M0hammadreza43
6 روز قبل
همه در زندگی به یک قاسم نیازمندیم💥🌺☀


قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم که خیلی می‌فهمید. اسمش قاسم بود.‌ از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری.🏡

اول‌ها ملات سیمان درست میکرد و می‌برد وردست اوستا تا دیوار را عَلم کنند.
جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همه‌کاره کارگاه : حضور و غیاب کارگرها ، کنترل انبار ، سفارش خرید ، همه چیز.
قشنگ حرف می‌زد. دایره لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود ، شبیه آلن دلون. اما مهم‌ترین خاصیتش همان بود که گفتم : قشنگ حرف می‌زد.🌺

یک بار کارگر مُقّنیِ قوچانی‌مان رفت توی یک چاه شش‌متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رئیس کارگاه خبر داد. رئیس کارگاه .... رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتش‌نشانی.
قاسم موبایل رئیس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که :«کارگرمان مانده زیر آوار.» خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت :« مقنی‌مان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیم‌هایش به هیچ جا بند نیست.»💥
بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس‌زدن خاک‌ها. خاک که نبود! گِل رس بود و برف یخ‌زدة چهار روز مانده. تا آتش‌نشانی برسد ، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقاً زیر چانه‌اش. هنوز زنده بود.
اورژانس‌چی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک‌ و پوزش. آتش‌نشان‌ها گفتند : چهار ساعت طول می‌کشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دوساعته و یک‌نفره کنده بودش! بعد هم شروع کردند.
همه‌چیز فراهم بود : آتش‌نشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رئیس‌کارگاه هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید.
قاسم رفت روی برف‌ها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمی‌زد!💥
لاکردار داشت برایش نقاشی میکرد. می‌خواست آسمان ابریِ زمستانِ دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. می‌خواست امید بدهد.
همه می‌دانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصاً اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی ، بی‌شناسنامه. اما قاسمِ ... کارش را خوب بلد بود. خوب می‌دانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند ، اگر درست مصرف‌شان کند.
چهار ساعت تمام ماند کنار مقنی و ریزریز دنیای خاکستری و واقعیِ دور و برش را برایش رنگ کرد : آبی ، سبز ، قرمز.
امید را گاماس‌گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام.
مقنی زنده ماند. بیشتر هم به ‌همت قاسم زنده ماند.
آدم‌ها همه توی زندگی یک قاسم می‌خواهند برای خودشان.
زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست.
فقط این وسط یکی باید باشد .... که رنگ بپاشد روی این ‌همه ابر خاکستری....

یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمه‌ها را قشنگ مصرف کند و بخوراند به آدم.
رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی ، فقط کلمات هستند.
کلمات را قبل از انقضا ، درست مصرف کنید.
قاسمِ زندگی‌تان را پیدا کنید.
قاسم زندگیِ دیگران شوید.

🌺🌺🌺🌴🌴🌺🌺🌺

@ghessas
M0hammadreza43
1398/9/12
تولدت مبارک
M0hammadreza43
1398/9/12
😨
M0hammadreza43
1398/9/12
🤔
M0hammadreza43
1398/7/20
ارسال شده از سروش+:
ميگويند که پسري در خانه ، خيلي شلوغکاري کرده بود .
او ، همه ي اوضاع را به هم ريخته بود.
وقتي پدر وارد شد، مادر شکايت او را به پدرش کرد.
پدر ، که خستگي و ناراحتي بيرون را هم داشت، شلاق را برداشت.
پسر ديد امروز اوضاع خيلي خراب است، و همه ي درها هم بسته است.
وقتي پدر شلاق را بالا برد ؛
پسر ديد کجا فرار کند؟
راه فراري ندارد!...
خودش را به سينه ي پدر چسباند.
شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.

🔸شما هم هر وقت ديديد اوضاع خراب است،
🔹به سوي خدا فرار کنيد.
❣«وَ فِرُّوا إلي الله مِن الله»❣
🔹هر کجا متوحش شديد راه فرار به سوي خداست.

👤حاج محمد اسماعيل دولابي

🌷🌷🌷🌷🌷🌷

@ghessas
M0hammadreza43
1398/7/20
ستون ۱۴۰۷ زائران مسیر نجف به کربلا چه می بینند؟
M0hammadreza43
1398/7/20
خاطرات دانشجو⭐⭐

مراسم عروسی بود
پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که جوانی پیشش آمد و‌گفت سلام استاد آیا منو میشناسی استاد جواب داد خیر 😍
گفت چطور اخه مگه میشه منو فراموش کرده باشی
یادت هست سالها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچه ها گم شد وفرمودید که باید جیب همه دانش اموزان را بگردی و گفتی همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که شما ساعت را از جیبم بیرون می آورید و جلو معلمین و دانش اموزان ابرویم را میبرید ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید و تفتیش جیب دانش اموزان را تا آخر انجام دادید و تا پایان آن سال و سال‌های بعد در اون مدرسه هیچ کس موضوع دزدی ساعت را به من نگفت و خبردار نشد و شما آبروی من را نبردید
استاد گفت باز هم شما را نشناختم
ولی واقعه را دقیق یادم هست (((
((((( آخه موقع تفتیش جیب دانش اموزان چشم های من بسته بود )))))))))))
تربیت و حکمت معلمین دانش اموزان را بزرگ می نماید.🧡

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

قصه های آموزنده در سروش

@ghessas
M0hammadreza43
1398/5/9
ارسال شده از سروش+:
❗شما همسر خامنه ای هستید؟

راوی: دکتر مرندی وزیر اسبق بهداشت

▪هرچند من پس از انقلاب بیشتر به كارهایی اجرایی مشغول بوده‌ام اما طبابت همیشه علاقه اولم بوده و هست. در سال‌های پایان دوره وزارتم، هر روز در بیمارستان مصطفی خمینی به طبابت می‌پرداختم و اطفال را معاینه می‌كردم.

