Ansherly_1966
1396/7/12
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی را به‌طرف بقال دراز کرد و گفت: «مامانم گفته چیزایی که در این لیست نوشته را لطفاً بهم بدین، اینم پولش.»
بقال کاغذ را گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد. بعد لبخندی زد و گفت: «چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به‌عنوان جایزه برداری.»
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکان نخورد!
مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشد، گفت: «دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلات‌هاتو بردار.»
دخترک پاسخ داد: «عمو! نمی‌خوام خودم شکلات‌ها را بردارم، می‌شه شما بهم بدین؟»
بقال با تعجب پرسید: «چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟»
دخترک با خنده‌ای کودکانه گفت: «آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!»
خیلی از ما آدم بزرگ‌ها، حواسمان به اندازه‌ی یک بچه کوچک هم جمع نیست که بدانیم و مطمئن باشیم که مشت خدا از مشت آدم‌ها و وابستگی‌های اطراف‌شان بزرگتر است.
Ansherly_1966
1396/7/12
خلاقیت های جالب خیابانی
Ansherly_1966
1396/7/12
یکی از روش های رایج که از دیرباز توسط دانشجویان مورد استفاده قرار می گیره نامه نوشتن در انتهای برگه برای استاده.
چه پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی که زیر برگه امتحانی به دیار باقی شتافتند، چه پدرهایی که روانه بیمارستان شدن و چه زندگی هایی از هم پاشیدن.
البته اساتید سالهاست که دیگه گول این بهانه های نخ نما رو نمی خورن.
برای همین دانشجوها مجبورن از روش های جدیدتری استفاده کنن.
از آخرین موارد نامه نویسی در برگه امتحان میشه به موارد زیر اشاره کرد: «استاد عزیز سلام، تو رو خدا به دادم برسین. دیروز مادر و برادر و خواهرم رو گروگان گرفتن. گروگانگیر دیروز زنگ زد. گفتیم هرچقدر پول بخواهی به تو می دهیم، گفت پول نمی خواهم. گفتیم هرچقدر چیز دیگری بخواهی به تو می دهیم، گفت آن را هم نمی خواهم.
گفتیم پس چه می خواهی؟ گفت تنها در صورتی خانواده ات را آزاد می کنم که در درس مکانیک سیالات نمره بالای 17 بیاوری. گفتم بابا تویی؟
گفت نه من یک گروگانگیر ساده هستم که به تحصیلات جوانان اهمیت می دهم.
استاد! چشم یک خانواده به دستان شما دوخته شده. تو رو خدا بالای 17 بده.»
«استاد! من متاسفانه یک هفته پیش طی یک حادثه رانندگی از دنیا رفتم. اگه به روح اعتقاد داری نمره بده.»
«استاد! من نمی خواستم تا امروز این مساله رو بهتون بگم، گفتم شاید در طول ترم روی رفتارتون تاثیر بذاره ولی الان وقتشه. استاد من پسرتم. نمره بده».
«در کتیبه های پارسی آمده است که امروز روز نُمَردارمزگان است. نقل است ایرانی ها در کلاس های هم حاضر می شدند و به هم نمره می دادند. ایرانی نیستی اگه نمره ندی استاد».
یه سری هم فکر می کنن اگه اخباری که از احوالات شخصی استاد دارن رو دستاویزی برای چانه مالی قرار بدن با نصف برگه جواب هم می تونن از مهلکه فرار کنن.
مثلا دوست عزیزمون که می دونه استاد تازه ازدواج کرده زیر برگه چشمه ذوقش قل می زنه و می نویسه: «خانه ای ساخته اید سایبانش همه عشق / زیر پا فرش غرور / و حصارش همه تکرار صفا / و اگر پاس شود این واحد / چه مصفا بشود محفلتان / و بپیچد روی ایوان شما عطر گذشت »
یعنی از برگه امتحان به راحتی و بدون این که کسی شک کنه میشه به عنوان کارت عروسی استفاده کرد.
البته روش های پاس کردن دروس به برگه نویسی محدود نمیشه. به عدد دانشجوها راه است برای گرفتن نمره.
تازه من هیچ اشاره ای به روش های مختص دختران (که همانا خواندن و خواندن و باز هم خواندن دروس است) نکردم که انشاا... در فرصتی دیگر به بررسی این متدها خواهیم پرداخت. ایام فرجه بهترین زمان برای فراگیری این روش هاست. از دستش ندهید...

