addmajhol
1395/8/24
کوچ تا چند؟!
مگر می‌شود از خویش گریخت


«بال»
تنها غم غربت به پرستوها داد...

addmajhol
1395/8/23
دردم نهفته به ز طبیبی که بارها

درد مرا شناخت ولی کمترش نکرد
addmajhol
1395/8/18
باران
شيوه ى جديد گريه هاى من است
همه ى شهر
پاييزها
با من همدردى مى كنند ...

addmajhol
1395/8/16
دل بازهم بهانه ی رفتن
گرفت و باز

تا بال و پر گشود
سراغ از قفس گرفت

addmajhol
1395/8/15
.....ا
.
دَرد، حرف نیست

دَرد، نام دیگر مَن است

مَن چگونه خویش را صدا کنم؟ .



addmajhol
1395/8/15
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم