hossain eghbalian
1395/7/7
پدرم آفتابرگردانی را سر برید!
... و روی سینه خاک نهاد!
برادرم خندید!
خواهرم ترسید و گریه کرد!
بوی خورشید از گلوی آفتابگردانها تراوش کرد!
***
آسمان ابری شد!
پدرم ترسید!
خواهرم خندید!
باز باران با ترانه!...
تمام لباسهایم خیس شد!
بالاخره آسمان انتقام آفتابگردانها را گرفت!
پدرم یک دل سیر گریه کرد!
اخبار ساعتی زودتر پخش شد!
": جوی ها پر آب!
دشتها مرداب!
شهرمان را آب برد!"
hossain eghbalian
1395/7/6
hossain eghbalian
1395/7/6
hossain eghbalian
1395/7/4
ساعت

نوری که از انعکاس طلایی ساعت مچ دستش بر چشمانش تابید بیدارش کرد، هنوز دلش ضعف میرفت ، انگار پرده ای ضخیم مقابل چشمانش کشیده باشند بزحمت اطرافش را میدید، به پشت خوابیده بود ، دستش خواب رفته بود خودش را بطرف سنگینی دستش خم کرد، هنوز سرش روی دستانش بود و خون از دماغش بیرون زده بود!
- داد زده بود : " حسین! بدجوری دارند نخود پرت میکنند به عباس بگو برادرت تنهاست!"

بی سیم روی دوشش سنگینی مبکرد ، پشت خاکریز اینطرف و آنطرف دویده بود و در گوشی بی سیم داد زده بود:

- " عباس ، عباس ، عباس! حاجی میگه داداشت رو دریاب!"

از آنطرف بی سیم صدایی خش خش کنان جواب داده بود:

- " به حاجی بگو مقاومت کنند، راه بسته است!"

حاجی با عصبانیت گوشی بی سیم را گرفته و با لهجه غلیظی داد زده بود:

- " بعد از تلف شدن داداشت کمک رو میخوام چیکار؟! همین حالا اسبت رو زین کن!"

دیگر صدایی نیآمده بودگلوله که بود میبارید! توپ، تانک، خمپاره، ! هر دو پشت به خاکریز نشسته بودند حاجی هم کنارش نشسته بود، منتظر جواب بودند! روبرویشان دشت وسیعی بود که تا چشم کار میکرد خار و خاشاک بود و چهر های مغمومی که جز امید چیزی نداشتند و دستها و سرهای زخمی و خون آلود که نگران و مظطرب بودند! پشت سرشان هم صدای سنگینی نفسهای تانکهایی که هر لحظه نزدیک و نزدیک تر شده بودند ! آرپی چی بدوشها ، تیربارچی ها ، همه و همه اینطرف و آنطرف دویده بودند، گاهی هم کنار حاجی آمده و داد زده بودند: " حاجی بدادمون برس!

و حاجی نگران ، که ناگهان خاکریز روی سرشان خراب شده بود، دراز به دراز افتاده بودند، حاجی هم کنارش! سرش را روی دستش گذاشته بود، خون دماغ شده بود ، خون سر و صورتش را با پیشانی بنداش پاک کرده بود. چشمانش تیره و تار رفته بودند انگار قلبش از حرکت ایستاده بود، هیچ صدایی را نشنید تا جایی که نوری شدید بر صورتش تابید!

***

دلش نیامد سرش را به زمین بگذارد آرام صدایش کرد:

- " حاجی ! بیداری؟!

جوابی نداد ! گوشی بی سیم را با انگشتهای زخمیش برداشته و آرام گفت:

- " عباس ! عباس ! عباس!

چندبار تکرار کرد ولی جوابی نشنید، سرش را به طرف صداها خم کرد، سایه چند مرد مسلح را دید که روی جنازه ها خم میشدند و بعد از چند لحظه با خوشحالی و قهقه کنان بلند میشدند انگار داشتند بدن جنازه ها را میگشتند و دنبال غنائم جنگی بودند، ساعتی ، انگشتری، یا حتی پولی که در جیبشان بود. دستش را به سمت اسلحه ای که بغل دست حاجی افتاده بود برد اما روی سرانگشتان خونیش سنگینی کرد توان بلند کردن اسلحه را نداشت همینطور درازکش چشم به خورشید دوخت! به اندازه ای تشنه بود که مغزش داغ کرده بود و لبانش ترک خورده بودند احساس میکرد که دارد به هوا بلند میشود، سرش در همان حالت درازکش گیج میرفت، اما هنوز گوشهایش می شنید صداهای مردان مسلحی که هر لحظه نزدیک و نزدیکتر شده بودند. حالا مرگ در چند قدمیش قد بلند کرده بود ، مگر میشود از مرگ نترسید، اما او هیچوقت از مرگ نهراسیده بود اصلا برای ملاقات با همین مرگ با پای پیاده آمده بود.