Ansherly_1966
1396/7/12
Ansherly_1966
1396/7/12
بهترین چیزی که در زندگی می‌توان نگه داشت،یکدیگر است...
Ansherly_1966
1396/7/12
هر روز که از خواب بیدار می‌شوم
می‌بینم هنوز امروز است!
و فردا، نیامده است و فردا واژه‌ای بیش نیست
هرچه که هست امروز است،
امروزت قشنگ ...
Ansherly_1966
1396/7/12
هر انسان در طول زندگی خود 7500 حیوان را می‌خورد!
یک انسان به طور میانگین تا سن 70 سالگی 11 گاو، 27 گوسفند و 2400 مرغ را به طور کامل می‌خورد.
Ansherly_1966
1396/7/12
یه روز بیدار میشی و میبینی که دیگه هیچ وقتی برای انجام کارایی که دوستشون داشتی نمونده
که دیگه هیچ وقتی برای انجام کارایی که دوستشون داشتی نمونده ...
همین حالا انجامشون بده
Ansherly_1966
1396/7/12
به یاد مراسم تشییع شهید حججی
چه کرده ای که سرت را شبیه شاه شهید
بریده دشمن تو تشنه لب؛ دو چشمت باز

گمان کنم تو را زنده زنده می کشتند
گمان کنم که تو را کشته اند وقت نماز

شنیده ام که تو را دشمنت اسیرت کرد
ولی نرفته ای اصلا دمی به روی جهاز

سری که میل پریدن نداشت ممکن نیست
سبب شود که در این آسمان کند پرواز

الا مسافر خسته خدا به همراهت
که قطره قطرهء خون تو هست دیرباز
Ansherly_1966
1396/7/12
با گریه ای که در بدو تولد سر دادیم
مشخص شد که سالمیم !
در کودکی زمین خوردیم و بلند شدیم
معلوم شد که می توانیم رو پای خودمان بایستیم !
بزرگتر شدیم
قلبمان که زخمی شد
گفتند نشانه ی انسان بودن است!
همه دنبال یک غم در زندگی مان گشتند و خواستند شریکش باشند!
سختی های زندگی مان را موشکافانه بررسی کردند
تا بشوند مرهم دردهایمان...
همه به دنبال درد و زخم و هزار جور کوفت و زهرمار دیگریم!

چرا کمی برای هم شادی جستجو نمی کنیم ؟
چرا فکر می کنیم انسان بودن و رفیق بودن یعنی فقط در مشکلات و سختی ها کنارمان بودن؟
نقاط قوت زندگی خود و دیگران را پیدا کنیم
و روی آن ها مانور دهیم...
مگر چه می شود؟!

اگر میدانستید انرژی های مثبت
چقدر می توانند زندگی شما را تغییر دهند هیچوقت
آن ها را از هم دریغ نمی کردید!
Ansherly_1966
1396/7/12
چهارشنبه تون گلباران
یه سلام گرم
یه آرزوےزیبا
یه دعاےقشنگ
براے شمامهربانان
الهےشادیاتون زیاد
غم هاتون کم
عاقبتتون بخیر
زندگیتون پرازعشق
Ansherly_1966
1396/7/12
نذرهای خوب ...
1/ می‌توانید برای مدت معین مثلاً چهل روز برای گنجشک‌ها غذا بریزید.
2/ می‌توانید تا چهل روز گفتار نیک داشته باشید، خود به خود کردار نیک هم می آید.
3/ می‌توانید کتابی مفید را ترجمه کنید و به رایگان در اینترنت از طریق سایتها یا گروهای مرتبط نشر دهید.
4/ می‌توانید نذر کنید یک ماه بدون عجله رانندگی کنید و هنگام رانندگی ناسزا نگویید.
5/ می‌توانید هنگام خریدهای کوچک از دریافت نایلون از فروشنده خودداری کنید.
Ansherly_1966
1396/7/12
زلال ترین شبنم شادی را همیشه بر چشمانتان،و شیرین ترین تبسم خوشبختی را همیشه بر لبانتان آرزو دارم....
چهارشنبه تون سرشار از شادی ونشاط وزیبایی...






Ansherly_1966
1396/7/11
آن بالا که بودم فقط سه پیشنهاد بود ، اول گفتند: زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد ،خوشگل و پولدار،قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم،تنها اشکالش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت ، قبول نکردم ، راستش تحملش را نداشتم.بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند : پاریس ،خودم هنرپیشه میشدم و زنم مدل لباس ، قرار بود دو دختر دوقلو داشته باشیم ، اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته میشود ، گفتم حرفش را هم نزنید.بعد قرار شد کلودیا زنم باشد ،با دو پسر،قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم ، توی دخمه ای عینهو قبر،اما کسی تصادف نکند ،کسی سرطان نگیرد،قبول کردم ، حالا کلودیا ، همین که کنارم ایستاده است،مدام میگوید خانه نور کافی ندارد،بچه ها کفش و لباس ندارند،یخچال خالی است.اما من اهمیتی نمیدهم . میدانم اوضاع میتوانست بدتر از این هم باشد.با سرطان و تصادف،کلودیا اما این چیزها را نمیداند،بچه ها هم نمیدانند...