حسین امیرپور
1396/12/11
دل شبی دور از خیالش سَر نکرد
گفتمش، افسوس او باور نکرد
خود نمی دانم خدایا چیستم
یک نفر با من بگوید کیستم
بس کشیدم اه از دل بُردنش
آه اگر آهم بگیرد دامَنَش
با تمام بی کسی ها ساختم
وای بر من ساده بودم باختم
دل سپردن دستِ او دیوانگیست
آه غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کارِ من است
شاهد من چشم بیمارِ من است
فکر می کردم که او یار من است
نه فقط در فکرِ آزار من است
نیتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت
مذهب او هرچه بادا باد بود
خوش به حالش که اینقَدَر آزاد بود
بی نیاز از مَستیِ مِی شاد بود
چشمهایش مستِ مادر زاد بود
یک شبه از عُمر سیرم کرد و رفت
من جوان بودم پیرم کرد و رفت
حسین امیرپور
1396/12/11