راننده داد زده بود:

- " آقا جان یک نفر آمارمان زیاد شده !

بعد روی پله اتوبوس صدا زده بود:

- " حاجی جان این کاغذ پاره رو که بهم دادی یک نفرش کمه؟!

او که میدانست منظورش کیست لبخندی زده بود :

- " مشدی مهم نیست! میدونم ! اسمش از قلم افتاده !

بعد نزدیکتر شده بود:

- " اصلا مشدی جان به کاغذ و قلم که اعتباری نیست! دلت رو صاف کن! بعدش! داداش کوچیکه ما رو هم لو نمیدی و گرنه وسط راه پنجرت میکنیم!

راننده دستی به سر و صورتش کشیده و گفته بود:

- " آقاجان ما نوکرتیم! یا علی مدد!

و سر جای خودش نشسته بود. حتی از پاسگاه هم که میخواستند رد شوند زیر پاهای حاجی مخفی شده بود تا کسی جسه نحیف و لاغرش را نبیند.

هوای گرم و طاقت فرسا نفسهایش را کندتر کرده بود حالا باید نفسش را در سینه حبس میکرد، آنها نزدیکتر بودند درست بالای سرشان ، بزحمت چهره آنها را میدید، دو مرد با لیاسهای خاکستری، پوتینهای سخت گلی و کلاه آهنی که با یک بند به زیر چانه هایشان محک چسبیده بود، وحشت در تمام رگهایش جاری بود، یک لحظه احساس دلتنگی کرد، اگر حاجی به هوش بود بلند میشد و دخل هر دوتا را درمیآورد، اما با چشمان اشکبارش صورتش را به صورت حاجی چسباند طوریکه یکی از آن دو با سبیلهای پرپشت که تا انتهای لبهایش کشیده شده بود با قیافه ای وحشی و بدقواره رویش را بطرفشان چرخاند، بعد چند قدم نزدیکتر شده بود، ناگهان برق در چشمانش افتاد، نزدیکتر شد سایه سنگینش را احساس کرد، دستش را دراز کرد تا ساعت مچی طلایی را از دست حاجی بیرون بکشد....

حاجی زیر گوشش خم شده و گفته بود:

- " به یه شرط اون ساعت و برات میخرم که نوبتی ازش استفاده کنیم

ساعت لعنتی ! به قدری زیبا بود که انگار از پشت ویترین مغازه ساعت فروشی داشت چشمک میزد بی اختیار گفته بود:

- " قبوله!

لبخندی زده بود ، ساعت را که دور مچش چرخاند تازه فهمیده بود که بزرگ شده است، تازه فهمیده بود که باید کاری بکند، برای همین درس و مشق را گوشه ای پرت کرده و کفشهای بزرگتری پوشیده بود و حاجی را مجبور کرده بود که رضایت از مادر بگیرد و عاشق همین حوالی شود و دربدر نشانی شهادت را از همسایه ها بگیرد و بی اختیار به التماس کردن بیافتد:

- " بخدا ازیتت نمیکنم! هر کاری خواستی همون کارو انجام میدم اصلا میشم بی سیمچی تو! تازه افتخار هم میکنم که نوکر داداشم هستم ! جان مادر !

بعد ساعت را از دستش باز کرده و گفته بود:

- " بیا اصلا ساعت رو هم نمیخوام مال خودت، من فقط....

حاجی حرفش را قطع کرده و دستش را روی ساعت که دور مچش پیچیده بود گذاشته و گفته بود:

- " مگه قرار نشد نوبتی باشه!

بعد هم لبخندی زده بود و تا انتها راه کنارش قدم رو رفته بود، از اتوبوس هم پیاده شده بودند چشمانش برق زده بودند همه جا پر بود از سنگر و سیم خاردار و لباسهای خاکی و قمقمه و لبخندهایی که پشت سرهم صف کشیده بودند:

- " حاجی ! پارتی بازی نداشتیم ها!

