Liah hejabi
1395/10/1

کدو حلوایی من😊
Liah hejabi
1395/10/1

آجیلامو دونه دونه چسبوندم😭😃
Liah hejabi
1395/8/8

داستان دوم

به نام خدا
سرش را برگرداند سمت گوشی.
- همین؟! یعنی این موشک آبیه رو بزنم عکسمون می رسه دسته مادرت؟!
دست انداختم دور شانه های نحیفش و نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم.
- آره بابابزرگ می ره ...
تازشم اونم می تونه همین الان ما رو ببینه.
هنوز مات بود، انگشت اشاره لرزانش را کمی نزدیک به دکمه آبی رنگ نگه داشته بود، پس از مدتی انگشتش را روی صفحه گوشی فشار داد.
- یعنی الان این میره؟! ... قدیما ...
گوشی را از دستش گرفتم تا دوباره برایش توضیح دهم که ناگهان اينترنت قطع شد.خطاي ارسال را كه ديدم،بغض گلويم را فشرد.
صفحه باز شده،خبر از تمام شدن حجم اينترنتم مي داد...
در كسري از ثانيه چشمانم غرق اشك شد.حس كردم دست پرقدرتي دور گلويم چنگ انداخته و جلوي نفس كشيدنم را گرفته...
اينترنت قطع شد، تا فقط من بغض كنم...
تا مادرم بغض نكند...
به خود آمدم.سرم را برگرداندم و به سختي نفس عميقي كشيدم.دوباره لبخندي روي لبم نشاندم و به سمتش برگشتم.
- داشتي مي گفتي قديما...قديما چي؟
با نگاهي كه معلوم بود هنوز گيج و منگ دنياي مجازي و قابليت هاي عجيب و غريبش است،به من خيره شد؛ به آرامي دراز كشيد و گفت:
- قديما اينقد همه چي اينجوري نبود باباجان...
- چه جوري نبود؟
- همينجوري كه با يه اشاره انگشتت عكستو بفرستن به اووووون سر دنيا...
- خب حالا اين خوبه يا بد؟
مكث كوتاهي كرد و همانطور كه زانويش را ماساژ مي داد،گفت:
- خوبه كه هيشكي براي هيشكي معطل نمي مونه!اما بده كه همين ماس ماسك ده سانتي،شده واسطه بين آدما...قديما...تا دلت هواي طرفو مي كرد،مي نشستي روي دوچرخه و راهتو مي كشيدي به سمتش...مي رسيدي بهش و مي ديديش...
- خب بابابزرگ!مامانم خيلي دوره...اون سر دنياست...با دوچرخه بخوايم بهش برسيم، ...
دوباره بغض گلويم را فشرد.نتوانستم ادامه بدهم.از روي تخت برخاستم و به سمت پنجره رفتم.به تك درخت انجير خشكيده وسط حياط خيره شدم.خواستم بگويم :
با دوچرخه بخوايم بهش برسيم، ممكنه...ممكنه نه،حتما بهش نمي رسيم...
چون دير ميشه...
چون سرطان لعنتي داره امانشو مي بره...
چون...
بابابزرگ!مي دوني چرا اين ماس ماسك ده سانتي شده واسطه بين من و تو با مامان؟
چون مامان نمي خواد تو از نزديك ببينيش...
ببينيش كه چي بشه؟
يه جفت چشم خوشگل كه الان ديگه كم سو شده...
يه جفت ابروي كموني كه همش ريخته...
موهاي بلند و خوش رنگي كه ديگه وجود نداره...
اينا رو مي خواي ببيني؟
نه...بهتر!بهتر كه همين ماس ماسك واسطه ماست...
اينجوري لااقل مامان مي تونه عكساي قبليشو برات بفرسته كه تو غصه نخوري...

غرق در صداي خودم بودم كه در اتاقك تاريك و غمبار ذهنم مي پيچيد و پژواك ميشد...
- چي شد؟مامانت عكسمونو ديد؟
صدايش خواب آلود بود.قرص هايش داشت اثر مي كرد...
صدايم را صاف كردم تا بغض گلويم را حس نكند...
- نه بابابزرگ...اينترنت قطع شد...
- چي شد؟!
لبخندي زدم و به سمتش برگشتم.چشمهايش داشت بسته ميشد...
- هيچي...ميگم قسمت نشد ببينه عكسمونو!
لبخند محوي زد و چشمهايش را بست.نفس هايش عميق شد و فهميدم به خواب رفته...
برگشتم و دوباره به درخت انجير خشكيده خيره شدم...
يه روز بي اينترنت،شايد وقت خوبي باشه براي مرور كردن خاطرات خوبي كه توي اين خونه با هم داشتيم مامان...