27
«غُلُو» چیست؟

چیزی‌که نه از نظر «عقلانی» شدنیه، نه از نظر «منطقی»

مثال: آدم‌شدن بعضی ها
javadnejad
1395/9/26
استادی با شاگردش از باغى ميگذشت،
چشمشان به يک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت:
گمان ميکنم اين کفش کارگرى است که در اين باغ کار ميکند،
بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم...!!!!
استاد گفت: چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم!
بيا کارى که ميگويم انجام بده و عکس العملش را ببين☝...
مقدارى پول درون آن قرار بده!
شاگرد هم پذيرفت و بعد از قرار دادن پول، مخفى شدند،
کارگر براى تعويض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همينکه پا درون کفش گذاشت متوجه شيئى درون کفش شد و بعد از وارسى، پول ها را ديد و با گريه، فرياد زد خدايا شکرت ....
خدايي که هيچ وقت بندگانت را فراموش نمي‌کنى ....
ميدانى که همسر مريض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رويي به نزد آنها باز گردم و همينطور اشک ميريخت....
استاد به شاگردش گفت:
هميشه سعى کن براى خوشحاليت ببخشى ... نه اینکه بستاني.....
در مقابل یک فرد معلول با سرعت کم راه بروید.
در مقابل مادری که فرزندش رو از دست داده بچه تون رو نبوسید.
در مقابل یک فرد مجرد از عشقتون نگید.
در برابر کسی که نداره از داشته هاتون مغرورانه حرف نزنید..........
هیچگاه فراموش نکنیم که هیچکس بر دیگری برتری ندارد،
مگر به "فهم و شعور"
مگر به "درک و ادب"
آدمی فقط در یک صورت حق دارد به دیگران از بالا نگاه کند و آن هنگامی است که بخواهد دست کسی را که بر زمین افتاده را بگیرد و او را بلند کند...
این "انسانیت" است...
javadnejad
1395/9/25
پیرمردی که هشت تا مو بیشتر تو سر نداشت، رفت آرایشگاه.
آرایشگر با عصبانیت پرسید: بزنم یا بشمارم؟
پیرمرد لبخندی زد و گفت: رنگش کن!
✅زندگی یعنی لذت بردن از داشته هامون.
javadnejad
1395/9/25

همگی رهگذر هستیم
به ‌کسی کینه نگیرید
دل بی‌کینه قشنگ است

به همه مهر بورزید
به خدا مهر قشنگ است

بشناسید خدا را
هرکجا یاد ونام خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است


javadnejad
1395/9/24
دو شیر از باغ وحشی می‌گریزند و هر کدام راهی را در پیش می‌گیرند.
یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه می‌برد، اما به محض آن‌که بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را می‌خورد به دام می‌افتد.
ولی شیر دوم موفق می‌شود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر می‌افتد و به باغ وحش بازگردانده می‌شود حسابی چاق و چله است.
شیر نخست که در آتش کنجکاوی می‌سوخت از او پرسید: «کجا پنهان شده بودی که این همه مدت که گیر نیفتادی؟!
شیر دوم پاسخ می‌دهد:

«توی یکی از ادارات دولتی».
هر سه روز در میان یکی از کارمندان اداره را می‌خوردم و کسی هم متوجه نمی‌شد !!!
«پس چطور شد که گیر افتادی؟!!!
شیر دوم پاسخ می‌دهد:

«اشتباها آبدارچی را خوردم» چون تنها کسی بود که کاری انجام میداد و غیبت او را متوجه شدند.