- " حاجی ! این بچه دیگه کیه نکنه زن گرفتی و ما خبر نداشتیم!

- " حاجی ! ما رو قابل ندیدی برا جنگ بچه آوردی!؟

مردی با ردای سفید و عمامه سیاه چشمانش را روی ساعت میخکوب کرده و گفته بود :

- " حاجی ! ساعت طلایی نباشه ! برا مرد حرامه!

حاجی لبخندی زده بود:

- " نه حاج آقا!

مرد خاکستری پوش داشت برای بیرون کشیدن ساعت از مچ دست حاجی تقلا میکرد، آن یکی هم بالای سرش ایستاده و مثل گراز وحشی چشم دوخته بود به حاجی! یکدفعه او را به گوشه ای پرت کرده خنجرش را از کمرش بیرون کشیده و در یک چشم بهم زدن دست حاجی را قطع کرد، قلبش آتش گرفت حتی نتوانست گریه بکند هنوز صورتش به گونه های حاجی چسبیده بود، انگار حاجی داشت گریه میکرد این را از خیس شدن صورتش فهمید و لبخند رضایتی که بر لبانش حک شده بود!

سرش را روی سجاده گذاشته بود دوست دیرینه اش او را از روی سجاده بلند کرده و گفته بود:

- : حاجی ! بچه شده ای ! این بچه ها به امید تو قدم در این راه گذاشته اند! اگه فرمانده این جوری باشه وای به حال بقیه! بلند شو!

حاجی هم سرش را روی شانه های دوستش گذاشته و گفته بود:

- " دیشب خواب دیدم دستهام نیستند ! هرچه میکنم نمیتوانم تفنگ رو بردارم!

و زده بود زیر گریه ! مثل بچه های کلاس اولی!

چشمانش را به به سیاهی بالای سرش دوخت، مرد خاکستری پوش ساعت را در جیب پیراهنش جا داد بعد خون روی خنجرش را با لباسهایش تمیز کرد انگار آن یک خشمگین شده بود شاید هم کمی ترسیده بود برای همین شروع کرد به پرخاشگری! تا جایی که اسلحه اش را روی سینه اش گذاشته و نشانه گیری کرد ناگهان صدای وحشتناکی پشت خاکریز پیچید و نعشی بزرگ کنارشان افتاد، خون از گلویش می جهید طوریکه شبیه گرازی شده بود که سرش را بریده باشند ، ناگهان صدای گلوله دیگری سکوت خاکریز را در خود گم کرد یکی داشت از روی خاکریز طرف پایین غلت میخورد و آن یکی کنار دستشان درست چند وجب آنسوتر جابجا دراز کشیده و مرده بود! حالا میتوانست ساعت را پس بگیرد به آرامی دستش را داخل جیب مرد خاکستری پوش کرده و ساعت را با چشمانی اشک آلود برداشته و دور مچ آن یکی دست حاجی بسته و با لبانی سخت محتاج بوسه صورتش را روی صورت حاجی گذاشت:

- " داداش ! بلند شو ! هنوز که نوبتت تموم نشده ! خورشید که بالا بزنه حتما ساعت رو ازت پس میگیرم!

و سرش روی شانه های برادرش لانه کردند انگار مثل دو کبوتری که عاشقانه پشت خاکریز برای هم دعا میکردند ..............

حسین اقبالیان

hossain eghbalian
1395/7/4
سرباز
... زمستان! سرما! یخ زدن.

کوههای پر از برف! پوتین های برفی! زوزه گرگ!

بیم! هراس! دشمن!چشمان نیمه باز! سرباز!.....

زخمی عمیق.. پیشانی ترک خورده... گل سرخ روی پیشانی!

زمستان!

سرما!

پلاکی خونین!

نعشهای اندوهگین!

انفجار.. دشمن.. زوزه گرگ.. خون گرم!

خداحافظی!

چشمان اشکبار مادر!

سرباز نیمه جان!

