basir7895
4 روز قبل
دوستان عزیزم برای سلامتی آبجیم خیلی دعاکنید ...
امروز جراحی داره....😞😞😪
basir7895
6 روز قبل
🍂

جمعه بهانه است
دلم تمام روزها
برای تو شعر می شود
جمعه بهانه است …
تو اگر نباشی
خیالت اگر نباشد
و دستت را بر سر روزها نکشی
تمام هفته
هیچ چراغی
روشن نمی شود!


basir7895
1398/9/7
بوی سوختنم
شهر را برداشته؛
سهم من از آشوبِ نگاه تو...
basir7895
1398/9/6
نوعی بی خیالی هست که معمولا بعد از انتظار کشیدن های طولانی پیش می آید...
بعد از مدتها تلاش کردن
دویدن و به در و دیوار زدن
بعد از مدتها خواستن بی نتیجه!

یکدفعه احساس می کنی خسته ای،
بریده ای، دیگر توانش را نداری و هیچ چیز برایت مهم نیست...
به اینجا که میرسی فقط دلت میخواهد تماشا کنی
برایت فرقی نمیکند رسیدن یا نرسیدن...
آمدن یا نیامدن، ماندن یا رفتن...
به اینجا که میرسی
نه دلتنگ می شوی نه دلخوش...
می گویی بی خیال!
و این بی خیالی غمگین ترین حس دنیاست...!

basir7895
1398/9/3
🕊 گفتم اقرار به عشق تو نمی کردم کاش
گفت اقرار چو کردی، دگر انکار مکن..

basir7895
1398/9/3
واقعیت این است که ما همگی در این سیاره، تنها هستیم. هر کدام از ما کاملا تنهاییم و هرچه زودتر این حقیقت را بپذیریم، به نفعمان خواهد بود. بسیاری از مردم تنها زندگی می کنند، چه ازدواج کرده باشند و چه مجرد باشند. بدون هیچ یافتنی، همیشه در جستجو بوده اند...!

📕 پلی به سوی جاودانگی
basir7895
1398/9/3
📚
من تمام زندگیمو صبر کردم تا یک اتفاقی بیوفته! حالا فهمیدم که هیچ اتفاقی نمیوفته؛ یا اینکه این اتفاق افتاده و درست تو اون لحظه من چشمهام رو بسته بودم... نمی‌دونم کدوم‌ بدتره؟ اینکه از دست داده باشمش یا اینکه بدونم چیزی برای از دست دادن وجود نداشته..

از کتاب: سقوط فرشتگان
basir7895
1398/9/3
خوشحالی این شکلی وحشتناک است. ازش پرسیدم: چرا؟
گفت: وقتی دست سرنوشت بخواهد چیزی را ازت بگیرد، می‌گذارد این طور خوشحال باشی ...

📚 بادبادک باز
basir7895
1398/9/1
🍂
و مرگ مُردن نیست
و مرگ تنها نفس نکشیدن نیست!
من مرده گان بی شماری را دیده ام
که راه می رفتند؛
حرف می زدند؛
سیگار می کشیدند؛
و خیس از باران
انتظار وُ تنهایی را درک می کردند .

basir7895
1398/9/1
🍂
صبح یا عصر
زیاد فرقی نمی‌کند
دلتنگیِ جمعه
از جایی شروع می‌شود
که دهانت پُر از حرف است برای گفتن
اما کسی را نداری برای شنیدن...

basir7895
1398/8/30

می گویند پاییز ، سرد است و می گویم ؛ آخ که بغل می چسبد !

آخ که می چسبد کسی گونه های سرد آدم را ببوسد و دست های سرد آدم را بگیرد و ساعت های زیادی با آدم حرف بزند و برایش از همه چیز بگوید ، از ابرهای با احتمال بارش خاطرات گرفته تا نارنگی هایی که مثل قدیم ها بوی خوشبختی نمی دهند !
می چسبد که پنجره را باز بگذاری و در سرمای اتاق بنشینی و خودت را در امنیت گرم پتو بپیچانی و نوشیدنی داغت را بنوشی ،..