بر گرفته از:
کتاب توسعه یا چپاول

نوشته :
پیتر اوانز
javadnejad
1395/9/23
دلا فرزانگی کردن مهم است
خدا را بندگی کردن مهم است
چه مدت زندگی کردن مهم نیست
چگونه زندگی کردن مهم است
دلا این زندگی جز یک سفر نیست
گذرگاه است و راهش بی خطر نیست
چو خواهی با صفا باشی و صادق
به جز راه خدا راهی دگر نیست
غم بیچارگان خوردن مهم است
دلی از خود نیازردن مهم است
چه مدت زندگی كردن مهم نیست
چگونه زندگی کردن مهم است
دلا با نفس جنگیدن مهم است
عیوب خویش را دیدن مهم است
خطا باشد ز مردم عیب جویی
خطای خلق بخشیدن مهم است
دلا درد آشنا بودن مهم است
به مردم عشق ورزیدن مهم است
چه مدت زندگی کردن مهم نیست
چگونه زندگی کردن مهم است.
javadnejad
1395/9/22
سیاره ى ما دیگر نیازى به آدم هاى موفق ندارد! این سیاره به شدت نیازمند افراد صلح جو، درمانگر، ناجى، قصه گو و عاشق است.

👤 دالایى لاما
javadnejad
1395/9/21
حکايتي پند آموز از کليله و دمنه
راويان شيرين سخن شکر گفتار چنين روايت کرده اند که :
قورباغه اي در همسايگي ماري لانه داشت، هرگاه قورباغه بچه اي به دنيا مي آورد، مار آمدي و بخوردي. قورباغه با خرچنگي دوست بود.به پيش خرچنگ رفت و گفت :اي برادر ! تدبيري انديش که مرا خصمي قوي و دشمني بي رحم است. نه در برابرش مقاومت مي توانم کرد و نه توان مهاجرت دارم،چرا که اينجا مکاني است خرم و زيبا،در نهايت آسايش. خرچنگ گفت : قوي پنجگان توانا را جز با مکر نتوان شکست داد. در اين اطراف راسويي زندگي مي کند، چند ماهي بگير و بکش و از جلوي خانه ي راسو تا لانه ي مار بيافکن، راسو يکي يکي مي خورد و چون به مار رسد او را هم مي بلعد و تو را از رنج مي رهاند. قورباغه با اين حيله مار را هلاک کرد.چند روزي بگذشت، راسو دوباره هوس ماهي کرد، بار ديگر به دنبال ماهي در آن مسير راهي شد، پس قورباغه و همه ي بچه هايش را خورد. اين افسانه گفته شد تا بدانيم که حيله و مکر بسيار بر خلق خدا موجب هلاکت است.
javadnejad
1395/9/21
بحث کردن با کسی که
به دلایل و استدلال اعتقادی ندارد،
بسیار شبیه به خوراندن
دارو به مرده است...!
javadnejad
1395/9/20
کاريکلماتور/ پول گره خيلي از مشکلات را باز مي‌کند ولي...
گذشت زمان خيلي نامرده، اصلا گذشت نداره!
وقتي باران سکوت کرد، آسمان آبي شد.
تشنه‌اش بود، رفت زندان کمي آب خنک بخورد.
آينده‌نگر، خنده‌هايش را براي روز مبادا نگه داشته بود.
دنبال شادي باش، غم تو را پيدا خواهد کرد.
هر کسي «ساز» خودش را مي‌زند، مهم شماييد که به هر «ساز»ي نرقصيد.
سعي کن مثل«برق‌» زندگي کني؛ چون عمر مثل «باد» مي‌گذرد.
پول، گره خيلي از مشکلات را باز مي‌کند؛ ولي دهان خيلي‌ها را هم مي‌بندد.
زندگي بين تولد و مرگم فاصله انداخت.
javadnejad
1395/9/19
💧 ﷽
💎بچه شتر: چند تا سوال برام پیش آمده است. میتونم ازت بپرسم مادر؟
شتر مادر: حتماً عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره میکنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمیشود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتاً برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن این مدل پا را داریم.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقتها جلوی دید من را میگیرد.
شتر مادر: پسرم. این مژه‌ های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشمهای ما را در مقابل باد و شنهای بیابان محافظت میکنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شنهای بیابان است...
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم.....
شتر مادر: بپرس عزیزم..
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه کار میکنیم؟