یادشان بخیر.....!
hossain eghbalian
1395/7/4
پروانه‎هاي مرداب
پا به پاي پروانه‎ها دويده بود ، تا مرداب، تا خوابهاي لادن و نرگس ، تا دستهاي فاصله و مرگ! بعد آهسته نزديك شده بود ، پروانه‎اي را از ته مرداب بر روي گل پيراهنش سنجاق كرده بود!
××××
مادر فرياد كشيد:
- حيفه ! بخدا حيفه كه لادن و نرگس رو ول كني و تا اونور سنگرها چكمه‎هات رو گلي كني ! يه دفعه چشم باز ميكني و مي‎بيني كه همه چيزتو باختي، حتي لادن و نرگس رو!
گوشه‎اي كز كرده و تفنگ را روي شانه‎هاي خاليش نشاند:
- مادرم! گلم! دلبندم! هزاران لادن و نرگس چشم راه منند! بايد امشب راهي بشم!
بعد زار زار گريه كرد مثل بچه‎هاي كلاس اولي!
××××
پا به پاي پروانه‎ها دويده بود تا مرداب، تا باغهاي گيلاس و آلبالو! تا دستهاي پرسه و خيابانهاي تماشا! بعد يكي آمده بود و صورتش را لاي چادري گل-گليش قايم كرده بود مثل بچه‎هاي كلاس اولي!
مادر آرام و مطمئن گفته بود:
- تنها فرزندمه! پاره تنمه! نوكر آقاست!
او هم زير چشمي همه چيز را ورانداز كرده و و زير لب گفته بود:
- آقا؟!
××××
فرهاد كه بالهاي پروانه‎ها را دوست نداشت، با عصبانيت تمام بالهاي پروانه‎اي را كند و داد زد:
- آقا مي‎گفت آتيش بزن به هر چه خاك كثيف و درخت مور خورده‎اس!
در تمام خيالش او بود و حادثه‎اي كه در حال افتادن بود و درخيالش گوشه‎اي كز كرده با چشماني نگران گفته بود:
- پس لادن و نرگس!؟
بعد مادر توي خاطراتش قدم زده بود با حالتي گرفته و مغموم:
- پسر ديوونمون كردي! بشين مشقاتو بنويس! اينوقت شب كجا ميري؟!
اصلا هميشه همينطور بود، ديگر بقيه حرفاشو نمي‎شنيد، بعد دوان دوان آمده بود كنار مرداب و از داخل نيزار او را كه پا به پاي پروانه مي‎دويد نگاه كرده بود!
انگار هميشه مشق شبش همين بود:« كنار مرداب فانوسي روشن است، مردي لرز لرزان نزديك ميشود، گويي مرده‎اي يا تنديسي شبيه خداي زيبايي آنجا نشسته است و همواره ميبيند، پروانه‎ها پرپرزنان يكي – يكي مي‎آيند و بعد از سوز و سرما و با پاييزي پرپر ميزنند و بعد يخ مي‎زنند و….
جمله‎ها را هم تمام نكرده كتاب را گوشه‎اي پرت كرده بود:
- بيزارم!
مادر ديگر از دستش خسته شده بود و به التماس كردن افتاده بود:
- جان مادرت فقط همين جمله رو بخون تا مادرت بشنوه!
افتاده بود روي دنده لج:
- مگه تو نميدوني كه پاييز آخر همه چيزه ؟ توي كتابها همينو نوشته، پروانه‎ها در پاييز مي‎ميرند كنار مرداب! رو به سمت درناهايي كه از سمت شمال مي‎آيند و به جنوب ميروند،‌ مگه تو نميدوني!؟
×××
تيشه‎اش را بر روي سنگ گذاشت و بعد كوبيد:
- فرهاد حالا حتما كنار نيزار به عكس پروانه‎هايي نگاه مي‎كند كه روي يك ني خسته و خميده پرپر ميزنند! آخه فرها هميشه توي فاصله‎هاي دور كودكي گفته بود كه يه روز با يه توپ يا شايد هم با يه انبار هيزم خشك مرداب رو به آتيش ميكشد!
بعد خنديد اما چه بيهوده بود:
- اگه به روز بگند دختري كه پا به پاي پروانه‎ها دويده همينجا پشت سرت حرف دلتو ميشنوه ! چيكار ميكني؟!
فرهاد هم آنطرف مرداب كنار پروانه‎هاي پركنده سر خودش داد كشيد:
- د لامصب اونوقت آرپي‎چي رو چيكار ميكني؟!