▪در طول این سال‌ها، بسیاری از بیماران من، فرزندان مسوولان ارشد نظام بودند كه ترجیح می‌دادند از دانش‌ طبی من بهره ببرند و من همیشه شرمنده‌شان می‌شدم؛ چون مجبور بودند چند ساعت در نوبت بنشینند. البته هنوز هم هنگام طبابت گاهی با چنین مشكلی درگیرم.

🔺یك روز خانمی ‌وارد اتاقم شد و گفت: «آقای دکتر مرندی! وقت گرفتن از شما واقعا دشوار است. منشی‌تان می‌گوید از ساعت ۱ تا ۲ برای وقت گرفتن تلفن كنید. تا ساعت ۱۲ و ۵۹ دقیقه هم كه زنگ می‌زنیم، كسی گوشی را جواب نمی‌دهد! از طرفی، از ساعت ۱ هم تلفن دفترتان اشغال می‌شود و موقعی كه تلفن آزاد می‌شود، تازه منشی‌تان می‌گوید كه ظرفیت امروز تكمیل شده و نمی‌توانیم وقت بدهیم. باز باید منتظر بمانیم تا ساعت ۱ فردا!»

🔺عذرخواهی كردم و گفتم: «من واقعا بی‌تقصیرم. متاسفانه من سكته قلبی كرده‌ام و نمی‌توانم زیاد در مطب بمانم.» بعد، فرزند آن خانم را معاینه كردم و نوبت به نفر بعدی رسید كه یكی از مسوولان كشور بود. وارد اتاق كه شد، به من گفت: «آقای مرندی! همسر رییس جمهور هم مشتری شما بود و ما خبر نداشتیم!» تعجب كردم و گفتم: «نه!»
گفت: «چرا؛ همین خانمی‌كه الان بیرون رفت، همسر آیت‌الله خامنه‌ای بود.»

🔺به پرونده‌ نگاه کردم و دیدم اسم ایشان در پرونده نوشته شده بود: «خانم حسینی». تازه فهمیدم كه ایشان برای آنكه شناخته نشوند، خودشان را «حسینی» معرفی کرده‌اند. بعد، یاد حرف‌هایشان افتادم كه گلایه می‌كردند از شرایط وقت گرفتن برای ویزیت. كلی پیش خودم شرمنده شدم. دفعه بعد كه ایشان به مطب من آمدند، یكدفعه سوال كردم: «ببخشید، شما خانم خامنه‌ای هستید؟» تعجب كردند و گفتند بله. گفتم: «پس چرا خودتان را معرفی نكردید؟» گفتند: «چه ضرورتی داشت كه خودم را معرفی كنم؟» گفتم: «من از این به بعد به مسوول دفترم می‌سپارم که شما را بدون وقت قبلی به مطب من راهنمایی كند. بالاخره شما همسر رییس جمهور هستید.» ایشان به شدت ناراحت شدند و گفتند: «لطفا چنین دستوری ندهید كه به هیچ‌وجه قبول نمی‌كنم. من هیچ فرقی با این مردم كه ساعت‌ها در مطب شما منتظر می‌مانند، ندارم. مثل همیشه زنگ می‌زنم و اگر توانستم وقت می‌گیرم و اگر هم نشد، روز بعد. خدا بزرگ است.»

🌺🌺🌺🌺🌴🌴🌺🌺🌺🌺

@ghessas
M0hammadreza43
1398/2/15
در آستانه‌ی ماه قرآن🌷🌷

↔️ وقتی انسان قرآن می خواند، خدا فاصله ای بین او و غیرمؤمنان ایجاد می کند که این فاصله ها را خود شخص متوجه نمی شود. خود فرد متوجه نمی‌شود که چرا دارد با عده ای پیوند می‌خورد و از عده ای دور می‌شود.😍

📖 شما تجربه کنید و روزانه برنامه قرآن برای خودتان بگذارید ، چه در ماه مبارک چه در غیر آن به صورت مداوم، خودتان می بینید پایتان از جمع‌های نامطلوبی دور می‌شود و با آدم‌های خوبی آشنا می شوید که خودتان آن‌ها را برای حیطه آشنایی خودتان انتخاب نکرده بودید . جوری که به تعبیر اشتباه، خودتان تعبیر به شانس می کنید! در حالیکه این سنت قطعی الهی است که در پس این ماجرا قرائت قرآن شماست. انگار فرد در سانتریفیوژی قرار می‌گیرد که ناخالصی ها جدا شود.💛💡🦋

🔆 این حجاب را خدا «حجاب ندیدنی»🌸 معرفی می کند. «وَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنَا بَيْنَكَ وَبَيْنَ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجَابًا مَّسْتُورًا» وقتی قرآن‌ می‌خوانی بین تو و کسانی که به آخرت ایمان ندارند حجابی نادیدنی ایجاد می کند.💛 بهترین وقت و به قول کاسب‌ها سرچراغ این موضوع چه زمانی است؟ ماه رمضان است.🧡❤🌸

🍂🍂❤❤🍂❤❤


@ghessas