anis1352
1397/5/24
دیروز دوباره هوس کردم آلبوم قدیمی و از یاد رفته روزهای جوانی ام را ورق بزنم. آلبومی که پر بود از خاطره های تکرار نشدنی . خاطرات خوب و بدی که حالا خیلی از بدهایشان خوب به نظر می رسیدند و خیلی از خوب هایشان رنگ باخته بودند. از همه مهمتر خاطرات بچگی بچه ها بود که حالا قد کشیده بودند و به رفتارهای کودکانه خودشان که گاهی از سر تفنن برایشان تعریف می کردم قاه قاه می خندیدند. اما همه این خاطرات شیرین برای من بیش از آن که خاطره باشد درس زندگی بود که می توانست دیدگاه من یا شاید دیگران را به دنیای اطرافمان تغییر دهد. در لابلای عکس های کودکی عکس پسرم را دیدم. پسری 3تا 4ساله که غرق در تخیلات کودکی اش بود. همان روها که گاهی از سر اجبار ساعت یا ساعت هایی او را با خودم به محل کارم می بردم و چقدر لذت می برد این کودک که می توانست از نزدیک دنیای پرهیاهوی بزرگترها را ببیند. در خانه اما من نه مدیر بودم و نه حتی یک کارمند ساده . من همبازی پسرم بودم. همبازی ای که می توانست از او مراقبت کند و حتی برایش کتاب و مجله بخواند. خواندن داستان یکی از سرگرمی های خیلی دوست داشتنی پسرک بازیگوش من بود که می توانست ساعت ها او را به دنیای خیالی اش ببرد. در بین قهرمانان داستان حسنی بیش از دیگران مورد علاقه پسرم بود و من سعی می کردم هر کتابی در مورد حسنی در بازار می بینم برایش بخرم. در محل کارم اما یک اتفاق جدید افتاده بود. همکاری با نام خانوادگی حسنی به جمع ما اضافه شده بود. آقای حسنی مرد جوان، مودب و باوقاری بود که حضور او در جمع همکاران شعف برانگیز بود. من هم از این اتفاق جدید آنقدر شادمان بودم که خبر را به خانه بردم و با خوشحالی به همسرم گفتم به جای آقای ...آقای حسنی به اداره ما منتقل شده است. پسرم در فاصله دورتری از ما حرف های خانوادگی را می شنید و این نکته ای است که من از خاطرات آموخته ام که همیشه باید مواظب شنیدن های ناخواسته به ویژه شنیدن های کودکانمان باشیم. از فردای آن روز اصرار پسرم برای آمدن به محل کار من شروع شد. مثل همه اصرارهای کودکانه بالاخره اصرارهای او هم نتیجه داد.چند روز بعد پسرم را همراه خودم به اداره بود. نگاه کنجکاو او همه زوایای اداره را بررسی کرد. من با افتخاری مادرانه او را به همکارانم معرفی کردم. نوبت به آقای حسنی رسید. گفتمآقای حسنی این پسر منه و به پسرم گفتم این هم آقای حسنی . آقای حسنی دوستانه دست پسرم رادر دستش فشرد و با لحنی مهربان با او خوش و بش کرد. اما من بغضی غمگین را در گلوی پسرم دیدم که او را از گریه ای ناگهانی و بی دلیل نجات می داد. دستش را گرفتم و او را به این سوی دفتر کارم کشاندم. می دانستم حرفی برای گفتن دارد. پرسیدم: چیه چرا ناراحتی؟و او با همان بغض فروخورده گفت: مامان این آقا حسنی نیست. حسنی هم کوچیکه هم کچله. حالا فهمیدم این همه اصرار برای آمدن به محل کار من برای چه بود. حرفی که پسرم زد به ظاهر کودکانه و خنده دارد بود. اما در ژرفنای این حرف کودکانه واقعیتی بود که نشان می داد که من هرگزیک همبازی خوب برای پسر کوچکم نیستم . چرا که دنیای او دنیایی پراز تخیل بود و دنیای من سرشار از واقعیت. حالا پس از گذشت سال ها حسنی و خیلی از قهرمانان داستان های کودکی پسرم از یاد رفته اند اما بدون شک تاثیر قهرمانان داستانهای کودکی در ذهن کودکانمان خواهد ماند ودیر یا زود در مقابله با واقعیات زندگی این تخیلات ساده و کودکانه به آنها خواهد آموخت که چگونه باید بر مشکلات زندگی غلبه کنند. همان طور که ما خواستاه یا ناخواسته از قهرمانان کودکی هایمان درس زندگی کردن آموخته ایم.#مهربانو#مادرمهر