بعد افتاد توي مرداب و كسي نتوانست كمكش كند! در مقابل چشمان تمام پروانه‎هايي كه به پيشوازش آمده بودند تا ته مرداب رفت و ديگر بيرون نيآمد و هزاران هزار پروانه‎ها با بالهاي يخ‎زده‎شان خود را به مرداب زدند و نتوانستند حتي صداي نفسهايش را هم بشنوند! حتي هيچكس هم نفهميد كه قصه فرهاد عاشق كشي است و بس!
××××
براي چندمين بار پا به پاي پروانه‎ها دويده بود! بعد كنار مرداب چادري سفيدش را كناري زده بود:
- ميگم خواب ديدم كه تو با پروانه‎ها ميري!
خنديده بود :
- نترس ! با پروانه‎ها هم برميگردم!
اين را چنان مطمئن ادا كرده بود كه انگار ميخواست براي هميشه برود!
صداي زنگ قافله هم از دور خواب او را پريشان كرد و او از خوابي هزار ساله برخواست:
- حالا وقتشه!
او هم با آن چادري سفيد و گل گليش از خواب پريد:
- وقت چي؟!
كتاب و آينه را بوسيد و گفت:
- لادن و نرگس رو سپردم به تو و تو رو هم بخدا!
بعد با گوشه چادريش چشمانش را پاك كرد و لاي چادريش گم شد!
حالا پروانه‎ها آمده بودند تا پا به پاي او بدوند ،‌ چادريش را ببوسند و اشك چشمانش را بنوشند، گريست و گفت:
- آقا رو كه ديدي سلام ما رو هم بهش برسون و بگو كه چشم براشيم! لادن و نرگس هم چشم براشند!
لادن و نرگس خواب بودند، صورت گر گرفته‏شان را بوسيد، بوي خوابهاي هزار ساله ميدادند، اصلا آنها پير شده بودند شبيه لادن و نرگسي كه كنار مرداب رو به سمت پروانه‎ها پير شده بودند.
كاسه آبي كه پشت سرش خالي شد شبيه كاسي چشمي بود كه يكدفعه همه وجودش را خالي كرده باشد و پشت سرش چيزي جز چند سايه برجاي نماندند، لادن و نرگس و كسي كه عمري با او پا به پاي پروانه‎ها دويده بود.
حالا فرهاد روي گل سينه‎اش پروانه‎اي را سنجاق كرده بود و بعد ته مرداب به سفري ابدي رفته بود، و دختري كه پا به پاي پروانه‎ها دويده بود با تيشه‎اي سخت آهني روي تمام ني‎هاي نيزار نوشته بود: «سردار مرداب!» و بعد هق هق گريسته بود بخاطر حس غريبي كه نبودنش را تا ابد در خيال او جا كرده بود!
شايد روزي روزگاري كسي پيدا شود و بخاطرش روي تمام ني‎هاي همان نيزار بنويسد: «بانوي مرداب»!
××××
زنجير را از دستهايش گشودند، از خيال فرهاد هم! و از بالهاي پرپر شده تمام پروانه‎هايي كه دور حرم به ياد چشمهاي او سوخته بودند و يا پا به پاي او دويده بودند:
- مسافر بلند شو! آقا چشم براته!
آمدند، پاهاي پياده‎شان را روي آسفالت‎هاي پنهان اسارت كشيدند، مثل مرده‎اي كه پشت سر نياكان خود خوابيده باشد!
دوباره زنجير زدند:
- اگه دنبال مسافر گمشده‎ات هستي بايد دوباره دستهايت را ببندند، آخه آقا دست بسته مي‎خواهدت!
قلبهايشان نزديك بودند كه بتركند و چشمهايشان چنان به وسوسه ديدن گرفتار شده بودند كه آقا را همه جا ميديد، حتي كنار مردابي كه فرهاد پيكرش را چال كرده بود و تنديس لادن و نرگس را بر سينه پروانه‎ها سنجاق كرده بود، تا رسيدند گردنشان را هم زنجير كردند، قلبشان را منفجر ساختند ، عقلشان را از كف دادند، اصلا بر سر و سينه‎شان كوبيدند!
بيچاره آن بانوي سفيد پوش كه يك عمر پا به پاي پروانه‎ها دويده بود، حالا كنار مرداب ميشمرد:
- اين آخرين پاييزي است كه بالهايتان را ميشمارم!
صداي فرهاد را از انعكاس كوهها لمس كرده بود و رو به پروانه ها گفت:
