Rahil_bano
1397/4/7
بخند؛
که ماه رقیب می خواهد...
Rahil_bano
1397/4/7

کلام مرد باید پر باشه از:
حس ...

Rahil_bano
1397/4/7
فقط یک زن می تواند
در عین حال
هم عاشق باشد
هم آشپزی کند
هم دلتنگ بشود
هم کتاب بخواند
هم گریه کند ؛
و هم انگار که اصلاً
هیچ اتفاقی نیفتاده است

Rahil_bano
1397/4/6
هنوز حس میکنم تورا
ومن ب خود آهستع میگویم
باز هم رویا...

Rahil_bano
1397/4/6
‏همیشه که نباید بچه به دنیا بیارین
گاهی اوقات برین پرورشگاه بچه‌ای رو به دنیا برگردونید..‌‌.

Rahil_bano
1397/4/6
خوبم؛
شبیه گلدانی که در
کنار پنجره ی یک خرابه
به گل های سرخ باغ خیره شده ‌است
خوبم؛
شبیه کشتی متروکه ای در خشکی که می داند دیگر به آب نمی افتد
خوبم؛
شبیه گرامافونی که در کنج خانه سال هاست سکوت کرده است
خوبم...
Rahil_bano
1397/4/2
مردها به عشق که مبتلا میشوند ترسو میشوند...
از آینده میترسند،
از کسی که بهتر از آنها باشد،
از کسی که حرف زدن را بهتر بلد باشد،
از کسی که جیبش پر پول تر باشد،
از کسی که یکهو از راه برسد و حرفی را که آنها یک عمر دل دل کردند برای گفتنش بی هیچ مکثی بگوید...
برای همین دور میشوند،سرد میشود
سخت میشوند
و محکوم به عاشق نبودن،به بی وفایی،به بی احساسی...
زنها ولی وقتی دچار کسی میشوند؛
دل شیر پیدا میکنند و میشوند مردِ جنگ...
میجنگند؛
با کسانی که نمیخواهند آنها را کنار هم،
با کسانی که چپ نگاه میکنند به مردشان،
با خودشان و قلبشان و غرورِ زنانه اشان...
از جان و دل مایه میگذارند
و دستِ آخر به دستهایشان که نگاه میکنند خالیست،
به سمت چپ سینه شان که نگاه میکنند خالیست،
به زندگیشان که نگاه میکنند خالیست از حضورِ یکی...
بعد محکوم میشوند به ساده بودن،
به زود باور بودن،
به تحمیل کردنِ خودشان...
هیچ کس هم این وسط نمیفهمد نه عقب کشیدن مرد،عاشق نبودن معنی میدهد
نه جنگیدن های زن،معنیش تحمیل کردن است...
Rahil_bano
1397/3/28
از چع دلتنگ شدی؟
نیست...

👤سهراب سپهری
Rahil_bano
1397/3/27
- تا حالا ندیدمش...
ولی میتونم دوست داشتنشو با تمام وجود حس کنم!
عشق تنها چیزیه که
نیاز به چشم بینا و نابینا نداره...
Rahil_bano
1397/3/27
آشپزخانه سنگر است،
يك سنگرِ زنانه
سنگرى كه زن را پناه ميشود
آسمان دلش كه بارانى ميشود ظرفها را ميشويد؛
آرزوهايش را تكه تكه ميكند و در فريزر ميگذارد؛
به بهانهء پيازها اشك ميريزد؛
جانش كه به جوش مى آيد، غصه هايش را دم ميكند؛
تنهايى هايش را در غذا ميريزد و وقتى خوب جا افتاد آنها را در ظرف ميچيند و با فكرهايش دورچين ميكند؛
در آخر به همهء آنها نگاه ميكند، لبخند ميزند، كمى عشق از گوشهء دورِ دلش پيدا ميكند و با آن روىِ تمامِ تنهايى و غصه هايش را ميپوشاند.
زنانگى انتها ندارد.
كترى سوتِ پايانِ جنگِ امروز را به صدا درمى آورد؛
و زن با خودش فكر ميكند
آشپزخانه سنگر است.
يك سنگرِ زنانه...
Rahil_bano
1397/3/27
📝