می چسبد کسی را دوست داشته باشی و کسی دوستت داشته باشد ، می چسبد دست هایت را توی جیبت ببری و همینطور که حجم نفس های داغ خودت را روی تن سرد خیابان حس می کنی ، در فکر و خیال ، غوطه ور شوی و نفس های عمیق تری بکشی ...
پاییز که باشد ؛ بغل می چسبد ، بوسه می چسبد ، چای می چسبد ،


نرگس صرافیان طوفان‌❣
basir7895
1398/8/30
🍂

نفس ‌هایِ تو را
در شیشه پُر کردم،

هوایِ روزهایِ بودنت
را همچنان دارم...!

basir7895
1398/8/30
احساسِ درد ، همراهِ ما بزرگ می شود و هر ثانیه ، استانداردها و آستانه ی هشدارش تغییر کرده ، و به احساساتی که پشتِ سر گذاشته ، بی تفاوت می شود . دردهایِ دیروز ، مسخره ترین اتفاقات از نگاهِ امروزِ ماست و دردهای امروز هم قطعا برایِ فردا و فرداهایمان پیش پا افتاده و دم دستی خواهند بود ، پس غصه خوردن برایِ احساسات و مشکلاتِ مقطعی که با گذر زمان ، بی اهمیت می شوند ، منطقی نیست !
از آدم هایِ دیروز ، آن ها که لیاقت داشته اند ، هنوز هم هستند و آن ها که ارزشِ ماندن نداشته یا به ما مربوط نبوده اند ، بی آن که بخواهیم یا حواسمان باشد ؛ فراموششان کرده ایم .
هم دردها و هم آدم ها ، راحت تر از چیزی که فکرش را می کنیم ، فراموش می شوند ... باید به "زمان" سپرد ،
زمان ؛ تکلیفِ اهمیت و ارزشِ اتفاقات و آدم ها را روشن می کند .


📚 @paragraph
basir7895
1398/8/30
🍂

حتما این پاییز هم مثل همه ی پاییزهای دیگر میگذرد، خواننده ها دوباره آهنگ های جدید بیرون میدهند و از تنهایی و خاطرات آدمهای رفته حرف میزنند، حتما بچه مدرسه ای ها دوباره توی دفتر املاشان برای سین یک دندانه اضافه میگذارند و برای پ یک نقطه کم، دانشگاه ها پر از دانشجوهای ترم اولی میشود که خیال میکنند عشق جایی در حوالی صندلی های خالی دانشکده و کلاس های گرمش انتظارشان را میکشد، حتما رفتگرها دوباره تا قبل از بیدار شدن خورشید جاروهاشان را روی تنِ زمین میکشند و برگ هارا توی کیسه های بزرگ میریزند و میبرند یک جای دور، حتما دوباره راننده ها پنجره هارا میبندند و ما مجبوریم هوایِ نمورِ نفس های دیگران را توی ریه هامان تصفیه کنیم، حتما من دوباره لای تمام کتاب هایم برگ خشک جمع میکنم و خاطرات مدرسه را مثل کلاف دور دست هایم میپیچم و خاطرات روزهای دانشجویی را یکی از زیر یکی از رو بهم گره میزنم و برای روزهای سردم لباس هایی با جیب های یکنفره میخرم و کتانی کیکرز ، چند کتاب تازه به کتابخانه ام اضافه میکنم و غروب که میشود زٌل میزنم به چراغ روشن خانه ها و برایشان قصه میسازم...
حتما این پاییز تو دست های یخ زده ی کسی را توی دست های بزرگت میگیری و من آهنگ خواجه امیری را درحالی که روی جدول خیابان راه میروم زمزمه میکنم " یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه/که یادت نیاد تولد من چندِ پاییزه"
حتما ما جایی در میان این روزهای تکراری
دوباره همدیگر را به یاد خواهیم آورد...

basir7895
1398/8/21
🍂
تنهایی خوب چیزی ست
منتظر هیچ کس نیستی...
نه قول و قراری داری
نه ترسِ از دست دادن
نه رویای بدست آوردن
نه شاکی داری،
نه شاکی می شوی از چیزی
همه چیز را ساده می گیری
ساده غذا می خوری
ساده لباس می پوشی
ساده فکر می کنی...
هیچ اضطرابی برای چک کردن اینستاگرام نداری،
چون مخاطب خاص نداری...
در قید و بند رسیدن به خودت نیستی...
هر وقت که دلت خواست،
و به هر شکل که دلت خواست،
میزنی بیرون
و تا هر ساعتی که دلت خواست
بیرون می مانی...
هیچ کس را در انتظارِ خودت در هیچ جا نداری...
بی حسی...
و مثل آدمی که به هیچ جا تعلق ندارد، آزادی...
تنهایی خوب چیزی ست
سرِ همه ی قرارها
خودتی و خودت...

basir7895
1398/8/21
بسم الله الرحمن الرحیم
.
.
.
.
.
۹۸.۸.۲۱
شروع میکنم فعالیتم رو.