- فرهاد كه آمد بوسه‎هايتان را دست‎چين ميكنم، بهترينش براي فرهاد!
و قاب عكس خالي لادن و نرگس كه ته مرداب به ياد فرهاد دق كرده بودند!
اگر خواب ديده بود كه زنجيرها را نفس كشيده‎ايم پس چرا براي رفتن آقا فكري نكرد!؟
××××
از مرز گذشتند و بانوي خيال كه پا به پاي پروانه‎ها دويده بود كنار مرداب رو به سمت تمام نيزار ايستاده بود و پروانه‎هاي مرده را ميشمرد! لادن و نرگس هم كه تمام چشمهاي خود را بر كف مرداب جا گذاشته بودند حتما صداي فرهاد را شنيدند از سكوت مردي كه با بالهاي پروانه‎ها تمام پيكرش را تزيين كرده بود و جز پلاكي خونين و خط خورده از خود بر جاي نگذاشته بود!
hossain eghbalian
1395/7/4
سلام ... خداحافظ...
به اندازه راهی که دویده بودم گریه کردم و به اندازه اشکی که ریخته بودم دو زانو نشستم و تمام مرواریدهای خیالم را از سطح غمگین ساحل جمع کردم و در چفیه ات ریختم، در امتداد ساحل دویدم شاید که به تو برسم و یا حتی به سایه ای از تو که کشیده کشیده میرفت و دریا را از انتظار درمیآورد.
یادت که نمی آید،
من خیال واهی چشمهای عبوس تو نبودم، من نگاه تشنه زخمهای تو را تا اعماق جانم حس کرده بودم، تفنگ پدر را که آوردی ، سلام دادی به آب و سایه هایی که بر روی آینه رژه میرفتند با لاله هایی به بوی پیراهنت آغشته بودند ، بسویشان نشانه گرفتی و تمام حجم ناامیدی را متلاشی ساختی، نه پا پس کشیدی و نه دل بریدی.
***
پرده سفید خیال را از صورتم که برداشتی گونه هایم گر گرفتند، دلم میخواست اشک بریزم، دلم میخواست بلند شوم و بلند بلند ترانه بخوانم ، بنویسم بر روی تمام لباسهای حریر بافت زنان رنگ گرفته و مردان کفن پوشیده که من خوشبختم!
اولین خوشبختی را با اولین سلام شروع کردم و خیال کردم آخرین خداحافظی را با چشمهای اشکبار پدر و گونه های خیس مادر نجوا کرده ام، چرا که تو دیگر خداحافظی نکرده بودی و انگشتهای باریک و درازم را تا سطح خیس جاده و سیمان کشیده بودی !
آمدیم در این شهر بی در و پیکر در داخل قوطی کبریتی بی خطر، گسترده زندگی کنیم!
آمدیم که برای همیشه تو لباس سفید را از تمام خیالم بگشایی و سبزپوشم کنی، مگر آنزمان که به قول پدر با همان لباس بشکل کفن باید برمی گشتم!
کفن پوشان که از روبروی خانه مان می گذشتند از جا پریدی و دستهای سفیدشان را گرفتی و تا انتها رفتی، تا انتهایی که هیچ باوری در آن نمی گنجید! تا گستره چادری که اشکهایم را مخفی کرده بود.
گفتی: لاله ! مرا میخوانند شبیه اعصاب درب و داغونی که میان دو تار گیر کرده باشد
گفتی: لاله ! مرا صدا میکنند تا اسبم را زین کنم و برگردم!
گفتم: هنوز تازه از سفر برگشته ایم!
گفتی: خیال من هنوز در سفر است، من در جستجوی تو و آینه با پاهایی که خسته نمیشوند خواهم آمد!
کنار در، چشم بر حلقه خسته اش ، خسته از سالهای دربدری و خانه بدوشی بر دوش پدر زل زدم تا باز قرار را بر گذار و گذر ترجیح دهی و تنها شهید گمنامم نشوی!
تازه به هم سلام کرده بودیم!
تازه از هم میگفتیم و به زندگی خم میشدیم، احترام میگذاشتیم، بوسه میگرفتیم و تا کوچه های ابری آفتاب ندیده پیاده می رفتیم و پیاده بر می گشتیم، که تو! بی خداحافظی رفتی!
