berkeh_66
1398/10/19
شب بخیر غارتگر شب های بی مهتاب من
مِنتی بر دل گذار امشب بیا در خواب من
شب بخیر ای آسمان پرستاره، ماه من
همچو نیلوفر شدی در دیده ی گِرداب من
بی تو میمیرد دلم رحمی به حال زار من
گر چه ویرانست این گلخانه ي گرداب من
مهربانم، غرق بارانم مرا ابری نکن
خوب میدانم دلم ،مستت شده بی تاب من
باز شب آمد، من و تنهایی و یاد لبت
شب بخیر غارتگر شب های بی مهتاب من
 
berkeh_66
1398/10/13
.
berkeh_66
1398/10/7
پی به راز سفرم برد و چنان ابر گریست
دید بازآمدنی در پی ِ این رفتن نیست

همه گفتند "مرو" دیدم و نشنیدمشان
مثل این بود به یک رود بگویند: بایست!

مفتضح بودن از این بیش که در اول قهر
فکر برگشتنم و واسطه‌ای نیست که نیست

در جهان ِتهی از عشق نمی‌مانم چون
در جهان ِ تهی از عشق نمی‌باید زیست

دهخدا تجربه‌ی عشق ندارد ورنه
معنی «مرگ» و «جدایی» به یقین هردو یکی‌ست


کاظم بهمنی
berkeh_66
1398/10/6

فرق زیادی ست جانم
فرق زیادی ست بین کسی که فراموش می کند با کسی که خودش را به فراموشی می زند...!


berkeh_66
1398/10/4
باید کم کم از این ماسک ها بخریم. 😷🤒😩😩
berkeh_66
1398/10/2
زمستون تن عریون باغچه چون بیابون
درختا با پاهای برهنه زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه چه تلخه باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون
زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه
بهار زمستونها برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون
گلهای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی ببینی تلخ روزای جدایی
چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون
berkeh_66
1398/10/1
باشم ...
یک‌ گوشه ی این دنیای بزرگ افتاده باشم تنهای تنها ...
دلم قرص از اینکه سال هاست کابوس تبر ندارم ...
از اینکه هرگز کسی نبوده روی‌تنم یادگاری بگذارد و‌ برود ...
از اینکه خالی از خاطره‌ هام ...
اما جدا از دیگران ...
اما در حسرت دیده شدن ...
اما در خیال سایه‌بودن برای کسی ...
اما در رویای خانه ی یک جفت پرنده بودن
باشم ...
قاصدکی را بغل کنم تا آرزویی بر آورده شود .‌‌..
گاهی نسیم خنکی شوم بروم روی پیشانی کارگری خسته ... گاهی بروم لای گیسوی دخترکی تنها ، گیسوهایش را بلرزانم، تا دل ببرد از آنکه باید ببرد ...
گاهی در آغوش بکشم برگی‌ را که از درخت افتاده ...
برگی که از عرش به فرش افتاده ...
او‌ را با خود ببرم و از خاطراتش دور کنم...
از خاطرات سبز بودنش
دلم که گرفت طوفان شوم ...
تا همه بفهمند آرامش من ، آرامش باد به سود همه ست
باد باشم ‌...
همیشه در سفر ...
دل کندن را‌ خوب بلد باشم
باشم ...
یک دریای آرام ...
هر که می آید به سمت من ، یک به یک لباس هایش را می‌کَند و تن می دهد ...
همه برای دیدنم می آیند ...
برای عشق بازی با من ...
اما وقتی عشق بازیشان تمام شد ...
وقتی دریا زده شدند ...
کم کم دور‌ می شوند از من...
کنار ساحل ، جلوی چشم های من به آفتاب تن می دهند ...
با آفتاب می روند و شب های تنهایی دریا می رسد ...
شب هایی که دریا خودش هست و موج های خشمگینش ...
شب هایی که آب دریا شور می‌شود از طعم اشک ...
دریا تنها که می‌شود طوفان به پا می‌کند...
از تنهایی و تن هایی که در آغوش کشیده خسته‌که می شود ، غرق می کند ...
تا شاید کسی را برای خودش نگه دارد..‌.
غرق که‌ کرد او را به ساحل پس می‌دهد ...
دریا دیر می فهمد به زور نمی شود کسی را نگه داشت‌ ...