مهارتها، علوم، توانائیهاو تجارب فقط زمانی مثمر ثمر است که شما در جایگاه واقعی و درست خود باشید.
الان شما در کجا قرار دارید؟
javadnejad
1395/9/19
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه ، امتحان دوشنبه صبح بوده است . بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند . 
آن ها به استاد گفتند : « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آن جایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم ، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم . » 
استاد فکری کرد و پذیرفت که آن ها روز بعد بیایند و امتحان بدهند . چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آن ها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آن ها خواست که شروع کنند
آن ها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت . سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود : « کدام لاستیک پنچر شده بود ؟ »

javadnejad
1395/9/19

ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺣﻀﺮﺕ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ،

ﺷﺶ ﻧﻔﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ،
ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﻃﺮﻑ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺳﻪ ﻧﻔﺮ ﻃﺮﻑ ﭼﭗ،

ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﻤﺖ ﺭﺍﺳﺘﯽﻫﺎ ﮔﻔﺖ:

‏« ﺗﻮ ﮐﯿﺴﺘﯽ؟‏»
ﮔﻔﺖ: ‏« ﻋﻘﻞ. ‏»
ﭘﺮﺳﯿﺪ: ‏« ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟‏»
ﮔﻔﺖ: ‏« ﻣﻐﺰ. ‏»

ﺍﺯ ﺩﻭﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ‏« ﺗﻮ ﮐﯿﺴﺘﯽ؟‏»
ﮔﻔﺖ: ‏« ﻣﻬﺮ. ‏»
ﭘﺮﺳﯿﺪ: ‏« ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟‏»
ﮔﻔﺖ: ‏« ﺩﻝ. ‏»

ﺍﺯ ﺳﻮﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ‏« ﺗﻮ ﮐﯿﺴﺘﯽ؟ ‏»
ﮔﻔﺖ: ‏« ﺣﯿﺎ. ‏»
ﭘﺮﺳﯿﺪ: ‏«ﺟﺎﯾﺖ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟‏»
ﮔﻔﺖ: ‏« ﭼﺸﻢ. ‏»

ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺟﺎﻧﺐ ﭼﭗ ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ ﻭﺍﺯ ﯾﮑﯽ

ﺳﺆﺍﻝ ﮐﺮﺩ: ‏« ﺗﻮ ﮐﯿﺴﺘﯽ؟‏»
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ‏« ﺗﮑﺒﺮ.‏»
ﭘﺮﺳﯿﺪ: ‏« ﻣﺤﻠﺖ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ‏»
ﮔﻔﺖ: ‏« ﻣﻐﺰ. ‏»
ﮔﻔﺖ: ‏« ﺑﺎ ﻋﻘﻞ ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯿﺪ؟‏»
ﮔﻔﺖ: ‏« ﻣﻦ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﻡ ﻋﻘﻞ
ﻣﯽﺭﻭﺩ.‏»

ﺍﺯ ﺩﻭﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ‏« ﺗﻮ ﮐﯿﺴﺘﯽ؟‏»
ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ‏« ﺣﺴﺪ.‏»
ﻣﺤﻠﺶ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪ.
ﮔﻔﺖ: ‏« ﺩﻝ. ‏»
ﭘﺮﺳﯿﺪ: ‏« ﺑﺎ ﻣﻬﺮ ﯾﮏ ﻣﮑﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﺪ؟ ‏»
ﮔﻔﺖ: ‏« ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﻢ، ﻣﻬﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ.‏»

ﺍﺯ ﺳﻮﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ‏« ﮐﯿﺴﺘﯽ؟ ‏»
ﮔﻔﺖ: ‏« ﻃﻤﻊ. ‏»
ﭘﺮﺳﯿﺪ: ‏«ﻣﺮﮐﺰﺕ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟‏»
ﮔﻔﺖ: ‏« ﭼﺸﻢ. ‏»
ﮔﻔﺖ: ‏« ﺑﺎ ﺣﯿﺎ ﯾﮏ ﺟﺎ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟ ‏»
ﮔﻔﺖ: ‏« ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﻮﻡ، ﺣﯿﺎ
ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.