***
نامه را با دستهای خونینش تا کرده و داخل جیب پیراهن خاکستریش گذاشت، گویی که آن دورتر زیر درختان بید او را میدید که همواره به انتظار ایستاده است، اما چشمهای تیره و تارش خسته از نگاه کردن به پهلوی دریده شده اش او را به خوابی عمیق فرا میخواندند، شاید ابدیت نزدیک بود!
حسین اقبالیان
1377 تهران
hossain eghbalian
1395/7/4
سلام ... خداحافظ...
به اندازه راهی که دویده بودم گریه کردم و به اندازه اشکی که ریخته بودم دو زانو نشستم و تمام مرواریدهای خیالم را از سطح غمگین ساحل جمع کردم و در چفیه ات ریختم، در امتداد ساحل دویدم شاید که به تو برسم و یا حتی به سایه ای از تو که کشیده کشیده میرفت و دریا را از انتظار درمیآورد.
یادت که نمی آید،
من خیال واهی چشمهای عبوس تو نبودم، من نگاه تشنه زخمهای تو را تا اعماق جانم حس کرده بودم، تفنگ پدر را که آوردی ، سلام دادی به آب و سایه هایی که بر روی آینه رژه میرفتند با لاله هایی به بوی پیراهنت آغشته بودند ، بسویشان نشانه گرفتی و تمام حجم ناامیدی را متلاشی ساختی، نه پا پس کشیدی و نه دل بریدی.
***
پرده سفید خیال را از صورتم که برداشتی گونه هایم گر گرفتند، دلم میخواست اشک بریزم، دلم میخواست بلند شوم و بلند بلند ترانه بخوانم ، بنویسم بر روی تمام لباسهای حریر بافت زنان رنگ گرفته و مردان کفن پوشیده که من خوشبختم!
اولین خوشبختی را با اولین سلام شروع کردم و خیال کردم آخرین خداحافظی را با چشمهای اشکبار پدر و گونه های خیس مادر نجوا کرده ام، چرا که تو دیگر خداحافظی نکرده بودی و انگشتهای باریک و درازم را تا سطح خیس جاده و سیمان کشیده بودی !
آمدیم در این شهر بی در و پیکر در داخل قوطی کبریتی بی خطر، گسترده زندگی کنیم!
آمدیم که برای همیشه تو لباس سفید را از تمام خیالم بگشایی و سبزپوشم کنی، مگر آنزمان که به قول پدر با همان لباس بشکل کفن باید برمی گشتم!
کفن پوشان که از روبروی خانه مان می گذشتند از جا پریدی و دستهای سفیدشان را گرفتی و تا انتها رفتی، تا انتهایی که هیچ باوری در آن نمی گنجید! تا گستره چادری که اشکهایم را مخفی کرده بود.
گفتی: لاله ! مرا میخوانند شبیه اعصاب درب و داغونی که میان دو تار گیر کرده باشد
گفتی: لاله ! مرا صدا میکنند تا اسبم را زین کنم و برگردم!
گفتم: هنوز تازه از سفر برگشته ایم!
گفتی: خیال من هنوز در سفر است، من در جستجوی تو و آینه با پاهایی که خسته نمیشوند خواهم آمد!
کنار در، چشم بر حلقه خسته اش ، خسته از سالهای دربدری و خانه بدوشی بر دوش پدر زل زدم تا باز قرار را بر گذار و گذر ترجیح دهی و تنها شهید گمنامم نشوی!
تازه به هم سلام کرده بودیم!
تازه از هم میگفتیم و به زندگی خم میشدیم، احترام میگذاشتیم، بوسه میگرفتیم و تا کوچه های ابری آفتاب ندیده پیاده می رفتیم و پیاده بر می گشتیم، که تو! بی خداحافظی رفتی!
***
نامه را با دستهای خونینش تا کرده و داخل جیب پیراهن خاکستریش گذاشت، گویی که آن دورتر زیر درختان بید او را میدید که همواره به انتظار ایستاده است، اما چشمهای تیره و تارش خسته از نگاه کردن به پهلوی دریده شده اش او را به خوابی عمیق فرا میخواندند، شاید ابدیت نزدیک بود!
حسین اقبالیان
1377 تهران