baran1214731
1395/12/5

پسرک روی چمن ها دراز کشید .
از صبح کسی گلی از او نخریده بود .
نگاهی به صندوق کنارش انداخت که روی آن نوشته بود صدقه ، روزی را زیاد می کند ...
اما توی جیب هایش حتی یک ریال هم نبود ...

صدایی او را به خود آورد ...
صدای دختر کوچکی بود :
آقا ، برای تولد مادرم یه شاخه گل می خوام
پول ندارما !

پسرک نگاهی به صندوق انداخت و شاخه گلی را به طرف دخترک گرفت .
دقایقی گذشت
اتومبیل آخرین مدلی کنار پایش ترمز کرد ...
آهای پسر ...
یبا اینجا ، همه گل هاتو می خرم

❇️ همانا خدا برایتان جبران خواهد کرد❇