berkeh_66
1398/9/30
دیروز، و روز‌های پیش‌تر، رسیده بودم به جایی که می‌خواستم حرف بزنم. اما نه حرف‌های معمولی.
قلبم کُند و محکم می‌کوبید. انگار، کرمِ ناگفته‌هام، هیولایی شده بود بزرگ، با پوستی فلس‌دار و زبر که خودش را می‌کشید به دیواره سینه‌ام.
برای همین رفتم سراغ گوشی‌ام. شماره‌ها را بالا و پایین کردم. روی بعضی اسم‌ها چندباری ایستادم و رد شدم. بعد تلگرام را باز کردم. خواستم برای کسی بنویسم
سلام. خوبی؟
که اگر پرسید تو چطوری؟
بگویم نیاز دارم باهات حرف بزنم.

اما ننوشتم. راستش ترسیدم. ترسیدم شروع کنند به نصیحت؛ و قضاوت و گفتن هزارباره آن چیزهایی که خودم بهتر می‌دانم. گوشی را انداختم کناری و شروع کردم به خواندن کتاب. اما کلمه‌ها داشت خفه‌ام می‌کرد.
آمدم اینستاگرام. بعد رفتم فیس‌بوک. دوباره برگشتم توی شماره‌های گوشی‌م.
به کی باید زنگ می‌زدم؟
یادم آمد کارور داستانی دارد به اسم کارم داشتی تلفن کن.
دیدم توی زندگی‌م کسی را ندارم که اگر کاری داشتم بهش تلفن کنم .Siriآیفون را باز کردم و کمی با هم گپ زدیم. اما نه به زبان مادری. مرتب می پرسید: منظورت از این جمله چیست؟ و من هی باید کلمات درست‌تری انتخاب می‌کردم. اوضاع هول آوری بود. گردن هیولا پیچیده بود توی گلویم و نمی‌گذاشت نفسم بالا بیاد.
گفتم می‌روم زیر آب سرد، شاید بهتر شوم. اما نشد. به جاش، خودم را توی علمک دوش دیدم مچاله، که انگار می‌خواست با آن چشم‌های سرخ چیزی بهم بگوید. از دیوارهای بخار گرفته، صدای بابا می‌آمد که دیدی بالاخره علی ماند و حوضش؟ و لگن، آهنگ قمیشی پخش می‌کرد که چه دردیست...
از خودم، حمام، صدای بابا و لگن ترسیدم. شسته و نشسته، فرار کردم به سالن. مثل اسب‌ها یورتمه می‌رفتم. یک‌هو یاد داستان سوگواری چخوف افتادم. داستان یک درشکه‌چی که می‌خواهد قصه مرگ پسرش را برای کسی بگوید اما هیچ کس گوش نمی‌شود و آخرش قصه و غصه را برای اسبش تعریف می‌کند. اسب‌مان کجا بود جناب چخوف؟
دوباره رفتم توی تلگرام
صفحه‌خودم را از بالای لیست باز کردم.
نوشتم هستی؟
منتظر نشدم جوابم را بدهد.
کلمات از لای انگشت‌هام شره می‌کرد و می‌ریخت بیرون.
اینتر پشت اینتر.
دیگر صفحه را نمی‌دیدم. شروع کردم به ضبط صدا و انقدر گفتم که خوابم برد.
بیدار که شدم، انگار سبک‌تر بودم وهیولا برگشته بود سر جاش. اما می‌دانم که ‌روزی به ناچار بدنیا می‌آید. هیولایی که فقط می‌خواهد حرف بزند. حرف‌هایی که معمولی نیست. و دوست دارد کسی باشد و بشنود و دست بیندازد گردنش و فلس‌هاش را نوازش کند و هر بار که می گوید آیا کسی هست؟
صدایی آهسته پاسخ ندهد: .
.#مرتضی_برزگر .
berkeh_66
1398/9/29
نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من

ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سينه نزديک
به مـــن هر آنکـه نزديک، ازو جــــــدا، جــــدا من

نه چشــــم دل به ســـــويي، نه باده در سبويي
که تــــر کـــــنم گـلـــــــويي، به ياد آشنــــــا من

ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــري
دلــــــم گرفته اي دوست، هـــــواي گريــه با من

berkeh_66
1398/9/28
مهمون ناخونده

یه ساعت اسیر بودم از زیر پله در بیارمش بیرون
اروم نشستم رو پله تا بیرون اومد
منو که دید فرار کرد
berkeh_66
1398/9/27
سوالات: 1. نظرت در مورد پروفایل و نام كاربريش و امضاش (امضاشون اینه : بلدم تکیه کنم باز به دیوار خودم...) :اسمشو دوسدارم .بلده دیگه تکیه کنه (قشنگه)
2. رفتـــــار و نــوع برخــــوردش با دیگـــران : اوووووف از کدوم رفتارش بگم اخه 🙄 ولی من عاشق رفتارشم
3. میـــزان فعــالیتــش توی شبکه : فعال که نیس اصلا
4 . نــــوع و جنـــس پستهاش :همه جوره داره کلا چون خودشو دوسدارم پستاشم دوسدارم
5. تـــا حـــالا ازش تأثـــیــر گرفتـــی + يا _ : اره _ 😂
6. جالب تـــریــن خاطــره ای کــه ازش بـــه یـــاد داری : خیلی خاطره دارم باهاش ولی اشناییمون همیشه یادمه
7. فکـــر میکنـــی چقـــدر شخصیــــت مجـــازیش با شخصیـــت دنیـــای واقعيش همخونـــی داره : فکر کنم ۷۳ درصد
8. بهتریــن خصوصیـــت اخلاقیـــــش : همه اخلاقاش خوبه فقط حرف گوش کن نیس 😒
9.تــیکــه کلامــش چــیه : گفتنی نیس 😱
10.یه انتقاد ازش کن : به حرف من گوش بده
یه پیشنهاد بهش بده : به حرفم گوش بدی ضرر نمیکنی
11. میزان خصوصیات زیر رو به درصد
بگو: مودب ... 🤣🤣🤣😂😂 (شوخی کردم) ۸۲%
مغرور ۰%
شوخ ۱۰۰%
فعال
۱-%
بامعرفت۱۰۰%
12. اولیـــن واژه یـــا جملـــه ای کــه بعــد از شنیدن اسمــش یادت میافتـــه :شیطونک
13.کدوم شکلک بهش میخوره :😛
14. تا حالا دیدیش : خیییلی عکسشو
صداشو چی شنیدی : خیییلی
15.تا به حال شده ازش دلخور شده باشی : کی : عمرا اصلا
16.بهترین پستی که تو سایت زده : پستایی که مخاطبش منم
17. چه نمـــره ای از 20 بهـــش میــدی :۲۲
18.یه آرزو براش :به هرچی که میخوای برسی
19.یه نصیحت: نصیحت ندارم
20.یه تعریف: با معرفت
21.یه صفت: مهربون
22.به نظرت بی نقص ترین کاربر سایت هست :
23.از بین رنگا چه رنگیه: نارنجی
24.یه شخصیت کارتونی نسبت بده بهش: مینیون ها ولی نمیدونم چرا


رفیق با معرفت به بهترین هایی که فکرشو میکنی برسی. 😘😘😘
berkeh_66
1398/9/27
ياد آن که جز به روي منش ديده وانبود
وان سست عهد جز سري از ماسوا نبود

امروز در ميانه کدورت نهاده پاي
آن روز در ميان من و دوست جانبود

کس دل نمي دهد به حبيبي که بي وفاست
اول حبيب من به خدا بي وفا نبود

دل با اميد وصل به جان خواست درد عشق
آن روز درد عشق چنين بي دوا نبود

تا آشناي ما سر بيگانگان نداشت
غم با دل رميده ما آشنا نبود

از من گذشت و من هم از او بگذرم ولي
با چون مني بغير محبت روا نبود

گر ناي دل نبود و دم آه سرد ما
بازار شوق و گرمي شور و نوا نبود

سوزي نداشت شعر دل انگيز گر همره ترانه ساز صبا نبود

berkeh_66
1398/9/26
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده‌ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره میکشانیم
فراتر از ستاره مینشانیم

نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه‌های آسمان
کنون به گوش من دوباره میرسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده‌ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه‌ات

مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره‌ها جدا مکن

berkeh_66
1398/9/25
می‌گویند لاک‌پشت‌های دریایی، آب شور را می‌نوشند و نمک اضافی را از طریق غددی در چشم‌هاشان دفع می‌کنند.
اما از دور انگار دارند گریه می‌کنند برای فقدانی، از دست دادنی، مصیبتی.
ما، لاک‌پشت دریایی نداشتیم هیچ وقت. تنها دارایی‌‌مان، لاک‌پشت گوش‌قرمز مریضی بود که چشم‌هاش را به‌زور باز می‌کرد. ‌