.
هر زنی نیاز دارد به مردی که بدون بلند شدن رویِ پنجه پا ظرف ها را از کابینت بالایی بدهد،
مردی که بی هیچ زحمت و با لبخندی کج رویِ لب در کنسرو را باز کند،
مردی که با اخم نمایشی کنارت بزند و بگوید خودم جا به جایش میکنیم،
هر زنی نیاز دارد به لیست خرید گذاشتن رو به روی مردی و هر پنج دقیقه یکبار یادآوری کردنش،
به غرغرهای زیرلبی بخاطر لباس های مردی که روی کاناپه ریخته شده،
به داد و بیداد های نصفه شبی بخاطر گل نشدن توپ...
هر زنی نیاز دارد به زود باش دیگر شنیدن از بمِ مردانه ای
و دستهایی که توی ترافیک مدام بوق میزنند...
هر زنی نیاز دارد به ته ریش در آمده مرد و آستین های نامرتب تا خورده
به بدقلقی کردن ها...
هر زنی نیاز دارد به پسر بچه ی بزرگی که صبح یک لنگه پا دنبال جورابش بگردد و هی زیر لب حرف از دیر شدن بزند،
مردی که مو توی غذا پیدا کردنی غر میزند
و حرف از کوتاهی مو که میشود اخم هایش توی هم میرود...
مردها با بمِ مردانه یشان،
با غرغر های ریزشان،
موسیقی متن دنیایند
بدونِ آنها
سکوتِ این دنیا عجیب وهم آور است...
Rahil_bano
1397/3/27
تقديم به تك تكتون
كه لايق بهترين
حس هاي خوب دنيا هستيد👌
Rahil_bano
1397/3/25

سنجاق کن
دوستت دارم های مرا
سمت غرب سینه ات
تا قلبت بشنود
بلرزد
بتپد تنها برای من ...
Rahil_bano
1397/3/24
هر زنی...
برای لبخند زدن درآینه
باید مردی را داشته باشد که:
با شانه‌ انگشت هایش
گره دلتنگی موهای بلند زن را باز کند
و بگوید:
هرجور که باشی،
زیبایی
Rahil_bano
1397/3/24
بابابزرگش براروزتولدش خرس خریدع
جان جان👌
Rahil_bano
1397/3/24
حس خوبم رابه چ چیزی تشبیه کنم؟
ک انقدر سرگرمع دوست داشتنع توام
Rahil_bano
1397/3/22
می ترسم!
می ترسم سالهای سال بعد،
وقتی جلوی آینه ایستاده ام و خیره شده ام به چشم های بی فروغم
وقتی چارقد سفیدم را زیر چانه ام گره میزنم...
همان موقعی که دست های لرزانم را میکشم روی چین و چروک های کنارِ چشمم و موهای سفید کنارِ شقیقه ام را هُل میدهم زیرِ روسری...
دختربچه ای با موهای پریشان سیاه و دامن گلدار آبی و چشم های تیله ای مشکی که بی نهایت شبیه یکی از عکس های قدیمیم کنج آلبوم کهنه ی خانوادگی ست...
دوان دوان بیاید و دست هایش را پشت سرش گره بزند و خودش را تاب بدهد و با شیطنت بگوید:
"پدربزرگ و بقیه دارند همه اش از عشق داداش کیان و آن دختر خوشگله میگویند...
مادربزرگ عشق یعنی چه؟! "
و من جوابی برای سوالش نداشته باشم!
Rahil_bano
1397/3/22
اینکع زندگیع دیگری رادربدن خودداشتع باشی،حسع باشکوهی نهفته است،اینکع بدانی بجای یک نفر،دونفرهستی...
کسی ک مراازمن جدامیکند،خونم رامی مکد وهوایم راتنفس میکند...!
Rahil_bano
1397/3/22
قدم میگذارم درکوچع پس کوچع های شهروفریاد میزنم،عشق رافراموش کردع ام،روبع روی آیینع،غرق میشوم دررویاهای ازدست رفتع،آری من عشق رافراموش کردع ام،بع پروازدرمی آیم بع همراه پرندع ی خستع،تافریادبزنم عشق گمشدع ی خود را...آیاکسی نیست کع عشق گمشدع ی مرادیدع باشددرکوچع پس کوچع های این شهر?