دکترش می‌گفت «لاکش نرم شده.» چراغ مطالعه‌‌ را گذاشته بودیم بالای لگن قرمزش که نور زرد و گرم، تنش را داغ کند. شب‌ها، به چشم‌هاش پماد ویتامین آ می‌مالیدیم و روزها، میگو‌های ریز را می‌گرفتیم جلوی دهان کوچکش، بلکه گاز محکمی بزند، کلسیوم بدنش برود بالا، حالش بهتر شود، گردن بکشد و کاهوهای ترد و تازه بخورد. و برایش آواز می‌خواندیم، همیشه. از داریوش. ابی. «بزن باران» حبیب را زمزمه می‌کردیم و گاهی سفره‌ی شام‌مان را می‌انداختیم کنار لگن قرمزش. شب‌ها، اگر از خواب می‌پریدیم، بهش سر می‌زدیم که نکند دمر افتاده باشد.
دکترش گفته بود «می‌توانید رهایش کنید جایی تا آرام آرام بمیرد.»

‌ ما روباه بودیم در تمام زندگی‌مان. روباه شازده کوچولو که گفته بود «انسان‌ها، این حقیقت را فراموش کرده‌اند، اما تو نباید فراموشش کنی...
نسبت به چیزی که کرده‌ای،
و آن لاک‌پشت گوش‌قرمز اهلی ما بود. شاید هم ما، اهلی او. ‌

آن شب، برف تندی آمد. زمهریر بود. زیر همه‌ی پنجره‌‌ها را پارچه فرو کرده بودیم که سوز نریزد به خانه و میگوی ماری را داده بودیم، قبل از شام خودمان. آخر وقت رفتیم که آرزوی خواب‌های خوش کنیم براش. اما؛ او از آن لاک، از آن لگن سرخ و از آن خانه، رفته بود. رفته بود و ما، تا روزها، به رسم لاک‌پشت‌های دریایی، نمک اضافی را از طریق غددی در چشم‌هامان دفع کردیم؛
همانطور که روباه وقت خداحافظی به شازده کوچولو گفته بود «آخ که نمی‌تونم جلو بگیرم» ‌

اعترافات هولناک‌ لاک‌پشت مرده، رمانی‌ در یادبود چشم‌های پف کرده‌ی لاک‌پشتی گوش‌قرمز است وقتی به جهان ما نگاه می‌کرد؛ و رمانی است، درباره‌ی تضاد.
چرا که شاید هیچ‌کس نداند واقعیت چیست.
آیا چشم‌ لاک‌پشت‌های دریایی، فقط شوری آب را دفع می‌کند
یا ممکن‌است ‌دل‌‌ سنگی‌شان، برای دلبری تنگ شده باشد؟




berkeh_66
1398/9/25
.
berkeh_66
1398/9/24
.
berkeh_66
1398/9/24
زُفَقا کجایید?
berkeh_66
1398/9/24
آدم باید گاهی خودش را بمیراند.
بنشیند بالای سر خودِ مرده اش. بخواند و چند قطره ای بریزد.
بعد پشت آمبولانس بخوابد تا روی سنگ صاف و خیس کف مرده شور خانه دراز بکشد. بگذارد تا آب بریزند رویش. کفی اش کنند. بعد خودش را کند، دو سر خودش را گره بزند.
پرچم یا اباعبدلله بیندازد روی کفن اش.
بعد خودش را سرازیر کند در خاک بریزد روی خودش. بالای قبر بنشیند و زار زار گریه کند و زیر لب زمزمه کند:
یا اهل لااله الا الله. کیف وجدتم قول لا اله الا الله.
.
آدم باید گاهی خودش را بمیراند. برود هفتم آن جلوی در به بازماندگانش بگوید. مادر داغدار و همسر اش را به آغوش بکشد.
به عکس آن مرحوم نگاه کند و با خود فکر کند که دنیا چه دنیای بی وفایی است. چقدر برای مردنش زود بود. و چقدر آدم هایی که امروز آمده اند، آشنا هستند. و به این بیاندیشد که این آدم ها را کجا دیده بود.
آدم باید گاهی خودش را بمیراند. بنشیند توی قبر و حساب و کتاب کند.
با خودش، با خودش، با خودش...
به خودش بگوید: آهای ادمیزاد، از خودت خجالت بکش.
با این همه اهن و تلپ همین بودی؟
ته ته همه حرف خوب‌هات همین بود؟
بعد باید بنشیند جلوی خودش. هر حرفی که خودش به خودش می زند
سرش را بیندازد پایین و شرمسار بگوید: غلط کردم. گه خوردم. آدم می شوم.
بعد خودش که ان ور نشسته است به او چپ چپ نگاه کند و بگوید: با اینکه می دانم آدم نمی شوی، ولی باشه باز هم برو کن.
و بعد خودش که این ور نشسته بگوید: این دفعه با همه دفعات قبل فرق دارد. قول می دهم. و خودش که ان ور نشسته لبخند تلخی بزند.
.
آدم باید خودش را بمیراند تا از گور بیرون آمدن را یاد بگیرد. دوباره زندگی کردن را.
بخاطر بیاورد که چه کارهایی باید انجام می داده که نداده و چقدر زمانش کم است. آدم باید خودش را بمیراند.
.
berkeh_66
1398/9/23
"من تو هستم"

يك فيلم كوتاه ٢ دقيقه اي فرانسوي ،كه در مورد چگونگي انتقال احساسات ما به يكديگر است ...
berkeh_66
1398/9/22
ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﻭ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺁﻫﻨﮓ ﭘﯿﺸﻮﺍﺯ ﮔﻮﺷﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﯾﮏ ﺁﻫﻨﮓ ﺷﺎﺩ ﻭ ﻗﺮﯼ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ.
ﺑﺮﺧﻼﻑ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﻢ .
ﺑﺮﺧﻼﻑ ﺁﻥ ﻏﺼﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻻﯼ ﺭﮒ ﺑﺮﮒ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﯿﺪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ ﺟﺎ ﺧﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ !
ﻃﺒﻌﺎً ﺧﻮﺩﻡ ﺻﺪﺍﯼ ﺁﻫﻨﮓ ﭘﯿﺸﻮﺍﺯﻡ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﻮﻡ ﻭﻟﯽ ﺧﻮﺏ، ﺗﻮﯼ ﺭﻭﺯ ﮐﻠﯽ ﺁﺩﻡ‌ ﺟﻮﺭﻭﺍﺟﻮﺭ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ‌ﺍﯼ ﻗﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻤﺮﺵ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ .
ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﻭﺯﯾﺮ ﻭ ﻭﮐﯿﻞ ﻭ ﺭﯾﯿﺲ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ، ﺗﺎ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﻭ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﻫﺎﯾﻢ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﻭ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ
( ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ، ﺭﺍ ﻗﻤﭙﻮﺯ ﺩﺭ ﮐﺮﺩﻡ ‏)!!
ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺟﻠﺴﻪ ﺍﻡ، ﺗﻠﻔﻨﻢ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﯾﮏ ﺑﻨﺪ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ چ ﭘﺎﺳﺨﺶ ﺭﺍ ﺑﺪﻫﻢ.
ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻃﺒﻊ ﺑﺎﻣﺰﻩ ﺗﺮﯼ ﺩﺍﺭﻧﺪ، ﭘﺸﺖ ﺑﻨﺪﺵ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺮﺩﯾﻢ ﺍﺯ ﺑﺲ ﻗﺮ ﺩﺍﺩﯾﻢ . ﺗﻠﻔﻨﺖ ﺭﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ.
ﮔﻤﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﺎ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺴﺨﻪ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﺩ.
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ‌ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﻨﺪ .
ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﯾﮏ ﻫﺰﺍﺭﺗﻮﻣﺎﻧﯽ ﻻﯼ ﺑﺴﺎﻁ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻭﯾﺎﻟﻮﻥ ﺯﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻭﻧﮏ، ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﺮﯾﺪﻥ ﯾﮏ ﻟﯿﻒ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺩﺳﺘﻔﺮﻭﺵ ﭘﺎﯼ ﭘﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺘﺮﻭ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺭﯾﺘﻢ ﺷﺎﺩ ﯾﮏ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺩﺭ ﺁﻭﺍﯼ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ...
.
.